یک داستان کودکانه در دنیایی کودکانه




عنوان داستان : کوچک های بزرگ
نویسنده داستان : امیرعلی سفرزاده

روزی در روزگاران در مدرسه یک گروه وجود داشت که اسم ان گروه کوچک خانان بود .اعضا گروهشون ۵ نفر بودند که یکق از انها علی و حسن و حسین مرتضی و مصطفی بود .انها هرروز بهتر از دیروز میشدند و کار های خوب گروهی انجام میدادند و هرروز بهترین کارهایی که به ذهن گرویشان میرسید انجام میداند مانند کمک کردن به فقرا ونزری دادن به دیگران ... البته بگم نماز و عبادتشون که همیشه سرجابود.وهمچنان کارهای زیادتری انجام میدادند . یک گروه در مدرسه که کارهایی بد انجام میدادند میخواستن بقیه هم این کار را بکنن انها هدف اصلیشان این بود که با گروه کوچک خانان یک کاری بکند که گروهشان را جاهل کنند . چند روزی بود خودشان به گروه کوچک خانان نشان میدادن و کار های خوب میکردند تا که گروه کوچک خانان به خو جلب کنند البته کارهایشان الکی بود روی رفیقان بیرون مدرس اش انجام میداد چون نمیتوانند کار خوب کنند یه روز علی پیش گروه بی ادبان رفت وگفت دیدین کار های بعد خیلی بدهست خودتان ازش دست کشید این جمله را گفت و رفت .گروه بی ادبان باورش شده بود که گروه خوبی شده بودیم و به دوستانش گفت بچه ها از همینجا نقشه شروع میشه. اما گروه گروه کوچک خانان که هر کاری میکردند مثل بزرگان بود مگه میشه نفهمن.گروه بی ادبان داشتن نقشه میکشیدن که حسن تصادفی حرفشونو شنید و رفت به گروه گفت که بچه ها بچه ها بیاید اینجا علی :چیشده حسن:من داشتم رد میشدم و دیم ان بی ادبان داشتن برای ما نقشه میکشیدند که مارا گول بزنن درسته فوضولیه ولی من اصن قصد فوضولی نداشتم به نفع گروهمان است . گروه بی ادبان نقششان این بود که یه کی از انها برو پیش علی و بگوید دوستت تو چاله افتاده سریع بیاد و خود علی تو چاله بیافتد تا بیهوش شود یکی دیگراکه میخاست داروی بیهوشی در دستمال بزند و جلو ی دهان حسن بگذارند تا که بیهوش شود. کل ۵ نفر را میخواست با روش های مختلف بیهوش کند ولی چون مرتضی و مصتفی چون باشگاه رزمی میرفتند زورشانزیاد بود که گفت برای ان دو نفر بروید یک ادم گردن کلفت گیر بیار تا مصطفی و مرتضی را بیارند. بدوستانش گفت من یک هیبلوتیزم کار میارم اینجا و بگو کلشان را هیبلوتیزم کند . اما حسن و بقیه گروه میدانستن و از کارهای بزرگانشان ادامه میدادند به فکر گروه خطر ناک انهاهم بودند اما گروه کوچک خانان نقششان را نمیدانند . وقتی میخواستند بیهوششان کنند چون که به کل محل کمک کرده بودند و به همه مهربانی و خوبی کرده مردم نزاشتن که انها را بیهوش کنن و یک نفر زنگ زد به پلیس تاکه بیان ببرنشان و ان گروه در محل بعنوان گروه کوچک های بزرگ قرار گرفت به دلیل اینکه کوچک بودند اما کارایی میکردند که مثل بزگان بود
نقد این داستان از : علی علی بیگی
باسمه تعالی.
با سلام خدمت دوست نوجوانِ عزیز. داستان شما را خواندم و با این سن کم‌تان به شما تبریک می‌گویم که یک داستان نوشته‌اید. علاقه شما برای داستان‌نویسی قابل تقدیر است. در همین ابتدای کار به شما پیشنهاد می‌کنم تا می‌توانید کتاب داستان بخوانید. برای خودتان برنامه داشته باشید و هر روز چند صفحه از کتاب داستان را بخوانید. کتاب 《قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب》 بسیار به دردتان خواهد خورد. ضمناً پیشنهاد می‌کنم اگر فرصت شد کلاس‌های نویسندگی بروید.
اما در مورد داستان شما باید بگویم شما یک داستان خوب نوشته‌اید. یک داستانی که محیطش را تجربه کرده‌اید و اتفاقات این داستان برگرفته از تجربیات شخصی شما در مدرسه است. در دوران ابتدایی همه ما شاهد بودیم که بچه‌های مدرسه بازی‌ها، شوخی‌ها و دعواها را با هم انجام می‌دادند. این دعواها و بازی‌ها به شدت داستانی است. شما دقیقاً روی این دعواها انگشت گذاشته‌اید و از اینجا داستان گفته‌اید.
ببینید یکی از مهم‌ترین اصول داستان‌نویسی این است که داستان باید باورپذیر باشد. سعی کنید داستانی را که نوشته‌اید بازنویسی کنید و تا آنجا که مقدور است باورپذیرش کنید. اینکه مثلاً دو گروه دانش‌آموزان تصمیم بگیرند یکدیگر را در مدرسه در چاله بیفکنند و یا همدیگر را بیهوش کنند یا هیپنوتیزم کنند، کاملاً دور از منطق است. بیهوش کردن توسط دانش‌آموز چطور می‌تواند اتفاق بیافتد؟
پس این موارد را باید اصلاح کرد. به جای بیهوش کردن می‌شود زخمی کردن دانش‌آموز، دزدیدن وسایل دانش‌آموز، دستکاری نمرات و مثال‌هایی از این قبیل را آورد. یا این که پلیسی وارد مدرسه بشود تقریباً غیرقابل باور است.
نکته دوم در مورد داستان شما این است که کمی نثرتان گنگ است. سعی کنید با خواندن کتاب‌های زیاد نثرتان را بهبود بخشید. سعی کنید جملات را درست بنویسید و ایرادهای نگارشی‌تان را برطرف کنید.
در هر حال داستان‌تان را پسندیدم و دوست دارم باز داستان‌های دیگر شما را بخوانم. منتظر داستان‌های بعدی‌تان هستم. موفق باشید. با تشکر.

منتقد : علی علی بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت