نوشتن داستان را آکادمیک بیاموزید




عنوان داستان : این منم
نویسنده داستان : بهار بهداروند

توی این دوره و زمونه هرکسی شیوه زندگی کردن خودش رو داره.منن از این قضیه مستثنی نیستم.جریان از این قراره که صبح‌ زود پاشدم و بابک حالت بی رقمی تن لشم رو جمع کردم تا برم دانشکده،درس بخونم.راستی یادم رفت خودمو معرفی کنم:مخلص شما،بهزاد پاورچین هستم.
جونم بگه براتون که بالاخره با هزاربدبختی که بود،خودمو رسوندن به ایستگاه مترو و در اون ازدحام خفقان آور،وارد مترو شدم.البته الان دیگه به خودم قول میدم که هرگز گذرم سمت مترو نیفته،آخه یه کیف پول دوهزاری دهه هشتاد،جه بدرد جناب دزد میخورد.عجبم ازاین مردمان فرودست.اگربه مدت نیم ساعت،فقط نیم ساعت،روی مهارت شخصیتش وقت میذاشت،الان باید کاپرفیلد می‌بود.
اههه ،اصلا تغییر مردم به من چه.منم گاهی وقتا ذهن درگیری دارم،بهتره اول خودم ازخودم آغاز کنم.
سرتون رو درد نیاورم.من رسیدم دانشکده.اما تا شبنم خانم رو دیدم قلبم افتاد به پس لرزه.آب دهنم رو قورت دادم و به خودم گفتم:اینبار مثل یک مرد برو جلو پارس تقاضای ازدواج کن.
شبنم خانم،توی دانشکده ما درس میخونه.یه ترم از من پایین تره.مهندسی صنایع میخونه.پسر و دخترای این رشته خیلی به خودشون میرسن و خلاصه ژیگول ویگولن.ومن مدام ازاین نشخوار ذهنی رنج میبرم که نکنه یکی بیاد و زودتر از من ،قابش رو بدزده؟! اما امروز این افکار دیگه بسه.اینا مال زمانی بود که من خودم رو قبول نداشتم.الان قضیه داستان فرق می‌کنه.من اونو می‌خوامش.
بعداز گذراندن دوتا کلاسم.تصمیم گرفتم واسه حل یکسری مسائل مربوط به پرونده م،به آموزش دانشکده رجوع کنم.از پشت شیشه پرونده م رو دادم و گفتم:ببخشید خانم مالکی،سایت انتخاب واحد من خرابه.اگه امکانش هست،برای ترم بعد،دستی انتخاب واحد کنم.
گفت:نه لازم نیست.میسپرم به همکارمون ،تا پایان امروز براتون سایت رو درست می‌کنه.
گفتم:چه خوب.میشه با همکارتون صحبت کنم.آخه می‌خوام خودمم یاد بگیرم تا اگر جایی مشکل داشت،خودم بتونم حلش کنم.
گفت:یه لحظه پس......
خانم رفیعی،یه لحظه لطفا
خانم رفیعی با صدای کفش پاشنه دارش از دور نیومد.عینکم رو طوری تنظیم کردم که بتونم در اولین نگاه،جذابیت عمیقی درش ایجاد کنم.
آخه بابام همیشه می‌گفت:پسر،با مردم به خوبی رفتار کن.مهم نیست در روزهای دوم و سوم چطور دیده بشی.مهم اینه که در جلسه اول خوب دیده بشی.
خدابیامرز اصلا هم معاشرتی نبود.اما نمیدونم این نکات معاشرت با مردم رو از کجا حفظ کرده بود.
خانم رفیعی آمد.اما نیامد.یعنی آمدهااا،اما شبنم بود که.
گفتم:عه شبنم خانم،شما رفیعی خانم هستین؟!(و یهو خنده ریز گرفتم)
گفت :بله.چطور؟فامیلیم رو نمیدونستین؟
گفتم:خب راستش ،فامیلی زیاد مهم نیست.مهم تفاهمه،که من در خودمون میبینم.
گفت:جان؟؟!
گفتم:عاااا....هیچی.
با یک حالت مغرور به خود،عینکم رو زدم بالا و تریپ شخصیتی به خودم گرفتم.اما حیف که امروز کت و شلوار سرمه ای که مادرجون برام از مشهد فرستاده بود رو نپوشیدن.وگرنه جذابیت از سرتا نوک پام موج میزد.
گفتم:امکانش هست،خودمم باشم.
گفت:باشه اشکالی ندارد .ولی من وقتم خیلی تنگه.باید زود برم.
گفتم:اوکی.مسئله ای نیست.حالا بعد اگر خواستین،خودم میرسونمتون.
دیدم لبخند زد.اوه خدای من،یعنی دوستم داره؟قلبش برام میزنه.ای والای..من می‌دونم.من می‌دونم این می‌تونه نشونه خوبی باشه.
رفتیم توی اتاق و پشت سیستم نشستیم وشروت کرد به تعمیر ساسان.به خودم گفتم:بهزاد این بهترین موقعیته.ازدستش نده.
گفتم:علت...شبنم خانم.میشه یه سوال ازتون بپرسم.
گفت:بفرمایید
گفتم:شما تا حالا شده یه کسی رو عمیقأ دوست داشته باشید
گفت:آره چطور
(توی دلم گفتم:اوووکی.دتس رایت)
گفتم:راستش یکی از دوستام از یکی ازهم دانشکده ایش خوشش اومد.اما احتیاج به کمک داشت.گفتم چون شما خانمید،ازشما کمک بگیرم.
گفت:بگید.خوشحال میشم مسبب خیر بشم
(تو دلم گفتم:خیر تویی.جان تویی.ای همه روحم،تویی)
گفتم :خب راستش..
و یهو گوشیش زنگ خورد.جواب داد.با خنده یعنی جواب داد.گفت:نه رسیدی.خب منتظر بمون الان میام.عا راستی مصطفی،ازمامانم پوشه بنفش کارورزیم رو گرفتی؟!...مرسی عزیزم.الان سریع میام
یهو مثل اینکه برق گرفته باشنم،از جام پریدم گفتم:چه غلطی
گفت:چی گفتین؟
گفتم:تا منظورم این بود،غلط که ننوشتین،باز سیستمم بپره.
با دلخوری گفت:نخیر.شما برید چک کنید،اگر مشکلی بود،خانم مالکی هستن.
داشت وسایلش رو جمع میکرد ومیرفت.اگر بهش نگم،مرغم از قفس می‌ره و دیگه نمیتونم ازش توضیح بخوام.
دستگیره در رو گرفت و خواست بره.
سریع گفتم:یه لحظه شبنم خانم.
گفت:چیه باز
گفتم:شما قصد ازدواج دارین؟
گفت:برا چی میپرسی؟
گفتم:,خب من دوستون دارم.من عاشقتونم.
چرخید سمت منو و یه پلک سنگین زد و گفت:متاسفم که این رو می‌شنوید.اما من نامزد دارم.
(مثل کسی که یتیم شده باشه و مادرش رو از دست داده باشه گفتم:یعنی چی حالا؟)
گفت:یعنی چی ندارن.من نامزد دارم.الان هم منتظرمه.
گفتم:نه.نرو
گفت:همین مونده که تو به من بگی نرو
و رفت.بدجور هم در رو بست و رفت
با خودم گفتم:من دیگه استحقاق اینهمه تحقیر نبودم.آخه چراا؟
حالا که دقیقتر به وضعیت خودم نگاه کردم.حالتن شبیه یه گدا بود که ناخن‌های رو تا ته توی کوچه طرف فرو کرده بود.وعاجزانه تمنای گدایی میکرد.
بعد برای اینکه خودمو تسکین بدم،گفتم:آره من کدام.گدای محبت.مهم اینه که سرقولم موندم و بهش گفتم.ولی افسوس
دیگه دل و دماغ نداشتم.دانشکده رو پیچوندم و رفتم.اصلا متوجه نشدم که باز من توی ازدحام بوی عرق و فشار جمعیت مترو قرار گرفتم.انگار قسمت این بود که من همیشه توی زندگیم با بدبختی هام بسازم و بسوزم.هیچوقت هیچ جا یه جای خالی برای نشستن نیست.واین مترو هیچوقت به ایستگاه زندگی نخواهد رسید.
نقد این داستان از : احسان رضایی کلج
خانم بهداروند گرامی سلام
حداقل کاری که یک نویسنده به عنوان صاحب یک اثر باید انجام بدهد درست نویسی است. وقتی در یک متن سه صفحه‌ای بالای صد ایراد نگارشی و املایی وجود داشته باشد نشان‌گر آن است که نویسنده حتی یک بار از روی متن خود نخوانده است. حال چگونه می‌توان انتظار داشت مخاطب به چنین اثری جذب شود؟ مطمئنا بسیاری از این ایرادات در بازبینی اولیه قابل رفع بود. ایراداتی مانند : «منن از این قضیه ...» یا «رفتیم توی اتاق و پشت سیستم نشستیم و شروت کرد به تعمیر ساسان!!!»
از این گذشته زبان متن به شدت دچار اشکال است. بعضی جملات محاوره نوشته شده و بعضی نیز به صورت کتابی، ولی جملاتی هم مانند این جمله «سرتون رو درد نیاورم،» هست که محاوره شروع می‌شود و با زبان معیار به پایان می‌رسد!!! و از این دست شلختگی‌ها در متن به وفور یافت می‌شود. کما اینکه بعضی از جملات کلا نامفهوم هستند و معلوم نیست چه می‌خواسته‌اید بگویید. مانند: «حالتن شبیه یه گدا بود که ناخن‌های رو تا ته توی کوچه طرف فرو کرده بود. و عاجزانه تمنای گدایی میکرد.»
در محتوا هم شرایط بهتر نیست و ما با متنی مواجهیم که نظرگاه مشخصی ندارد. پسری به دختری ابراز علاقه می‌کند و متوجه می‌شود او نامزد دارد و، تمام. بدون شک این سوژه‌ی به شدت تکرای و بي‌تعلیق، قابلیت تبدیل شدن به داستان را ندارد. برای همین منظور شخصیت راوی، رو آورده است به بذله‌گویی‌های بد و دخالت نویسنده در متن با خطاب قرار دادن مخاطب باعث شده، فرم اثر نابود شود.
به شما پیشنهاد می‌کنم پیش از نوشتن حتما سعی کنید در دوره‌های آکادمیک نویسندگی شرکت کنید تا با حداقل‌های نوشتن داستان کوتاه آشنا شوید. همچنین سعی کنید از سوژوه‌هایی بنویسید که مفهومی قابل انتقال به مخاطب داشته باشند یا دست‌کم در فرمی درست بنویسید و اگر به نوشتن داستان‌های طنز علاقه‌مند هستید سعی کنید طنازی را به جای طنز کلامی به سمت طنز موقعیتی ببرید تا متنی که می‌نویسید دارای ارزش ادبی باشد. همچنین شما نیازمند بسیار زیاد مطالعه کتاب هستید. نسبت مطالعه به نوشتن در نویسنده‌های نو قلم صد به یک است. یعنی باید صد صفحه بخوانید تا بتوانید یک صفحه، لااقل از لحاظ نگارشی، درست بنویسید. سعی کنید بیشتر کتاب‌هایی بخوانید که به سبک نگارش و محتوای آن‌ها علاقه دارید و بعد از خواندن هر کتاب، سعی کنید داستانی با کمک لحن و نگارش آن بنویسید. مطمئن باشید این کار کپی برداری از یک کتاب و نویسینده آن نیست. بلکه تمرینی بسیار مثبت در راه پیدا کردن لحن و زبان قلم است.

ارادتمند
احسان رضایی کلج

منتقد : احسان رضایی کلج

با ارایه چند دست‌نویس در 13 سالگی به عضویت آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمدم. پنج سال تمام هر هفته از غرب به شرق تهران راه می‌پیمودم تا در جلسات نقد استاد عزیز محمدجواد جزینی شرکت کنم. هم زمان با حضور در دانشگاه، دومین آفتاب ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت