مطالب داستان‌های آموزنده را به شیوه‌ای غیرمستقیم نشان بدهید



عنوان داستان : عمو علی ها

کم‌تر کسی بود که بتواند جلوی حسادتش به خانواده جلالی را بگیرد. اما همه چیز به یک باره از هم پاشید. به سان لحظه‌ای که یک ماشین پراید با سرعت صد و پنجاه کیلومتر در اتوبان چپ می‌کند. گویی خانواده جلالی بعد از چندین پشتک وارو زدن با سرعت صد و پنجاه کیلومتر به گارد ریل‌ها خورده بود. چپ کرده بود. بدون هیچ ترمز ای بی اس و کیسه هوایی. خانواده جلالی با همه جلالی که داشت، با همه جبروتی که داشت، در هم مچاله شده بود. فرمان زخم خورده خانواده آن طرف ترها کج دار و مریز به تنهایی برای خودش می‌چرخید. لاستیک‌های خانواده همه ترکیده بودند. از آن موتور پر هیاهو و جنب و جوش گذشته فقط صدای غار غاری به گوش می‌رسید. بدنه خانواده جلالی به همه چیز می‌خورد به غیر از خانواده.
پدر خانواده، عمو علی، برای خودش صاحب ملک و املاکی بود. آن‌ها در روستای پر رونقی در نزدیکی شیراز زندگی می‌کردند؛ برای خودشان برو و بیایی داشتند. چندین باغ پرتقال و لیمو. زمین حاصل خیزی که با تلمبه آب کنارش هر سال به قیمت خوبی اجاره می‌رفت و سود خوبی عایدشان می‌کرد. خانه آن‌ها حیات بزرگی داشت که پر از درختان نارنج بود. باغچه کوچکی که جلوی ایوان خانه قرار داشت مملو از گل‌های محمدی بود که هر سال با بوی بهار نارنج‌ها به هم می‌آمیخت و صفای خانه را دو چندان می‌کرد.
عمو علی کارمند اداره برق بود. او صبح‌ها ساعت هشت از خواب بلند می‌شد و پس از آنکه موهای جو گندمی‌اش را شانه می‌کرد. راهی اداره می‌شد. همه دوستش داشتند. او به خوش اخلاقی معروف بود. هر وقت کسی را در اداره می‌دید سلام احوال پرسی گرمش نهال مهر و محبت را در دل طرف می نشاند. اخیراً عینکی شده بود. ولی چشمان سیاه کوچکش باز هم صفای خاص خودش را داشت. آدم را می‌گرفت. قد کوتاه و هیکل لاغرش باعث می‌شد پشت میز کارش اصلاً به چشم نیاید. هر وقت ارباب رجوعی به دفترش مراجعه می‌کرد از جایش بر می‌خواست و گاه پس از اینکه کارش تمام می‌شد تا دم در هم او را راهنمایی می‌کرد. اگر نمی‌توانست کاری برای مراجعینش انجام دهد حداقل اش این بود که دقایق چندی از پشت عینک به آن‌ها نگاه می‌کرد و در غمشان شریک می‌شد. یک بار سر کاری که برای یکی از مراجعینش از سر دلسوزی انجام داده بود حتی از بالا هم خواسته بودندش.
گاهی که سردرد همیشگی‌اش عود می‌کرد، می‌شد که چند روز از خانه بیرون نمی‌زد و با قرص‌های مختلف و رنگارنگی که داشت خودش را دوا درمان می‌کرد. شاید به خاطر اینکه می‌ترسید ناراحتی و افسردگی ناشی از سردردش را کسی ببیند خودش را در خانه حبس می‌کرد. عمو علی را همه به عنوان فرد خوش اخلاق و باحالی می‌شناختند. خدا می‌دانست که با آن سردرد اگر کسی به پرش گیر می‌کرد چه طور می‌شد. همه آن هویتی که داشت زیر سؤال می‌رفت. به اتاق خودش می‌رفت و در را از پشت قفل می‌کرد. در این شرایط حتی دوست نداشت بچه‌هایش را هم ببیند. حتی آتوسا و آرمین هم نمی‌دانستند وقتی پدرشان سردرد می‌گیرد چه شکلی می‌شود. عمو علی به هیچ عنوان دوست نداشت با آن حس و حال کسی ببیندش. در این میان تنها کسی که تا حدی می‌دانست در این موقعیت‌ها نباید دم به دم عمو عملی گذاشت ربابه زنش بود.
ربابه زن بلند بالا و زیبایی بود که رابطه فامیلی دوری هم با عمو علی داشت. آن دو عاشق و معشوق‌های لیلی و مجنونی نبودند ولی کم هم یکدیگر را دوست نداشتند. اکنون بیست سالی می‌شد که با یکدیگر ازدواج کرده بودند. عمو علی سعی می‌کرد هیچ چیز برای ربابه کم نگذارد. اگر لباس می‌خواست بهترین پارچه را برایش تهیه می‌کرد. اگر فلان وسیله خانه را می‌خواست بخرد، به چشم زدنی برایش فراهم می‌کرد. هر سال کم کم آن‌ها دو مسافرت را در برنامه‌شان جا می‌دادند. اگرچه که عمو علی به دلیل سردرش،معمولاً خیلی کم آن‌ها را مشایعت می‌کرد. ربابه اگرچه به روی خودش نمی‌آورد اما معلوم بود که از درون عمو علی را خیلی دوست دارد. طبع و خوی روستایی برای آنکه آن‌ها مثل زوج‌های امروزی آشکارا به هم عشق ورزی کنند کار را سخت می‌کرد.
چه چیزی بهتر از ابراز عشق و علاقه. چه کلمه‌ای بهتر از عزیزم، تاج سرم، نور چشمم و دوستت دارم. هیچ چیز. اما این روزها حال این کلمات زیاد خوش نیست. انگار دچار سل شده‌اند. آن قدر به لجن کشیده شده‌اند که بوی گند گرفته‌اند. کلماتی که روزی رنگ و لعاب دیگری داشتند. کلماتی که زمانی به این الکی‌ها به زبان نمی‌آمدند. از وقتی خیلی از چیزها در جامعه تصنعی شد خیلی از این کلمات هم تصنعی شدند. هزاران عزیزم و دوستت دارمی که زوج‌ها به هم می گویند و هزار یکی‌شان ارزش یکی از عزیزم گفتن‌های عمو علی را ندارد. عمو علی کلمه عزیزم را کم می‌گفت. اما همان یک بار ارزش هزار عزیزم امروزی‌ها را با خودش به همراه داشت. همان طور که خیلی از آدم‌ها با کارشان بیگانه شده‌اند. با رشته تحصیلیشان بیگانه هستند با خیلی از کلماتی که بر زبان می‌آورند اگرچه که زیباست بیگانه هستند. زوج‌هایی که پنجاه بار چه در دلشان و چه در واقعیت خون طرف مقابلشان را در شیشه می‌کنند و همزمان پنجاه بار هم با عزیزم یکدیگر را خطاب می‌کنند همان‌هایی هستند که حرفشان با ذهن و خودشان بیگانه شده است.

ربابه کم کم هوس شهر نشین شدن به دلش افتاد و از عمو علی می‌خواست که خانه‌شان را به شهر ببرند. آن طور عمو علی هم راحت‌تر می‌توانست به محل کار و خانه رفت و آمد کند. بعد از این خواسته ربابه، عمو عملی کم کم به فکر فروختن زمین‌هایش افتاد. یکی پس از دیگری آن‌ها را فروخت تا بتواند خانه‌ای دست و پا کند. خانواده جلالی دیگر ساکن شهر شده بودند. یک خانه نقلی آپارتمانی در وسط شهر داشتند. اگرچه عده‌ای از افراد فامیل و نزدیکان سعی داشتند که آن‌ها را از این تصمیم باز دارند اما ربابه در جوابشان می‌گفت:
- رمین را می‌خواهم چه کار...برای بچه‌هایم آپارتمان می‌سازم. شما بهتر است دخالت نکنید.
به نظر می‌رسید عمو علی باز هم از پیش خوشحال‌تر است. اکنون توانسته بود خواسته بزرگی را برای زن و بچه‌هایش فراهم کند. روزگارشان بهتر شده بود. آتوسا و آرمین در شهر احساس راحتی بیشتری می‌کردند. برای خودشان کلاس‌های مختلفی را ثبت نام کرده بودند. کلاس کامپیوتر، زبان و ریاضی. آن‌ها همین طور که قد می‌کشیدند خواسته‌هایشان نیز بیشتر می‌شد. یک روز آتوسا پول آرایشگاه می‌خواست و یک روز آرمین کامپیوترش را نو می‌کرد. ربابه حالا دیگر کم‌تر به پخت و پز مشغول می‌پرداخت و گویی طبع و خوی زنان شهری را گرفته بود. در این میان عمو علی سرش به کار خودش بود. مثل قبل‌ها ساعت هشت جلوی آینه موهای جو گندمیش را شانه می‌کرد و از خانه می‌زد بیرون. سر ظهرها که بر می‌گشت اگر غذایی بود می‌خورد و اگر نبود از بیرون سفارش می‌دادند. بعد از چرتی که می‌زد اگر سرش درد نمی‌گرفت از خانه بیرون می‌زد و اواخر شب به خانه می‌آمد.
گاهی که ربابه از او می‌پرسید: کجا بودده ای؟ در جواب می‌گفت: "مشغول معامله‌ای بودم" "پیش یکی از دوستانم بودم" یا اینکه: "همین دور و اطراف قدم می‌زدم". کم کم ربابه و بچه‌ها به این بیرون رفتن‌های عمو علی عادت کرده بودند. آن‌ها را چه به سر و کار عمو علی. او تمام خواسته‌های آن‌ها را برآورده می‌کرد و وقتی هم که در خانه حضور داشت با اخلاق خوبش همه آن‌ها را خوشحال می‌کرد.
ربابه به دلش افتاده بود که همه اسباب و اساسیه خانه را عوض کند! مبل‌های آن‌ها دیگر کهنه شده بود. عمو علی به چشم به هم زدنی برایش فراهم می‌کرد. اجاق آن‌ها مدلش از دور افتاده بود. عمو علی فراهم می‌کرد. خیلی کم پیش می‌آمد که ربابه از عمو علی بپرسد که این پول‌ها را از کجا می‌آورد. گاهی هم که می‌پرسید: علی پول داری؟ او می‌گفت: آگه نداشته باشم هم فراهم می‌کنم.
آتوسا دو سال بعد از مهاجرتشان به شهر، در رشته معماری دانشگاه اصفهان قبول شد. قد و بالایش گویی به مادرش رفته بود. اگرچه که از مادرش بلند قدتر شده بود. چشمان آتوسا همان مهربانی چشمان پدرش را داشت. رنگ پوستش کمی سبزه بود. هماهنگی اجزای صورتش با یکدیگر از او چهره با نمک و جذابی ساخته بود. عمو علی اگرچه به روی خودش نمی‌آورد اما به نظر می‌رسید که حتی آتوسا را از آرمین بیشتر دوست دارد. کافی بود آتوسا لب‌تر کند. جانش را فدا می‌کرد. انگار آتوسا هم فهمیده بود که برای پدرش چه قدر عزیز است. خودش را دائماً لوس می‌کرد. خودشیرینی می‌کرد تا قند در دل پدرش آب کند.
آتوسا برای جایزه دانشگاه قبول شدنش از عمو علی تقاضای ماشین کرده بود. اما هیچ نمی‌دانست که وضع پدر به چه گونه‌ای است. هیچ نمی‌پرسید که از کجا باید این پول تهیه شود. هیچ نمی‌دانست که عمو علی اگر نتواند برایش تهیه کند خواب به چشمش حرام خواهد شد. تا همین جای کار هم عمو علی هرچه سرمایه داشت فروخته بود. تنها سرمایه‌ای که داشتند خانه‌ای بود که در آن نشسته بودند.
عمو علی بعد از تقاضای آتوسا سرش را پایین انداخت و با اوقات تلخی گفت: بابا جان فعلاً که ندارم... در حالی که آتوسا بیشتر و بیشتر خودش را برای پدر لوس می‌کرد گفت: بابا...خودت گفتی آگه دانشگاه قبولشم هرچی بخوام واسم می‌گیری...می خوای بزنی زیر قولت... آرمین که نمی‌خواست از قافله عقب بماند گفت: خوب نگران نباش آن گوشی آیفن را که برای من خرید نوبت ماشین تو هم می‌رسد. بعد از ظهر همان روز در حالی که سردرد عمو علی کم کم داشت شروع می‌شد. از خانه بیرون زد.
عمو علی جلوی خانه آجر سفید قدیمی ایستاد و زنگ زد. تمام نمای خانه را دوده فرا گرفته بود. در با صدای غژ غژ گوش خراشی باز شد و عمو علی به به درون راه پیدا کرد. پله‌های بلند را یکی یکی پشت سر می‌گذاشت و بین راه گرد راه پله برای تازه کردن نفسش دقیقه‌ای می‌ایستاد تا نفسی تازه کند. به طبقه سوم رسید. در از قبل باز شده بود. عمو علی بدون اینکه خم شود و بند کفش‌هایش را باز کند آن‌ها را کند و به درون خانه گام نهاد.
حاج مهدی دوست قدیمی و رفیق پا منقلی عمو علی همه بساط را از قبل آماده کرده بود. و چند ساعتی می‌شد که منتظر ورود عمو علی بود. عمو علی وافور اختصاصی خودش را برداشت و مشغول کشیدن تریاکش شد. حاج مهدی که از قبل خودش را ساخته بود با قد و بالای خمیده‌اش مشغول آماده کردن چایی شد. همچنان که لیوان عمو علی را می‌شست. با صدای خش دار خودش گفت:
- عمو علی انگار پریشونی داداش.

- عمو علی: حاج مهدی وام هام تا خره خره بالا اومده...دیگه نمی دونم چی کار کنم. همینجوری یا وام می‌گیرم وام قبلیو بدم. یا از هر کس و ناکسی پول سودی می‌گیرم که قسطام عقب نمونه.

عمو علی در حالی که وافور را محکم در دستانش گرفته بود زد زیر گریه. صورتش را با دستانش پوشاند و هق هق گریه سر داد. حاج مهدی کتری آب جوش را نیمه کاره رها کرد و نزدیک رفیقش آمد. دستانش را به دور گردن عمو علی انداخت و با لحن دوستانه‌ای گفت:
- ای بابا...مرد حسابی اینطوری گریه نکن...منم به گریه انداختی علی. درست میشه...گریه نکن. تو رو جون من گریه نکن علی جان. علی....
مهدی طاقت نیاورد. دستانش را از رفیقش جدا کرد و بغض خودش هم ترکید. به گوشه‌ای از اتاق پناه برد و با دوست قدیمیش هر دو بنای همنوایی کردند. دو مرد میانسال اکنون با هم گریه می‌کردند.
- علی جون...چه قد بهت گفتم هوای کارتو داشته باش که مثه من خودتو بدبخت نکنی. علی بهت گفتم یا نه...هی می‌گفتی حواسم هست. هی می‌گفتی می دونم چی کار می‌کنم.
عمو علی همچنان که به گریه کردنش ادامه می‌داد گفت:
- نمی‌خواستم این مسأله باعث بشه بچه هام چیزی کم داشته باشن. حاج مهدی می‌خواستم آگه من به کیف و حالم می‌رسم اونا هم حالشون خوب باشه.
حاج مهدی: چه کیف و حالی مرد...تو به این میگی کیف و حال...مثل سگ ولگرد میایم اینجا و واسه اینکه چهار کلام بتونیم با مردم ارتباط داشته باشیم این لعنتی رو دود می‌کنیم می‌فرستیم هوا. این هم شد کیف و حال؟ یکی نمی دونه اینا همش درد و بدبختیه می گه معتادا همشون دنبال کیف و حالن...تو دیگه چرا اینو میگی عمو علی...معتاد دنیای رنجه...معتاد آگه لبش تو روی مردم می خنده دلش خونه...دس وردار عمو...
گویی حاج مهدی خیلی بهتر از عمو علی می‌دانست که اعتیاد یعنی چه. گویی حاج مهدی خودش را بهتر شناخته بود. گویی عمو علی همان نگاهی را به خودش داشت که مردم عادی به بیماران اعتیاد داشتند. عمو علی به شدت از اعتیاد خودش شرمگین بود و در مقابل خانواده‌اش احساس گناه می‌کرد. عمو علی فکر می‌کرد تنها کاری که می‌تواند بکند این است که تمام دار و ندارش را برای آن‌ها به حراج بگذارد و به این طریق می‌خواست بار احساس گناهش را کم کند. و پیش خودش فکر می‌کرد اکنون که او دچار اعتیاد است نباید اجازه بدهد ربابه، آتوسا و آرمین خم به ابرویشان بیاید. عمو علی می‌خواست ثابت کند اگرچه که معتاد است اما می‌تواند پدر خوبی باشد. عمو علی یک تنه می‌خواست به خودش ثابت کند که اعتیاد نمی‌تواند او را به سمت کلیشه حاکم در جامعه ببرد. کلیشه‌ای که همه بیماران اعتیاد آدم‌های ضد اجتماعی و خانواده گریزی هستند. اما گویی جایی راهش را گم کرده بود و بی گدار به آب زده بود.
زمانی متخصصین فکر می‌کردند اگر جلوی دسترسی آدم‌ها به مواد مخدر را بگیرند شیوع بیماری اعتیاد کاهش پیدا خواهد کرد. اگرچه که تا حدی عدم دسترسی می‌توانست پیش گیری کننده باشد اما آن‌ها متوجه شدند که قضیه به این سادگی‌ها نیست. متخصصین درمان اعتیاد مدت‌ها است که فهمیده‌اند اعتیاد اگرچه شکل عجیب و غریب خاص خودش را دارد. اما بیماری است شبیه دیگر بیماری‌ها. اکنون آن‌ها می‌دانند که معتاد کسی است که به دنبال درمانی برای درد و رنج دورنی خودش رفته است. اکنون آن‌ها می‌فهمند شاید بخشی از مسولیت اعتیاد به گردن فرد معتاد نیست! اکنون متخصصین طب اعتیاد فکر می‌کنند شاید بخشی از ساختارهای جامعه است که سبب گرایش افراد به اعتیاد می‌شود. شاید زخم‌های کهنه مریض است که او را به ورطه اعتیاد می‌کشاند. اکنون متخصصین می‌دانند که اگر همان طور که درون یخچال سوپرمارکت‌ها پر از نوشابه و لبنیات است پر از مواد مخدر باشد خیلی از افراد به آن مبتلا نمی‌شوند! اکنون متخصصین می‌دانند که هزار پیش زمینه ممکن است عمو علی‌ها را به باطلاق اعتیاد بکشاند.
همان طور که آدم‌ها از بیرون به معتادین نگاه می‌کنند و انگشت تقصیر و هزار اتهام ناروا به آن‌ها نسبت می‌دهند. کم کم دیدگاه بیماران اعتیاد به خودشان هم شبیه دیدگاه عموم مردم می‌شود. آن‌ها در درنشان شدیداً احساس شرم، گناه و سرزنش می‌کنند. و به دلیل اینکه نمی‌توانند کاری برای اعتیادشان بکنند دائماً مشغول عذاب وجدان هستند. با وجود آنکه امروزه هزار راه ترک برایشان به وجود آمده. با وجود اینکه امروزه مراکز ترک اعتیاد مثل قارچ در شهر سبز شده‌اند و در کنار هر بقالی یکی از ان ها یافت می‌شود. با وجود اینکه هزار جور کمپ، روانشناس و روانپزشک اعتیاد یافت می‌شود اما مسأله پیچیده‌تر از این‌ها است. چهره‌ای که برای سال‌ها به کمک مواد مخدر برای خودشان به وجود آورده‌اند را چه گونه می‌شود با کمپ و روانشناس رفتن تغییر داد؟
عمو علی سال‌هاست میان فامیل، همکاران، زن و بچه‌اش آدم خوش اخلاق و همیشه روبراهی شناخته شده است. بالفرض که ترک می‌کرد. آیا به همین راحتی‌ها می‌توانست هویت جدید و بدون مصرف مواد خودش را به بقیه نشان بدهد. اصلاً زن و بچه و همکاران پیش کش. آیا به همین راحتی‌ها خودش می‌توانست هویت جدید خودش را بپذیرد.
حاج مهدی و عمو علی آن شب را به خانه نرفتند. آن دو، تا خود صبح در کنار یکدیگر نشستند. کشیدند. تعریف کردند و چای خوردند.
عمو علی: مهتی تو که وضع مالی پدرت خیلی روبه راه بود...رفیق هیچ وقت نگفتی آخه تو چرا گیر کردی؟
حاج مهدی: هی....علی جون...تو که غریبه نیستی...رازی که با غیر نگوییم و نگفتیم با دوست بگوییم که او محرم راز است...بزا برم اون یکی وافورمو بیارم واست میگم...
حاج مهدی ظرف این سال‌ها برای خودش آداب و رسوم خاصی هم به وجود آورده بود. برای روزهای شادی‌اش یک وافور داشت و برای روزهای ناراحتی‌اش وافوری دیگر. اعتیاد تنها مصرف مواد نیست. تمام این آداب و رسوم...حتی طریقه روشن کردن فندک، دوستانی که دور هم جمع می‌شوند. همه و همه جزیی از اعتیاد فرد محسوب می‌شود. حاج مهدی قد خمیده‌اش را میان خرت و پرت‌هایش برد تا بالاخره وافور مورد نظرش را پیدا کرد. وافور، وافور غم بود...
حاج مهدی: هی....علی جون...می دونی چیه....باور کن آگه قلی بابا اون قدری که رو کله ماشینش دستمال کشیده بود رو سر من دستمال می‌کشید الان من اینجا نبودم....
بدون هیچ بغض و صدای گریه‌ای اشک از چشمان حاج مهدی پایین می‌آمد... و عمو علی در حالی که با وافورش بازی می‌کرد سرش را پایین انداخته بود و به او نگاه نمی‌کرد... حاج مهدی اینگونه ادامه داد:
حاج مهدی: هی... علی جون...چی داشتم می‌گفتم...ها...آره...بابا قلی خدا بیامرزدش خیلی دوسش داشتم و دارم اما در حق من بد کرد...
عمو علی: نگفته بودی این چیزا رو ناکس...اینقد ما غریبه بودیم...
حاج مهدی: هی...علی جون...بعضی حرفا اینقد واسه آدم دردناکه که ترجیح می ده خودشم به یادش نیفته...می‌فهمی چی میگم علی جون؟
عمو علی: هی...
حاج مهدی: مرحوم بابا، خدا بیامرزدش...
عمو علی: خدا بیامرزه...
حاج مهدی: خدا بیامرزه رفتگون شما رو...
حاج مهدی:هی...علی جون...آره مرحوم بابا، راسیتش اعصاب معصاب نداشت...در جریانی عمو...بارها مثه بلانسبت شماها...اما بارها مثه سگ منو می‌زد...سر هیچ و پوچ....الکی....
عمو علی: حاج مهدی همینطور الکی؟
حاج مهدی: به جون علی...دروغم چیه... یادمه یه روز از دور ما رو دید شروع کرد به فحش کشیدن...فلاون فلون شده...پدر سگ...منو بگو.. شاشیده بودم به خودم.
عمو علی قاه قاه می‌خندید و حاج مهدی نیز با او همراه شد...گل از گل هردوشان شکفته بود...
عمو علی: حالی چه فحشایی می‌داد مهتی؟
حاج مهدی: ای بابا...گیر نده علی جون...
عمو علی: خوب...بگو ببینیم قضیه چی بود حالا؟
حاج مهدی: این نگهبان نامرد مجتمع رفته بود پیش قلی جغلی کرده بود که مأمورا مهتی رو با مواد گرفتن.
عمو علی قهقه خنده‌ای سر داد و با تعجب گفت:
- واقعاً گرفته بودنت؟
- حاج مهدی: نه بابا...یکی دیگه رو گرفته بودن این یارو فک کرده بود منم. زیاد هم با هم میونه ای نداشتیم خواسته بود یه حالی از من بگیره.
- عمو علی: خوب چرا ضایش نکردی؟
- حاج مهدی: هی...عمو علی...شاید باورت نشه...وقتی فهمید اشتباهی با دسته بیل زده تو سر من حتی یه عذر خواهیم از من نکرد.
عمو علی در حالی که خنده تلخی رو لبش نشسته بود گفت:
- معتاد جماعت همیشه در مظن اتهامه...ای بسوزی اعتیاد...
- حاج مهدی: هی...علی جون...جی بگم.... آقا این نباتا رو کجا گذاشتی؟
- عمو علی: مهتی جون دیدم آگه قایمشون نکنم امونشون نمی دی. گذاشتم پشت اون خرت و پرت‌های کابینت که دستت بهش نرسه...
حاج مهدی در حالی که هیکل خمیده‌اش را به سمت کابینت می‌برد گفت:
- ای لاکرداد...
ساعت از سه بامداد هم گذشته بود. دو دوست قدیمی بعد از اینکه چایی نبات غلیظی نوش جان کردند و دود جدیدی گرفتند به صحبت خودشان اینگونه ادامه دادند:
عمو علی: خوب پس بابا قلی سرمایه خوبی به هم زد اما محلی به تو نمی زاشت...
حاج مهدی: هی... علی جون... می دونی چیه؟
عمو علی: چیه حاج مهدی...حاج مهتیییی من....جوووووونم....بگو عزیزم....تا عمو علیو داری غم نداری....
دوستی که بین آن دو وجود داشت عمق و ریشه زیادی پیدا کرده بود. آدم‌هایی که درگیر بیماری اعتیاد هستند معمولاً به شدت احساس تنهایی می‌کنند. اگرچه بیماری اعتیاد بیماری پیچیده و چند بعدی است اما حتی شاید بتوان یکی از علت شکل گیری آن را همین احساس انزوا و تنهایی یافت. هم احساس تنهایی زمینه‌ای این بیماران و هم تأثیر خوشایندی که مواد ایجاد می‌کند معمولاً دوستانی که با هم مواد مصرف می‌کنند را شدیداً به یکدیگر نزدیک می‌کند. به گونه‌ای که اکثرشان یکدیگر را با کلماتی که به معنی برادر است خطاب می‌کنند. همین طور که تأثیر مواد بیشتر می‌شد آن دو احساس نزدیکی بیشتری با هم می‌کردند. عمو علی اینطور ادامه داد:
- داشتی می‌گفتی عزیزم...
ناگهان حاج مهدی از جای خودش برخواست و شروع به آواز خواندن کرد:
- من یه پرندم.....آرزو دارم....تو یارم باشی......من یه خونه......تنگ و تاریکم....کاشکی تو بیای...کنارم باشی....
عمو علی در حالی که با بشکن زدن او را همراهی می‌کرد از رقص موزون حاج مهدی با هیکل خمیده‌اش به خنده افتاده بود. بعد از اینکه رقص و آوازشان تمام شد حاج مهدی در حالی که بغض کرده بود گفت:
- هی....عمو علی...جونم واست بگه...
- عمو علی:بگو...بگو....
- حاج مهدی: می دونی چیه؟...شاید باورت نشه...اما یه همسایه داشتیم آدم مهربون و خوبی بود... فقط واسه یه آفرین شنیدن..فقط همینا...یه جو محبت... می‌رفتم ماشینشو واسش می‌شستم...خریداشو واسش می‌کردم...فقط واسه اینکه نیگام کنه...
- عمو علی: عجب....
- حاج مهدی: لاکردار قلی بابا یه بار نشد از من تعریف کنه... علی جون...شاید باورت نشه اما خیلی از اون همه سرمایه و ملک و املاکی که بابا قلی به هم زدو من توش سهیم بودم...همیشه تابستونا کولر خونه رو خودم درست می‌کردم یه بار که منو دیده بود درومد گفت: "مگه این کارم بلدی؟"...چراغ ماشینش خراب می‌شد می‌گفت ببر بده مکانیکی درست کنه...می‌گفتم پدر من بزار خودم درست می‌کنم. مگه میزاشت...می‌گفت: تو عرضه نداری می‌زنی خراب می‌کنی...ای بابا عمو علی ولش کن...بیشتر از اینا سرتو درد نیارم...بابا قلی انگار منو نمی‌دید...انگار من وجود نداشتم...
خاج مهدی دیگر نتوانست سخنش را ادامه دهد و همان جا متوقف شد. یکی از دلایل دیگری که ممکن است افراد را نسبت به اعتیاد آسیب پذیر ساز همین دیده نشدن‌ها است...به گونه‌ای که فرد را دچار تحقیر و شرم درونی می‌سازد و او مجبور می‌شود برای مبارزه با احساس حقارت درون خودش دست به هر کاری بزند. و اعتیاد راحت‌ترین راه است. مصرف مواد در خاج مهدی احساس قدرت و اعتماد به نفسی را که به صورت طبیعی شکل نگرفته بود یا نابود شده بود به صورت مصنوعی ایجاد می‌کرد. آن شب حاج مهدی هر کاری کرد که زیر زبان عمو عملی را بیرون بکشد. نتوانست. کمی که تأثیر تریاک از هوش و کله‌اش پرید پیش خودش گفت:
- عجب لاکرداریه این علیه‌ها...این همه من زندگیمو واسش رو کردم هیچی از گذشته خودش نگفت...ای دهن سرویس...
در حالی که خواب پس از نشأگی داشت آن‌ها را با خود می‌برد عمو علی گفت:
- مهتی جون...احساس می‌کنم ناراحت شدی من هیچی نگفتم...بزار واست بگم...اما ازم نخواه بازش کنم...این روزا به اندازه کافی فشار و استرس روم هست...بزا کوتاه واست بگم...تو آگه اون سختی‌ها رو متحمل شدی...لااقل وضع مادیت خوب بود. فرض کن همه بدبختیای تو رو منم داشتم به اضافه اینکه فقر کمر خودم و خانوادم رو داشت میشکوند...مهتی جون به کی بگم که من کارگری می‌کردم و از بابای خودم زمین می‌خریدم؟...تمام اون زمین‌هایی که واسه راحتی بچه هام فروختم رو از بابام خریدم...با کارگری...
عمو علی بغضش دوباره ترکید...سرش را زیر پتو کرد تا اینکه خواب او را فراگرفت...
در نهایت عمو علی نتوانست زیر قولش بزند. و از طرف دیگر موعد پرداخت وام‌هایش نیز رسیده بود. برای اینکه بتواند هم قولش به آتوسا را جامه عمل بپوشاند و هم وامش را بپردازد آخرین سرمایه‌اش را نیز فروخت. همان خانه‌ای که در آن سکونت داشتند را نیز بدون مشورت با ربابه فروخت. بعد از آنکه ربابه فهمید خانه به فروش رفته است دعوای سختی بین آن‌ها اتفاق افتاد. عمو علی در حالی که سرش را از درد گرفته بود گفت: خانم بدهکار بودم...می‌فهمی...میومدن می‌گرفتن زندونم می‌کردم... و خانه را ترک کرد.
آن‌ها برای چند سال در همان خانه خودشان اجاره نشین شدند. آتوسا با ماشینی که از باقی پول خانه برایش خریده بودند به دانشگاه رفت و حالا برای خودش معمار قابلی شده بود. کم کم داشت کار و بارش می‌گرفت. دفتر کوچکی برای خودش اجاره کرده بود. آرمین هم همان سال بعد از دو سال پشت کنکور ماندن در رشته جغرافیا دانشگاه زاهدان قبول شده بود و مشغول رفتن بود.
خانواده جلالی اگرچه دیگر آن شور و صفای دوران قدیم را نداشت اما هنوز همه چیز داشت طبق روال معمول پیش می‌رفت. تا اینکه سر و کله طلبکارهای عمو علی پیدا شد...یکی پس از دیگری پشت در خانه و محل کار سر و کله‌شان پیدا می‌شد. آن‌ها یا کسانی بودند که عمو علی پول دستی ازشان گرفته بود و یا بدبخت بیچاره‌هایی بودند که ضامن وام‌های عمو علی شده بودند و اکنون حقوقشان قطع شده بود. عمو علی با همه آن خوش اخلاق بودن و محبوب بودنش. به یک باره نزد اعضای فامیل تبدیل به موجودی منفور شد. دیگر چشم‌هایش آن گیرایی قبل را نداشت. موهایش به کل سفید شده بود. عمو علی تبدیل به پوست و استخوان شده بود. حالا دیگر همه وضعیت او را می‌دانستند. عمو علی معتاد است. همه سرمایه‌اش را دود کرده و به هوا فرستاده...
اما آیا عمو علی همه سرمایه‌اش را خرج اعتیادش کرده بود؟ شاید بخشی از این صحبت‌ها حقیقت داشت. اما همه ماجرا این‌ها نبود. آن همه ریخت و پاش ربابه پس چه؟ ماشن مدل بالای آتوسا و آن همه لباس‌های گران قیمت و تفریحات لاکچری پس چه نقشی داشت. شاید همه آن‌ها نیز به اعتیاد عمو علی ربط پیدا می‌کرد. او برای جبران احساس گناهش خودش به چنین خرج‌هایی دامن می‌زد. او تشخیص نمی‌داد که توانایی مالی برآورده کردن این خواسته‌ها را ندارد. با این حال، بالاخره کاری بود که شده بود. و قضاوت کردن در این رابطه واقعاً کار آسانی نیست.
وقتی کار به جای باریک کشید که یکی از طلبکاران سرسخت عمو علی پی برده بود که آتوسا در خیابان اطلسی شیراز دفتر مهندسی دارد. یک راست به آن جا رفته بود و داد و بیداد راه انداخته بود:
- بیا طلب اون بابای آشغال عوضی معتادتو بده... بیا بیرون... بیا پول منو بهم بده تا اینجا رو رو سرت خراب نکردم.
و هزار بد و بی راه دیگر که نصیب آتوسا شد. آتوسا. دختر محبوب عمو علی. جگر گوشه دوست داشتنی عمو علی. حالا دیگر خودش را برای پدرش لوس نمی‌کرد. آتوسا تبدیل به شراری از خشم و غضب شده بود. اگرچه که خوب می‌دانست چه قدر وضعیت عمو علی رو به وخامت رفته است. و حتی بخشی از بدهی‌هایی که سبب قطع حقوق فامیل شده بود را هم پرداخت کرده بود. اما عربده کشی این طلبکار در محل کار او دیگر جانش را به لبش رسانده بود...نه می‌توانست گریه کند و نه می‌توانست حرفی بزند. وقتی به خانه رسید بدون اینکه به کسی سلام کند کیسه زباله‌ای از درون آشپزخانه برداشت و همه وسایل عمو علی را درون آن ریخت. عمو علی که احتمالاً فهمیده بود چه اتفاقی افتاده است بدون خداحافظی و بدون اینکه کیسه زباله‌اش را به همراه خودش ببرد آن خانه را ترک کرد و هنوز کسی از او هیچ اطلاعی ندارد.
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، دوست نویسنده گرامی
با توجه به فرصت روایت‌پردازی بسیار محدودتری که «داستان کوتاه» [گونه‌ای از «ادبیات داستانی» که حجم تعریف شده و محدودی دارد و در آن فقط برشی از واقعه‌ای روایی با استفاده از پیرنگ، توصیف پویا، شخصیت‌پردازی و...، نوشته می‌شود] نسبت به ظرفیت‌های بسیار گسترده‌تر «رمان» دارد، بایستی پذیرفت که لزوم انتخاب دقیق‌تر و تمرکز مدیریت شده بر روی واقعه اصلی، از اهمیت بیشتر و تأثیرگذارتری برخوردار است؛ درواقع مخاطب حرفه‌ای و سخت‌پسند در هنگام مطالعه این اثر ارسالی، با این سئوال جدی مواجه می‌شود که روایت اصلی در این متن ارائه شده، کدام یک از این موارد است: 1- آیا زندگی متلاشی شده مردی که بدون کمترین تدبیری، همه داروندار خودش را به پای خانواده‌اش می‌ریزد و در نهایت دچار مشکلات جبران‌ناپذیری می‌شود، بایستی که مورد پرداخت کامل‌تر و مؤثرتری قرار بگیرد؟ 2- آیا زندگی و گذشته دوست معتاد پدر خانواده که خاطراتش را تعریف می‌کند، برای پیشبرد سیر منطقی و ضروری این روایت مؤثر است؟ 3- آیا شیوه زندگی فرزندان و به ویژه رفتار خشم‌آلود و بی‌رحمانه دختر با پدرش: «...، آتوسا تبدیل به شراری از خشم و غضب شده بود...، وقتی به خانه رسید بدون این که به کسی سلام کند، کیسه زباله‌ای از درون آشپزخانه برداشت و همه وسایل عمو‌علی را درون آن ریخت....»، به یک داستان جداگانه نیاز ندارد؟
درواقع هر یک از این موارد مطرح شده، به راحتی و البته پس از تفکیک و از طریق یک برنامه‌ریزی دقیق و محاسبه شده روایی، تبدیل به یک داستان کوتاه آموزنده و مؤثر خواهند شد، همچنین لازم به ذکر است که داستان حرفه‌ای، مکان چندان مناسبی برای «بیان» کردنِ صرفاً مستقیم معضل‌های رایج نیست، بلکه مؤثرتر است که نویسنده محترم، به شیوه‌ای غیرمستقیم و کاملاً روایت‌پردازانه [اعم از شخصیت‌پردازیِ کامل و باورپذیر، فضاسازی محسوس، طرح‌وتوطئه داستانی و...]، مخاطب را با چنین مشکلاتی آشنا کند، آن‌ هم با شیوه‌ای توصیفی و جزءپردازانه تا رخدادهای ضروری روایت، به جای صرفاً بیان شدن، به مخاطب «نشان» داده شوند، البته در چند جای این اثر ارسالی، چنین توصیف‌هایی دیده می‌شوند: «...، باغچه کوچکی که جلوی ایوان خانه قرار داشت...، هر سال با بوی بهار...، قد کوتاه و هیکل لاغرش باعث می‌شد..، در را از پشت قفل می‌کرد...، تمام نمای خانه را دوده فرا گرفته بود...، پله‌های بلند را یکی‌یکی پشت سر می‌گذاشت...، صورتش را با دستانش پوشاند...»؛ آفرین بر شما، لطفاً تمامی روایت را با چنین دقت‌نظری توصیف کنید؛ همچنین حجم قابل‌توجهی از داستان، توسط دیالوگ‌هایی ارائه شده است که اکثراً غیرضروری، قابل چشم‌‌پوشی و یا جابه‌جایی از طریق شیوه دقیق و ملموس توصیف پویا هستند و از طرف دیگر، آن دسته از گفتگوهایی هم که وجهی نسبتاً ضروری دارند، با قواعد توصیه برای دیالوگ‌نویسی حرفه‌ای، مطابقت چندان زیادی ندارند.
درواقع این اثر ارسالی، با حدود «چهارهزار و چهارصد» واژه اکثراً مدیریت نشده، هنوز نه واقعه اصلی را کاملاً مشخص و روایت‌پردازی کرده است و نه برای سایر کاراکترهای روایت [ربابه، آتوسا و آرمین، قلی‌بابا]، شخصیت‌پردازی چندان محسوس و مؤثری ارائه کرده است، واقعیت این است که حجم غیرمنسجم و بسیارگسترده این واژگان، نه تنها موجب پیشبرد سیر منطقی و ضروری وقایع نشده‌اند، بلکه به طرز محسوسی موجب ایجاد اطنابی مخل جریان منطقی و توصیفی روایت شده‌اند، بنابراین برای مدت زمانی، به جهت حضور در روندی کارگاهی-تجربی، همچنین به لحاظ مدیریتِ هرچه صحیح‌تر و دقیق‌ترِ «اقتصاد واژگانی» [بهره‌گیری حداکثری روایی از حداقل واژگان به کار گرفته شده در داستان]، لطفاً و حتماً، تمامی داستان‌هایتان را با حدود «هشتصد» واژه مدیریت شده‌تر تنظیم و تألیف کنید؛ مطمئن باشید که اجرای چنین تمرین نسبتاً سخت و صبورانه‌ای، به لحاظ تجربی و کاربردی، موجب افزایش مهارت‌های روایت‌پردازی شما جهت ایجاد انسجام حداکثری روایی در هنگام تألیف آثارتان خواهد شد.
دوست نویسنده گرامی، به جمع دوستان «پایگاه نقد داستان» خوش آمدید، شما به لطف نکته‌بینی و ذهن دغدغه‌مندی که دارید، از استعداد ذاتی قابل‌توجهی، جهت انتخاب سوژ‌هایی آموزنده و تأمل‌برانگیز برخوردار هستید، توانایی بالقوه‌ و ارزشمندی که با هدفمند کردن سیر مطالعات، تمرین نوشتاری مستمر، آموختن هرچه دقیق‌تر عناصر مهم داستانی و پذیرفتن توصیه‌های تقدیمی، موجب موفقیت و ماندگاری حداکثریِ روایی شما خواهد شد، منتظر ارسال داستان بعدی شما هستم. با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۲
کیوان سلحشوری‌مهر » 12 روز پیش
منتقد داستان
عرض درود و ادب مجدد دارم، جناب آقای محمد غضنفری عزیز. بابت لطف بزرگوارانه‌ای که نسبت به بنده و توجه صبورانه‌ای که نسبت به توصیه‌های تقدیمی دارید، صمیمانه تشکر می‌کنم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار
محمد غضنفری » 13 روز پیش
سلام و درود. هیچ وقت فکر نمیکردم یک نقد اینقدر دقیق باشد. سپاس بی کران. نقد شما برای من خیلی سازنده بود و مسلما در کار بعدی ام لحاظ می کنم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت