نزدیک به خاطره




عنوان داستان : قصه شب
نویسنده داستان : شیما پوراسماعیل

در دوران کودکی ، تا سه سالگی صحبت نمی کردم . نه اینکه هیچی نگم ، نه !
فقط در حد چند کلمه ، اونم برحسب احتیاج !
مادرم از این موضوع به شدّت ناراحت بود‌ و برای برطرف کردنش از ویزیت من توسط پزشکان مختلف دریغ نمی کرد.
اونا هم هر کدوم یه نظری داشتند و یه تشخیصی می دادند که در عمل پاسخگو نبود !
این موضوع تقریبا به یک معضل تبدیل شده بود که ، در میان
ویزیت های مختلف ، یک پزشک از مادرم پرسید : تو خونه کی باهاش صحبت میکنه ؟
و مادرم که انگار کمی شوکه شده بود گفت : اِاِاِاِاِاِاِ ، خب بعضی وقتا من و پدرش ، البته بعضی وقتا .
پزشک هم توصیه کرده بود که : بهتره برای بچه تون داستان تعریف کنید و اگر فرصت ندارید ،نوار قصه بذارید ؛ شاید موثر باشه .
و این آغاز ماجرا بود .
مادرم ۳ نوار قصه کودکان برایم خرید و صبح ، شب یا هر موقع که بهانه گیری میکردم ، یکی از آنها را در ضبطِ بزرگِ سیاه رنگِ روی طاقچه می گذاشت و من در حالی که با شگفتی به چراغ های زرد ، سبز ، قرمز و نارنجی آن که چشمک میزد ، نگاه
می کردم ، صدای اعجاب آمیز این جعبه جادویی را به خاطر
می سپردم.
من فرزند اول خانواده بودم . پدرم که صبح ها از خانه خارج می شد ، مادرم انواع و اقسام اسباب بازیها را در اختیارم قرار
می داد و پشت چرخ بافتنی می رفت . بعد از صرف ناهار تا غروب خورشید نیز اوضاع به همین منوال می گذشت‌.
صدای چرخ بافتنی بلند بود ، به همین خاطر زیاد در اتاق مادر نمی ماندم .در اتاق خودم ، عروسک هایم را به میهمانی های خیالی و صرف چای و عصرانه می بردم.
تلوزیونی در خانه بود که شبها پس از ورود پدر روشن می شد ، شبها زود میخوابیدم .
بعد از چندین بار گوش دادن به نوارهای قصه ، تقریبا تمام آنها را حفظ بودم و در هنگام پخش یا پس از آن،با صدای بلند
می خواندم .
مادرم از این موضوع بسیار خوشحال بود .
شبها به مادرم اصرار می کردم تا داستانی را برایم بخواند . گاهی خودش و گاهی پدرم برایم قصه می گفتند .
مادرم معمولا قصه بز زنگوله به پا ، خرگوش باهوش ، لاک پشت پرنده و قصه هایی کوتاه و کودکانه را تعریف می کرد .
بعضی اوقات نیز خاطرات کودکی خودش را برایم تعریف می کرد.
اما ، قصه های پدر بسیار متفاوت بود . او هیچ گاه یک داستان را از ابتدا تا انتهایش برایم تعریف نمی کرد .
همیشه قسمتی از آن را تعریف نموده و پس از آنکه به قسمت مهیج داستان می رسیدیم ، ادامه اش را به شب بعد موکول
می کرد.
در شب بعد نیز ، قبل از ادامه داستان میپرسید : خب حالا بگو کجا بودیم ؟
و من با اشتیاق پاسخ را می گفتم.
یادم هست که او داستان حسن کچل ، پینوکیو ، سندباد و دختر کبریت فروش را برایم تعریف کرد.
نصفه بودن داستان ها باعث می شد که مدام به ادامه ماجرا فکرکنم، حتی بعضی روزها به مادرم التماس می کردم تا ادامه ماجرا را برایم تعریف کند ، اما او می خندید و می گفت : نمی دونم ، باید صبر کنی تا بابا بیاد واست تعریف کنه .
پدر ، شبها کنار تخت می نشست ، لامپ اتاق را خاموش چراغ خوابم را روشن و قصه را آغاز می کرد . قبل از آنکه کاملا به خواب بروم نیز ، اتاق را ترک گفته و می رفت.
یک شب پس از پایان داستان ، با صدای بلند شروع به گریه کردم .
مادرم با دستپاچگی وارد اتاق شد و لامپ ها را روشن کرد ، پدرم با تعجب به من می نگریست . مادرم با التهاب پرسید :
چی شده ؟
و من در حالی که گریه می کردم گفتم : دختر کبریت فروش مُرد.
از سرما یخ زد .
هیچ کس ازش کبریت نخرید .
طفلکی مُرد.
مُرد.
و چنان زجه ای می زدم که دل سنگ را آب می کرد.
مادر چشم غره ای به پدرم کرد و به سرعت برایم لیوانی آب آورد.
پدر نیز مرا در آغوش گرفته و می گفت : نه عزیزم ، نمُرد . خوابید . من حواسم پرت شد ، اشتباه تعریف کردم.
آن شب را تا صبح غصه خوردم ، تا به آن روز داستانی به این تلخی نشنیده بودم.
از فردای آن روز مادرم از کتاب فروشی ، کتابهای مخصوص سنم را خریداری می کرد و قبل از پرداخت پول می پرسید : آقا این کتاب خوب تموم میشه ؟
نقد این داستان از : ندا رسولی
سرکار خانم شیما پوراسماعیل سلام و احترام
ساختمان داستان پیچیده و معماگونه است. نویسنده با انتخاب شخصیت‌هایی به روایت واقعه یا حادثه‌ای می‌پردازید و گره‌ای در ابتدای داستان ایجاد می‌کند و طی مراحل بعدی با بهره‌گیری از اصول و قواعد داستان‌نویسی داستان را به کشمکش، انتظار و بحران و نقطه‌ی اوج می‌رساند و در نهایت گره گشایی صورت می‌گیرد و بنا بر بستری که در طول داستان فراهم شده است داستان به پایان می‌رسد. همچنین استفاده از تخیل و چگونگیِ چینش حوادث و ایجاد تعلیق و شیوه‌ی روایت در جذابیت داستان موثر است. خاطره نیز وجوه مشترکی با داستان دارد اما خاطره محصولِ اموری است که بر شخص گذشته و تأثیر آن در ذهن شخص مانده است، تخیل در آن راه ندارد و روایت واقعیت است.
خانم پوراسماعیل گرامی، «قصه شب» احتمالا جزء اولین نوشته‌‌های ارسالیِ شما برای پایگاه نقد است، از اعتماد شما به پایگاه نقد سپاسگزارم. سعی می‌کنیم آنچه را که برای بهتر شدنِ این نوشته لازم است، با هم مرور کنیم. «قصه شب» روایت روانی دارد، راوی از دوران کودکی‌اش حرف می‌زند و خواننده را با خود همراه می‌کند؛ اما طراحی این نوشته به شکلی است که آن را به خاطره نزدیک‌تر کرده است تا داستان. راوی همه چیز را برای خواننده تعریف می‌کند، در حالی که جهان داستان باید ساخته شود و خواننده آن را ببیند. نکته‌ی مهمِ دیگری که در داستان وجود دارد این است که نویسنده باید بداند چه می‌خواهد بگوید؟ یعنی در داستان نظرگاه یا پیام نویسنده بسیار اهمیت دارد؛ در حالی که در خاطره خواننده روایتی را که اتفاق افتاده می‌خواند و ممکن است اصلا نظرگاهی وجود نداشته باشد در آن و فقط تصویر یک صحنه یا روایتی باشد.
داستان درباره‌ی کودک سه ساله‌ای است که نمی‌تواند حرف بزند، این خود به تنهایی مسأله‌ی مهمی است و می‌تواند به اندازه‌ی کافی برای شخصیت‌های داستان ایجاد بحران و گره کند؛ اما خواننده این گره را در متن نمی‌بیند که بعد از آن تعلیق و بحران و گره‌گشایی و پایان‌بندی را ببیند. همه چیز خیلی تخت بیان می‌شود. حتی اگر این ماجرا خاطره‌ای واقعی باشد، می‌شود با انتخاب و چینش حوادث، فضاسازی، ایجاد بحران برای شخصیت‌ها و برجسته کردن بعضی صحنه‌ها با استفاده از تخیل آن را تبدیل به داستان کرد.
پیشنهاد می‌کنم بر مبنای این خطِ طرح داستانی، شیوه‌ی روایتِ نویسنده تغییر کند. اتفاق و گره‌ای ایجاد شود و شخصیت‌ها در مواجه با آن اتفاقِ داستانی، پرداخت شوند. به شروع و پایانِ داستان توجه شود، همان طور که شروع داستان با اهمیت است، چگونگی به پایان رسیدنِ آن هم مهم است. نویسنده باید از خودش بپرسد چرا این داستان را نوشتم و چه حرفی برای گفتن داشتم؟ در این صورت است که خواننده هم در پایان با آنچه که نویسنده قرار بوده بگوید ارتباط برقرار کند؛ صرف توضیحِ یک اتفاق نمی‌تواند کافی باشد.
نکته‌ی دیگر در مورد نثر و زبان متن است که یکدست نیست. بخش‌هایی به زبان محاوره نوشته شده و بخش‌هایی به زبان نوشتاری؛ بهتر است که از زبان نوشتاری در نگارش داستان و حتی خاطره استفاده شود و از شکسته نویسی کلمات پرهیز شود. همچنین در انتخاب کلمات هم بهتر است نویسنده راحتتر عمل کنند و از کلمات زنده و امروزی استفاده شود.
قطعا با خواندن و نوشتنِ مداوم به نتایج بهتری خواهید رسید.
موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد نوجوان سال تحصیلی (97-98) و (98-99)



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت