تصاویری پراکنده که جهانی یکپارچه می‌سازند




عنوان داستان : بچه ایرانی
نویسنده داستان : فاطمه چراغی

مجید وقتی می گوید "آزادی"، چشمهایش برق می زنند، انگار آزادی اسم کوچک عشق قدیمی اش باشد. می گوید آزادی و گردنش را صاف می کند. می گوید آزادی و صدایش می لرزد. می گوید آزادی و بغض می کند. من به آزادی حسادت می کنم. به حالتی که مجید آن را به زبان می آورد، حسادت می کنم.
*
سی و سه ساله ام. مامان که سی و سه ساله بود، من دیگر رفته بودم مدرسه راهنمایی و تارا در راه دبیرستان عاشق آن پسره دیلاق شده بود که عینکش را می گذاشت روی موهایش و تمام دخترهای مدرسه ما و دبیرستان هاجر عاشقش بودند و بهش می گفتند: "الویس پریسلی"
برای سی و سه ساله بودن، کوچک و خالی ام. خیال می کردم همین که با مجید ازدواج کنم، هیاهوی او می پیچد توی وجود من هم. جنجای های دبیر کانون فیلم و عکس دانشگاه با آن موهای دم اسبی، با پوسترهای لول شده نوی مشتش و دعواهای همیشگی اش سر مجوز اکران فیلمها.
به تارا می گویم که سی و سه ساله ام اما فقط همین چند هفته را پر بوده ام. همین چندهفته، صدایم نپیچیده توی وجود خودم!
*
مجید به همه گفته است. به تمام ساکنان ساختمانمان و همینطور بیشتر بچه های سابق دانشکده. درست وقتی که دیگر غریبه و آشنایی نمانده بود که خبر نداشته باشد که قرار است سال بعد برویم کانادا، یکبار هم در خواب و بیداری از من پرسید: " آیا تو هم واقعاً می خواهی بیایی؟"
بی عرضگی از خودم بود که حرفم را در آن گرگ و میش صداقت به مجید نزدم. سکوت کردم و نگفتم نه که باز هم برق آن عشق قدیمی را در چشمهای مجید بتوانم ببینم. آن حالتی که دستهایش را در هوا تکان می دهد و پشت سر هم می گوید آزادی.
*
آدمها برای مجید تمام نمی شوند. هنوز که هنوز است فکر می کند باید پوزه محمد فتاحی را به خاک بمالد. من از بچه های قدیم دیگر کسی را واضح یادم نیست. فقط شیرین را یادم می آید که همیشه توی راهروهای دانشکده آواز می خواند. مجید مثل من نیست. می تواند در آنِ واحد پونصد نفر را اسم ببرد. تخم لق کانادا را هم محمد فتاحی کاشته توی قلب مجید. مدام می گوید:" از ممد فتاحی که کمتر نیستم".
تمام تقصیرهای جهان گردن ممدفتاحی است. به مجید باشد، جنگ جهانی دوم را هم ممد فتاحی به راه انداخته. ممد فتاحی بوده که سیگار را گذاشته بین انگشتهای مجید و گفته بکش. ممدفتاحی از کار بی کارش کرده، پول هایش را به باد فنا داده و مجید را از آن عرش الهی رسانده به این پایین ها.
آینده در چشم مجید، با آینده در چشم من فرق می کند. مجید در ذهنش حتی در غربت هم، یک عالمه دوست و آشنا دارد که می تواند با آنها برود کلاب و ماهی گیری. آینده در چشم من، یک بعدازظهر کشدار است. یک تنهایی بی انتها در سرزمینی غریبه!
مفاهیمِ من در ذهن مجید، انتزاعی و بی اهمیتند. من اما خوب میدانم دلتنگی یعنی چه؟ غروب های اصفهان که مامان لبِ آب می گشت دنبال لهجه های آشنا و همسایه های قدیمی را بین غریبه ها پیدا می کرد و پرمی کشید به سمتشان را خوب یادم هست. همسایه ها مامان را به یاد نمی آوردند، مامان اما خودش را می زد به نفهمیدن. اگر وقت داشتند، دستشان را می گرفت و گوشه ای می نشستند به حرف زدن. شماره ای رد و بدل می کردند و مامان آن شب حالش خیلی خوب بود و تا چند روز حرفهای تازه می زد.
مجید به تارا گفته است که به من بگوید این بچه چیزی به جز اجتماع چند سلول نیست. بگوید که الان وقتش نیست و ما بچه دار شدن را گذاشته بودیم برای کانادا. مجید برای بچه کانادا، آرزوهای پدرانه زیادی دارد. پسربچه خارجی رویاهایش را صدا می زند: "مجید جونیور" برای بچه ایرانی آرزویی ندارد. می خواهد بچه ایرانی را از درون من ریشه کن کند و بیندازد توی چاه فاضلاب. من هم هیچ وقت مجید جونیور او را دوست نداشته ام. آن تصویر بی نقص از یک بچه سرخ و سفید در آن سرزمین سبز را هیچ وقت باور نکرده ام.
*
تارا بین سبد کامواهایش نشسته است و تند و تند می بافد. از این رنگ به رنگ دیگری. مربع های رنگی را به هم می دوزد و از آنها روتختی در می آورد. می روم و روی آن روتختی تمیز دراز می کشم. چشمهایم را می بندم و تلاش می کنم روی بدنم تمرکز کنم. روی جریان خونم. روی نفس کشیدنم. دم .... بازدم.... دم ..... بازدم..... دم ..... بازدم.... از وقتی که آن لکه متحرک را در آن دستگاه کوچک دیده ام، احساس می کنم خودم نیستم. دست ها و پاهایم مال خودم نیستند و می توانم کارهای تازه ای بکنم.
مجید به تارا زنگ زده. قرار است که تارا مرا متقاعد کند. تارا یک قهوه متقاعد کننده برایم ریخته است. رو به رویم نشسته است و جوری نگاهم می کند که خیال می کنم خواهر کوچکش نیستم. یک پرنده زخمی ام که از پنجره پناه آورده به اتاق او. یک جفت کفش کوچک خریده ام. آنقدر کوچک که توی کیفم راحت جا شده است. تا به اینجا بیایم، هزار بار زیپ کیفم را باز کرده ام و زل زده ام به کفش ها. یک ذوق عجیب کودکانه. انگار که هشت سالم باشد و دو تا نارنگی را گذاشته باشند ته کیف مدرسه ام. مجید پیام فرستاده که "از خر شیطان بیایم پایین"
کار پیدا می کنم. از مجید جدا می شوم. گور پدر خودش و دخترهای اینستاگرام و محمدفتاحیش، می توانم تا موقع زایمان کار کنم. منشی می شوم. روی یک صندلی می نشینم و فقط تلفن ها را جواب می دهم. همین کار را که دارم همین حالا هم می کنم. می روم اصفهان و طلب های سوخته بابا را زنده می کنم. با تارا زندگی می کنم. با مترو رفت و آمد می کنم. حقوقم را پس انداز می کنم. برای بچه، بهترین سیسمونی را می خرم. اگر تارا دوست نداشت با او زندگی کنم، طلاهایم را می فروشم و یک جای کوچک را اجاره می کنم. یک اتاق و یک آشپزخانه هم باشد، کافی است. بچه که از آب و گل درآمد، می روم سر یک کار بهتر. جواب پیام مجید را نمی دهم. صورتم را می گذارم روی کفش ها و می خوابم.
*
در شرکتی در آن سر دنیا برایم کاری پیدا می شود. باید صبحها پنج صبح از خواب بیدار شوم، راس ساعت 7 آن جا باشم و در دفتر را باز کنم، کارهای دفتری را انجام بدهم و یک سری کارهای کوچک مثل خریدهای شرکت. تا شش بعدازظهر باید بمانم. شش بعداز ظهر تا برگردم این طرف شهر، هشت و نه شب شده. می توانم؟ قسمت وضعیت تاهل فرم را خالی می گذارم. تارا گفته: راستش را به آنها بگویم. می گویم که باردار هستم و می خواهم جدا شوم. حالت چهره یکیشان تغییر می کند. یکی شان به آن یکی نگاه می کند و ابروهایش را آرام بالا می برد. می گویند با شما تماس می گیریم. می گویند اما تماس نمی گیرند. به فکر روتختی های تارا می افتم. به تارا می گویم که می توانیم روتختی هایت را در اینستاگرام بفروشیم. صفحه ای ایجاد می کنم و زیر پست های پرمخاطب یک متن احمقانه تبلیغی را کپی می کنم. تارا می گوید که نمی توانی اینجوری بچه را بزرگ کنی. می گوید که در خانه اش به روی من باز است. اما باید عاقلانه تصمیم بگیرم.
*
مجید آمده و می خواهد با من حرف بزند. من هم حرف های زیادی دارم که باید به مجید بگویم. حرفهایی که هرروز جلوی آینه تکرارشان می کنم، یا وقتی راه می روم توی ذهنم می چرخند، حتی به خوابهایم هم راه پیدا کرده اند ولی از قفسه سینه ام بیرون نمی آیند، حتی اگر به زبان بیاورمشان، باز دوباره برمی گردند همانجت.
مجید گل مریم خریده. گل مریم یعنی " مرا ببخش"، یعنی "مرا ببخش و بچه را بینداز" یعنی "مرا ببخش و با من بیا"
به تارا نگاه می کنم. دارد روی پیشخوان را دستمال می کشد. نه به من نگاه می کند و نه به مجید. گل های مریم را از مجید می گیرم. گرفتن گل های مریم یعنی " می بخشمت!"
*
بچه افتاده کف سنگ توالت. یک لخته چندسانتی متری که سه هفته دیگر می توانست درون رحمم پلک بزند، سه هفته دیگر، در این دنیای بزرگ صاحب اثر انگشتی مخصوص به خودش می شد. شش ماه دیگر می توانست بخندد و گریه کند، می توانست اسمی برای خودش داشته باشد. سه سال دیگر توی پارک ها بدود و هرسال شمعهای تولدش را فوت کند.
حالا یک حجم خونی پژمرده است. اجتماعی تصادفی چند سلول در کیهان!
سیفون را می کشم. بچه توی آب می چرخد و می چرخد و ته چاه گم می شود!
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم فاطمه چراغی سلام

«بچه ایرانی» را خواندم. خوشحالم که آثارتان را به پایگاه نقد داستان فرستاده‌اید و از اعتمادتان سپاسگزارم. داستان خوبی نوشته‌اید. یکی از بزرگترین امتیازهای اثر شما نثر سالم، روان و سیال و صمیمی است که خواننده را با خودش به جلو می‌کشاند. این نثر بی‌ادا و بدون لفاظی و بدون پیچیدگی‌های بیهوده و مخل، یکی از پررنگ‌ترین ویژگی‌های اثر است. راوی زنی است که به سادگی حرف می‌زند و در این روایت به ظاهر ساده، شرایط بغرنجی که در آن گرفتار شده و همینطوردوراهی سخت انتخاب را بازنمایی می‌کند. ابتدا به نظر می‌رسد زن در حال پراکنده‌گویی است اما به محض اینکه داستان کمی جلوتر می‌رود، معلوم می‌شود که نه تنها در حال پراکنده‌گویی نیست بلکه کاملا به وضعیت آگاهی دارد و می‌خواهد کاری بکند تا خواننده با اتصال این قطعات به ظاهر پراکنده به یک تصویر کامل برسد و این نقشه هوشمندانه به نتیجه رسیده و درست از کار درآمده است؛ چون همۀ صحنه‌های کوچک و بزرگ ازحال داستانی و یا فلش‌بک‌ها و ... موقعیت راوی را بازسازی می‌کنند؛ بنابراین این موقعیت سخت که راوی در آن قرار گرفته به شکلی کاملا نرم و طبیعی و هنرمندانه در اختیار مخاطب قرار می‌گیرد. شوهر راوی قصد دارد جلای وطن بکند اما راوی راضی نیست و می‌خواهد بماند با این حال نمی‌تواند همسرش را رها بکند پس در تناقض آشکاری گرفتار شده است. وطن برای راوی مفهوم عمیق و گستردۀ غیرقابل وصفی دارد؛ وطن برای این زن تمام چیزهایی است که با آن‌ها زندگی می‌کند، همۀ چیزهایی که در وجود او نشت کرده‌اند، همه احساسات رنگ به رنگی که در رگ و پی او جاری هستند اما قادر به توصیف آن‌ها نیست و وجه بسیار تلخ ماجرا تفاوتی است که میان مفاهیم و احساسات و تصاویر ذهنی این زن و شوهرش دیده می‌شود. آینده در چشم شوهر با آینده در چشم زن، با هم متفاوت‌اند؛ همانطور که زمان حال برای هر دوی آن‌ها فرق می‌کند. زندگی شکوه و زیبایی‌اش را برای زن از دست نداده است. او هنوز می‌تواند روی روتختی رنگارنگ خواهرش دراز بکشد و احساس بکند که می‌تواند دست به کارهای تازه‌ای بزند. آینده در چشم این زن چیزی به جز غربت و دلتنگی‌های هولناک نیست: « آینده در چشم من، یک بعدازظهر کشدار است. یک تنهایی بی انتها در سرزمینی غریبه!...» و بعد برای اینکه شاهد مثال بیاورد و در واقع برای اثبات ادعایش مادرش را نشان می‌دهد که در غروب‌های اصفهان لب آب می‌گشت دنبال لهجه‌های آشنا و این فلش‌بک به شدت تأثیرگذار است. نویسنده به احساسات پنهان شخصیت دست پیدا کرده است و راز اثرگذاری حسی داستان هم همین است. به تلاش و تمرین ادامه بدهید. امیدوارم خوانندۀ داستان‌های فراوان و درخشان شما باشیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۳
فاطمه چراغی » 8 روز پیش
با سلام و احترام ممنونم از دقت نظر شما. کلمات زیبایی برایم نوشته اید که مرا بسیار خوشحال و امیدوار کردند.
مریم اسحاقی » 9 روز پیش
چه نثر شاعرانه و قشنگی بود
فاطمه چراغی » 6 روز پیش
ممنون و متشکرم❤

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت