حذف بدون تردید




عنوان داستان : گرگآشتی
نویسنده داستان : یاسر رجب نژاد

قبلِ اینکه موسسه را به گورِ پدرش بسپارم، نگرانِ سه جلسه ای بودم که تدریس نشده می ماند. حتی دلواپسِ جلسه یِ رفعِ اشکالِ بچه ها هم بودم که دیگر قرار نبود برگزارش کنم. حالا که یادم می آید از تاسّف آن همه ساده لوحی، خنده ام می گیرد. آنها هیچ زنگی نزدند. اصلا انگار که هیچ اتفاقی رخ نداده باشد. انگار هیچ بهمنِ کاشفی توی موسسه شان درس نداده و از سوی شاگردها مُدَرِّسِ نمونه نشده باشد. اول ِتابستانِ پیش، آن شاگردهایِ پولدار هرگز فکرش را نمی کردند که به دستِ خودشان یکی مثل من را به عنوانِ معلمِ نمونه انتخاب کنند. دو ماهی طول کشید تا بهشان بفهمانم بین من و بقیه فرق هست. رتبه کنکورهای کارشناسی و ارشدم را وقتی جویا شدند که اِشرافم روی مطالب و پاسخ هایِ بی نقصم به پرسش هایی که از قبل جوابش را می دانستند، نظرِ دفعی شان را نسبت به من عوض کرد. اجازه می دادم هر چقدر که می خواهند سوالپیچ ام کنند. هر چه بیشتر به راحتی از چالش هایشان می گذشتم، ایمانشان به من بیشتر می شد. « آخرین درجه یِ سختیِ سوالاتون همین بود؟! » این را وقتِ خلاصی از توطئه هایی که برایم طرح ریزی کرده بودند، می گفتم. گمانم اولش می خواستند با زبانِ بی زبانی بفهمانند که اگر می خواهم گیر ندهند نباید گیر بدهم. شاید قبلِ اینکه من را ببینند به چنان تیپ هایی بر نخورده بودند. شاید باورشان نمی شد به اسلوبِ کسی دل ببازند که دوازده ماه، یک شلوار قهوه ای سوخته و پیراهن کرمِ چرکِ جیبدار بپوشد، با یا بدون کاپشن فومِ مشکی، بسته به فصلِ سال. از پس شاگردها بر می آمدم. یعنی دلم می خواست بر آنها چیره شوم تا بتوانم فرمشان بدهم. لازم بود بزرگتر هایشان هم فرمدهی شوند. ولی تغییر در شکلِ سفالی که سال هاست خشک شده آسان نیست. رنجم از حرف هایی که معلم ها درباره ام می گفتند نبود. چند باری گوشه و کنار به گوشم خورده بود که درباره یِ یک دهاتی می گفتند: « غربتیِ لب شتری ، خودشو علّامه یِ دهر میدونه! » یا « تا حالا شده یه بحثی کنیم که یه جاییش گفته باشه حق با شماس؟!» یا« یه کمپین بزنیم واسه یِ کاشف لباس جمع کنیم. گمونم طفلی فقط یه پیرهن شلوار داره.» رنجم ازین بود که آنها معلم بودند.
مردک دیگر تلفنم را هم جواب نمی داد. به آن شُلَکی ها هم نبود که هر جوری با بقیه تا می کنند من را هم بخواهند بپیچانند. خط سی را سوار شدم. پنجره ها هیچ روزنه ای برای تهویه فضای داخل نداشت. اگر هم داشت، تفاوتی نمی کرد. اگر هوایی هم در نتیجه حرکت اتوبوس جریان می یافت، باد تفتیده ای بود که باعث دل آشوبه می شد. ابتدای راهروی میانِ صندلی ها ایستادم. میله یِ صیقلی ای را گرفته بودم تا خودم را ثابت نگه دارم. عرقِ کف دستم با چربی های مانده یِ روی میله یِ استیل می آمیخت. توی میله می توانستم صورتم را ببینم که تبدیل به یک خطِ دراز شده و چشم های ریز و گوش های جمع و جور و لب های پهنش توی همان یک خط گنجانده شده بود. در هر ایستگاه، مردهایی که پیراهن های خیس عرق به تنشان چسبیده بود، برای رد شدن، خودشان را به آدم می مالیدند تا بتوانند راهی میان جمعیت ایستاده باز کنند و به درب خروج برسند. قطره های عرق از کف سر و پشت گوش ها و روی شقیقه ها می جوشید و غلط می خورد روی سینه و پشت. علاوه بر نمِ زجر آوری که تمام زیر پیراهنی ام را خیسانده و به پیراهن هم سرایت کرده بود، جریان رطوبت را روی پوست گر گرفته ام احساس می کردم که تا کمربند امتداد می یافت. هوایِ سنگین شده، از دی اکسید و اکسید کربن اشباع بود. دلم می خواست در جایی بالاتر یا بیرون از آن چرکیِ مسموم باشم. جایی که اکسیژنِ خالص باشد و بشود شش ها را از هوایی که بوی نم و عطر علفِ خیسِ باران می دهد، پُر کنم. همه چیز تهوع ام را برانگیخته بود. چند بار مصمم شدم به ایستگاه بعدی که رسید، پیاده شوم. اما پیاده شدن چاره یِ کارسازی نبود. فقط وقت و انرژی را بیشتر تلف می کرد و باعث می شد دیرتر برسم. سعی کردم به چیزهای خوب فکر کنم. پلک هایم را روی هم گذاشتم و تلاش کردم تصویری از جایی در ذهن بسازم که دوست دارم آنجا باشم و دوست دارم آنجا باشد؛ اما دیگر نایِ نیک اندیشی نمانده بود.
قرار داد یکساله بسته بودم با موسسه آموزش زبان انگلیسی شکوهِ نو که شعبه مرکزی اش توی تهران بود و در تمامِ شهرهایِ بزرگ شعبه داشت. براساسِ مُفادِ قرارداد باید هر سه ماه حقُّ التَّدریس واریز می شد. اما پس از گذشت یک سال هنوز هیچ پولی نگرفته بودم. چند بار سرِ این موضوع با مدیرِ موسسه صحبت کردم. با اینکه چند بار تویِ نظرسنجی از شاگردها درباره یِ اساتید، اول شده بودم، هر بار می گفت پرداخت حقوق و مزایا بستگی به عملکردتان دارد. دیگر چه می خواست از عملکرد من؟! گزارش های کتبی هم به مدیریتِ اصلیِ موسسه در تهران فرستاده بودم اما بی نتیجه بود. تمامِ هفته، حتی جمعه ها، برایم کلاس گذاشته بودند. کُلِّ برنامه یِ هفتگی ام در شعبه یک و دو موسسه پُر می شد. تمام سال از مرداد نود و هفت تا مرداد نود هشت را بین خانه و شعبه یِ یک و دو رفته و آمده بودم. اتوبوس ها را به ترتیب سوار شده بودم. خانه مان ته ِ الهیه بود. پدرم همه پول هایش را که جمع و جور کرد شد به اندازه ی ِ خریدن ِ یکی از آن آلونک های تازه ساختِ بساطِ بساز بفروش هایِ حاشیه یِ شهر. وقتی هنوز ساخت و سازها به آخر کوچه مان نرسیده بود، می شد راهت را کوتاه کنی و از زمین خاکی آنجا بگذری و برسی به خیابان اصلی. چه سعادتی بود! بزرگترین مجتمع ساختمانی ناحیه، یک برِ کوچه مان را مسدود کرد. از آن به بعد، فقط یک راه وجود داشت؛ اینکه در حال رفتن به سر کوچه به طور اجتناب ناپذیر، از جلوی منزل آقای خالصی بگذری. پیرمرد مهربانی بود. مورد اعتماد محل بود. از وقتی کلاهش را برداشته بودند تنها راه آرام گرفتن اش شده بود هم تنها ویژگی آزاردهنده اش. دایم می نشست روی پله جلوی ِ در ِ خانه اش و هیچ رهگذری از دست گلایه هایش در امان نبود. حتی اگر از پیاده روی آنسوی کوچه می گذشتی تر و فرز خودش را می رساند و دست می داد و بعد دستت را رها نمی کرد تا گوشَت را به دست آورد. نیاز داشت به دردِ دل کردن در مورد اینکه چگونه چهار دنگِ زمین و خانه اش را از کف داده. آن روز شاید در چشم هایم غیظ یا بغض خواند و فهمید اصلا تحمّلی برای سنگِ صبور شدن ندارم. « پدرِ من! بزرگِ من! دیگه گذشته. اون موقعی که باید مشورت می کردی که نکردی. حالا من اینا رو بگم که داغت تازه میشه دوباره! نگفتم برو محضر؟ نگفتم برو سهمِ خودتو سهمِ مهندسه رو قانونی معلوم کن؟ نگفتم این زمینه برهوت نیست، آینده داره؟» شبیه این ها را ما می گفتیم، در حالی که او نگاهش را به یک نقطه می دوخت و سرش را که پایین انداخته بود، مثل عزاداران بَیَل که دارند به روضه گوش می دهند، تکان می داد. خون توی کاسه طاس سرش جوش می آمد. پوست سرش گُر می گرفت و مثلِ آبِ چشمه از آن عرق می جوشید. بعد که حسابی سرِ زخمش را باز و نمک پاشش می کردیم، نوبتِ دلداری می شد. « بهمن آقا! ساده نشو! آدم باید گرگ بشه! اگه نه تنبونتم بردن.» حالا یادم می آید. این را یکبار که نمک پاشم را حسابی توی زخمش خالی کردم گفت. به هزار طریق چزّانده بودمش تا شاید دست از سرم بردارد. شاید آن روز، در آن لحظه، کسی را دید که در حال دگردیسی است که خیالش راحت شد و ناباورانه دست از عادتِ معهود برداشت و دیگربار قصّه اش را برایم تعریف نکرد.
از شهریور نود و هفت تا شهریور نود و هشت تاکسی ها را به ترتیب سوار شده بودم. آخر شب ها که خلوت بود و صندلی ها از هجومِ به چنگ آوردنِ آدم ها در امان می ماند، جایی برای نشستن در مترو پیدا می کردم و سرم را به شیشه تکیه می دادم و به حرکت ماشینها به موازاتِ مترو نگاه می کردم. آن وقت ها با آنکه پولم را نداده بودند هنوز دلم زیاد چرکین نشده بود. ته دلم چشمه ای زلال می جوشید. زلالی همراه شدن بچه ها. دلم خوش بود که از آن انفعال و لَختی بیرون شان کشیده بودم. دلخوش بودم که طرفدار ایده هایم در روند آموزش شده بودند.
بعد از فارغ التَّحصیلی پیشنهاد هایِ کاریِ زیادی داشتم اما ترجیح ام این بود که تویِ یک موسسه یِ شناخته شده و با سابقه شروع به کار کنم. هم درآمدِ خوب می خواستم و هم اینکه کم کم بتوانم قرارداد های طولانی مدت ببندم و از جهتِ بیمه و مزایا خیالم راحت باشد. اما در خیال هایِ خوشم گره افتاد. گره ای که هرچه پیشتر می رفتم بیشتر می شد. معلم ها با اینکه برای هیچ کدامشان چنان دشواری هایی پیش نیامده بود، دعوتم می کردند به صبر. اطمینان می دادند و بعضی هایشان هم آنطور که خودشان می گفتند، برای پرداختِ حقُّ التَّدریس پا در میانی کرده بودند؛ اما می دانستم دلداری هاشان نوعی از به سُخره گرفتن بود.
یکی شان یک روز ترمز زد مقابلِ انتظارم در ایستگاهِ اتوبوس. رشته یِ تداعی های آن لحظات خوب یادم مانده؛ شاید چون همه حواس ام برانگیخته شده بود. به زردی روشن ِپوستِ نازکِ لیمو شیرین هایِ باران خورده نگاه می کردم که آن سوی خیابان روی سکویِ تویِ پیاده رو چیده شده بود. بالایِ سر میوه فروش یک چراغ زنبوری مشتعل بود. رنگ زرد و بوی باران مرور یک دسته از عصب های خاطرات مغزم را به جریان انداخت. انگار یک صفحه با اندازه یِ پرده یِ سینما مقابلم روشن شد. می رفتم تهران. صدای عُق زدن ها را می شنیدم. نیم شب بود. چهره یِ همکوپه ای ها را زیرِ نورِ زردِ راهرو می دیدم. هیچ صدایی تکانشان نمی داد. زنی تویِ راهرویِ تنگِ مقابلِ دستشویی، رویِ جفت زانو هایش نشسته بود. دستها را ستون کرده بود و رو به پله یِ خروجی واگن بالا می آورد. راهرو خالی بود. چراغِ همه یِ کوپه ها خاموش بود. هر چه گشتم کسی را نیافتم. همه یِ واگن ها را گشتم. همه آسوده خوابیده بودند و قطار شتابان پیش می رفت. وقتی دوباره سراغِ زن رفتم دستگیرم شد که باردار است. این بار نشسته بود و شکم بر آمده اش را با دو دست گرفته بود و به خود می پیچید. حیران بودم. انگار وقت زایمانش رسیده بود. نمی توانستم راحت نفس بکشم. قلبم داشت از جا کنده می شد. نتوانستم هیچ کس را برای کمک بیاورم. آن صداها را خوب یادم هست. انگار کودکِ توی شکم اش بود که داد زد: « عمو! ترمزِ اضطراریو بکش!» دستم را سمتِ آن دستگیره یِ قرمز رنگ دراز کردم. توی مشت گرفتم و کشیدم. از جایش در آمد و برای حرکت قطار هیچ فرقی پیش نیامد. آن وقت همه خندیدند. همه یِ آنها که تا چند ثانیه یِ قبل مدهوشِ خواب بودند قاه قاه خندیدند. همه شان دورم را گرفته بودند و خوش تر داشتند که به من بخندند تا یاریگرِ زن باشند.
هادی ابلقی بیست و دو سال سابقه کار داشت در آن جا. در یکی از عصرهایِ آذر که باران می آمد و هوا بویِ برف می داد، برای اولین بار حرفهایی غیر از احوالپرسی هایِ معمولِ روزمره زدیم. «کاشف جان! استاد کاشف!» گردنش را کج کرده بود سمت ایستگاه اتوبوس و صدایم می کرد. از روی نیمکت که سردی فلزی اش به آسانی از شلوار کتان، به ران ها سرایت کرده بود، برخاستم. از همانجا سلام دادم و با لحن پرسش گفتم: «جانم؟» چشم های فرو رفته اش را گرد کرد و پلک های پف کرده و ابروهای پهن جو گندمی اش را بالا داد و با حرکت سر و جهت نگاه به صندلی شاگرد اشاره کرد. تا نشستم، پاکتِ دربازِ سیگارش را گرفت سمت من. فیلترِ آجریِ سیگارهایِ وینستونِ قرمز از تویش پیدا بود. فرو رفته بود توی صندلیِ تُپُلِ صدفی رنگِ چرم. پاهایِ درازِ استخوانی اش را به زور جا داده بود زیر فرمان؛ با اینکه فضای جلوی پا حسابی جادار بود. چاق سلامتی هایش را که کرد، لبخندش خشک و لحنش جدی شد، بخواهد برود سرِ اصلِ مطلب انگار. گفت: « گل پسر خیلی وقته میخوام باهات حرف بزنم.» گفتم: « سرتا پا گوشیم استاد!» گفت: « در مورد اموراتِ تو موسسه س. پسرم! شما هنوز خیلی جوونی. خیلی مستعد هستی. چیزایی رو که بت میگم از کسی که دلسوزت نباشه نمی شنفی بخدا. استعداد و سوادت و اینکه توی شاگردها تو همین مدّتِ کمی، حسابی جا باز کردی باعث حساسیتِ خیلیا شده بخدا.»
ساکت ماند، برای چند لحظه. سرِ چارراه، حواسش را موتور سواری که زن و دو تا بچه را روی ترک نشانده بود و می خواست بی هوا از جلویش رد شود، پرت کرده بود. دود را از بینی بیرون داد و خاکستر سیگار را تکاند زیر پا. گفت: «عین فرزانی. پسر من. هر وقت می بینمت انگار فرزان رو می بینم. نمی دونم چرا همچین حسی دارم. البته شباهت دارین به هم. اخلاقتون، رفتارتون، قد و هیکلتون. خبر داری که چند سالیه رفته کانادا؟!» سر تکان دادم. « اگه گاهی قدم رنجه کنی بیای خونه یِ ما خانم دکتر رو هم خیلی خوشحال میکنی. راستی تو چرا تو هیچ کدوم از عکسای دسته جمعی همکارا نیستی؟ آخه میخواستم از رو عکسا به خانوم دکتر نشونت بدم. دیدم اصلا تو هیچ کدومشون نیستی. بخدا عین پسر منی. »
به لحظه یِ برخوردِ قطره های باران روی شیشه زل زده بودم. از یک کیلومتر یا دو کیلومتر یا پنج کیلومتر بالاتر، سقوط آزاد کرده بودند و صدای برخوردشان روی سقف و شیشه ها نشانه فاصله ما از ابرها بود. گفت: « دلم نمیخواد ببینم از کار اصلیت موندی از بس خودتو درگیرشون کردی. ولش کن بزار هر چی هستن باشن. بخدا. تو سرت درد میکنه بخوای کسیو عوض کنی که نمیخواد؟ کسی که خودشو زده به کوری؟ که نمی تونه؟» باز مکث کرد. من زل زده بودم به پرده یِ نمایشِ باران و برف پاک کن و حال نداشتم حرف بزنم. گفت: « شنیدم به بچه ها گفتی کتابِ سودآوری رو نخونن. مثل اینکه کتابای آکسفوردو گفتی بگیرن آره؟ درست نمی...» داشتم جوش می آوردم. گفتم: « استاد! اوه ببخشید! ببخشید! شرمنده که بین کلامتون اومدم ولی تا کِی بایستی همه با هم رودرواسی داشته باشیم؟ تا کی شما بزرگوارا می خواین حماقتِ سودآوری رو تحمّل کنین؟ استاد! چیزایی که میگم هیچی از ارادتِ من به شما کم نمیکنه ولی شما که سالهاس اونجا مشغول کار هستین چرا باید اینقده محافظه کاری کنین؟!» چشم هایش گشاد شد. بعد شانه هایش را داد بالا و سرش را سمتِ شانه راست خم کرد. پلک هایش را منقبض و به هم نزدیک کرد. با یک لبخند مات اریب پوزخند زد. یعنی می خواست با آن اداها حالی کند که گفتن از ما بود و نشنیدن احتمالی و عواقبش از شما. کت و شلوار سرمه ای راه راه شیکی تنش بود. بخاری داشت با زوربالا کار می کرد. لبخندی زورکی زد تا اوضاع را عادی نشان بدهد. باید چیزی را در او بیدار می کردم. مسئله به عکس بود. او باید به حرف هایِ من گوش می داد. او و دوستانش هرگز قادر نبودند ترکی در لایه ضخیم انجمادی که رویشان را پوشانده بود، ایجاد کنند. تجربه او چه چیز را می خواست به من بیاموزد؟ از قبل می دانستم. اینکه آرام باشم و کاری به کارِ دیگران نداشته باشم و اینکه نقدِ دیگران وظیفه یِ من نیست. لبخندش هلهله یِ خنده های توی قطار را در سرم به پا می کرد. گفت: « کاشف! تو جَوونی. آرزو زیادی داری بخدا. به دو رو بری ها خیلی مطمئن نباش. به کسایی که تو روت میخندن ولی پشتِ سرت واویلا! باور نکن که تونستی همراهِ خودت کنی شون.» آتشفشانِ کلمات تویِ سرم فوران می کرد و جریانِ مذابِ جملات تا روی لبهایم می رسید. زور می زدم که باز هم توی کلامش نیایم. زور می زدم که حرمتش را نگه دارم. وقتی داشت حرف می زد به این فکر می کردم که حرمت چیست؟ و چه کسانی شایسته یِ آن هستند؟ و اینکه شایستگی چیست؟ « شهریار عقده ایه. حرف من اینه که نگذاری بتونه عقده شو سرت خالی کنه پسر جون. سختم نیس. گیر نده که بهت گیر ندن.»
آفتاب آهنِ ماشین ها را سرخ کرده بود. تاکسی ها کج و معوج در صفی فرضی ایستاده بودند. خطِ زردی که ایستگاهِ تاکسی را از بقیه خیابان جدا می کرد جا به جا زیر لاستیک هایِ ساییده یِ تاکسی ها قطع شده بود. با نوکِ انگشت دستگیره یِ داغ را بالا دادم و نشستم روی صندلیِ جلو. کتابچه یِ لغاتِ ضروری را از کیف بیرون آوردم و شروع کردم به باد زدن خودم. راننده کنارِ در ایستاده بود و داد می زد: « فرامرزِ عباسی دو نفر بیا!»
بوقِ ماشین های پشتی که راهشان را بسته بود، قطع نمی شد. نیش گازِ تیزی داد و از خطِ زرد بیرون زد و ماشین را انداخت تویِ لاینِ وسط. « تخم سگ دهاتی!» این را راننده بدونِ اینکه دهانش را باز کند و در حالی که دندان هایِ آرواره یِ پایین و بالا را به هم فشار می داد، گفت. من دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتم. حس می کردم هر لحظه زخم های تازه ای بر بسترِ جراحت هایِ مزمنِ روحم ریشه می زند. باید بروم و رویِ سرش هوار بکشم. باید بروم و جلویِ بقیه، جلویِ معلم ها، جلویِ شاگردها و جلویِ هر کسی که آنجا باشد سرش هوار بکشم. تف تویِ این موسسه با مدیرِ آب زیرکاهش. تف تویِ شندرغاز پولی که تو می خواهی برای نمردن به من بدهی. تویِ ذهن که فریاد می کشیدم، لب هایم جمع می شد و به خیابان و همه چیز چشم غره می رفتم. دیگر تحمل ام تمام شده بود. دیگر نمی توانستم شب و روزم را بگذارم برای کار بدونِ مزد و مواجب. راننده زد تویِ دنده دو و گاز را تا ته فشار داد. ماشین با دورِ موتوری که یکباره تا پنج هزار بالا رفت، از جا کنده شد. مثلِ گاوهایِ خشمگین بود. همه یِ این انرژی را برای یک متر جایی که جلویش باز شده بود صرف می کرد. چند سانتیمتر مانده بود که بکوبد به صندوق عقبِ ماشینِ جلویی، پایش را طوری که انگار بخواهد چیزی را که باعثِ نفرتش است، برای همیشه زیرِ خاک مدفون کند، رویِ پدالِ ترمز فشار داد و با یک تقه یِ انگشتِ کوچک که آن را به شکلِ قلاب در آورده بود، دنده را خلاص کرد. حالا که به هیجانِ آن لحظه فکر می کنم می فهمم. حالا می دانم توی سر او هم یک گله گاومیش یله شده بودند و شاخ هایشان را توی جمجمه اش فرو می کردند. قبل از گرگ شدن باید از مقامِ گاوِ خشمگین بودن خلاص می شد. باید می دانست که پسِ پارچه یِ قرمز هدفی پوچ است. باید بروم آنجا را رویِ سرش خراب کنم. من از آن سر به راه هایِ دور و برش نیستم. راننده پایش را رویِ گاز فشار می داد. مثلِ ماشین هایِ مسابقه ای که پشتِ خطِ استارت آماده یِ اعلامِ شروعِ مسابقه اند.
پلّه هایِ سنگِ مرمر را دو تا یکی جَستم بالا. سنگ ها تویِ قابِ نبشیِ آهنی شان تکان می خوردند و حتما طنینِ گرمب گرمبِ عصبیِ قدم هایم تویِ دفتر پیچید. پشت میزِ چوبِ گردویِ سفیدِ ریاستش نشسته بود. رنگِ همه چیز را با یک تکه از ابرویش که کاملا سفید شده بود سِت می کرد. تویِ انبوهِ موهایِ لَختِ سیاهش یک تارِ سفید هم پیدا نمی شد. ابروهایِ خنجریِ تراش خورده اش هم هیچ ایرادی نداشتند، جز در یک تکه. آن تکه یِ زالیِ ابرویش را با کت شلوار سفید یا کرم یا خاکستریِ روشن سِت می کرد. لندهور، کلّا همه چیز را با همان یک تکه مو هماهنگ می کرد که مثلا نشان بدهد از آن خوشش می آید و اصلا اشکالی به حسابش نمی آورد. یک بار همزمان با کلید کردنِ همه به یکی از معلم ها که تازه ماشین خریده بود آمد توی دفتر. نوچه اش، خوشدل، تا او را دید گفت: « استاد! کسی که ماشینِ نو می خره باید بی شیرینی بیاد تو حوزه یِ استحفاظیِ شما؟» دست ها را زده بود به کمر و سرش را اندکی خم کرده بود سمتِ شانه و در حالی که نوچه داشت می پرسید، نفسش را تویِ سینه نگه داشته بود . در جواب، همزمان با یک لبخندِ کمرنگ، دم اش را بیرون داد و در حالی که به گوشه یِ ابرویِ راستش اشاره می کرد، گفت: « شانس بیاره فقط رنگش سِت باشه.» همه یِ دنیا هم اگر با آهنگِ تو موزون شود، من نمی شوم. قبل از اینکه بروم داخل در آستانه یِ در ایستادم و چند دمِ عمیق فرو دادم تویِ ششها و به شدت بیرون دادم و به اندازه یک گاومیشِ قبراق، آماده یِ نبرد شدم. از راهی که نمی دانستم، نمی خواستم اجازه دهم به راحتی بتواند بر اعصابِ مچاله ام مسلّط شود. در باز بود. بدونِ در زدن خودم را انداختم تو. خوشدل هم آنجا بود. مثل همیشه یک کُپّه فاکتور رویِ میزش بود و داشت حساب و کتاب می کرد. در یک هزارمِ ثانیه نگاه هایمان به هم گره خورد اما طوری سرش را انداخت پایین که انگار اصلا کسی را ندیده و کسی نیامده توی دفتر. شهریارِ سودآوری هم زل زده بود به صفحه یِ تبلت اش. فکر کردم شاید بهتر بود در می زدم. لااقل حواسشان پرت می شد. مثلِ این بود که با مشت کوبیده باشم به یک سپرِ ژله ای. حمله اولم را بدونِ اینکه اصلا به خودش حرکتی داده باشد، دفع کرد. بدونِ این که بداند آن جا هستم و بدونِ این که کاری کرده باشد، عصبانیت ام را به استهزا گرفته بود. « پایان کارمو بده، همین الانم تسویه حساب کن.» این را از همان وسطِ دفتر که ایستاده بودم، مثلِ یک فرمانده به یک سرباز دستور دادم. چانه ام را بالا گرفته بودم و مشت هایم گره بود. خودم را آماده کرده بودم که اگر هیچی گیرم نیاید لا اقل کتکش زده باشم. سرش را کمی بالا آورد. از روی قاب عینک کائوچویی که تا میانه پل بینی جلو آمده بود نگاهش را انداخت روی من. حس کردم می خواهد خودش را خونسرد نشان بدهد. نباید بتواند خونسرد بماند. در آن لحظه اهمیت نداشت اگر هیچ پولی هم گیرم نمی آمد. برایم دنیا می ارزید اگر دستِ کم می توانستم یکبار جلویِ کسی، چه بهتر اگر آن کس نوچه یِ بنده زادش باشد، لِهَش کنم. نگاهش را برداشت و رو کرد سمتِ خوشدل. با لحنی سرد و بدونِ کمترین لرزش، انگار که بخواهد یکی از همه یِ کارهای خیلی خیلی معمولی اش را سامان دهد، گفت: « ایشون تسویه حسابه. پایان کارشم آماده کن، امضا کنم بره به سلامت.» ماتادور، لبه یِ پارچه یِ حریرِ خونی رنگ را به ظرافت گرفته بود و با چیره دستیِ تمام تکانش می داد. از گاوِ زخمی خون می رفت. حتی به خودش زحمت نداده بود که در چشم های گاو زل بزند و برای جنگ به هیجانش آورد. داد زدم: «همینطوری الّابختکی؟ من تسویه حسابم؟! یکسال خر حمّالیِ عمّه کیو می کردم پس؟!» صَخره بودند. بازتاب سخت فریادم نشان می داد. رفتارش به نرمی یک بالِرین بود. بدونِ اینکه حتّی یکی از ماهیچه های صورتش منقبض شود عقب رفت و به پشتیِ صندلیِ مدیریت اش تکیه داد. مشغولِ خواندنِ دوباره شد. به زحمت آرواره یِ قفل شده ام را باز کردم. « اوهو! ژست گرفتن هات رو بزار واسه نوچه موچه ها!» هیچ تکان نخورد. حتی خوشدل هم هیچ تکانی به خود نداد. حتی لب نگزید. ماتادورها حسابی با هم هماهنگ بودند. باز داد زدم: « اوهوووو! حرومزاده یِ نمک نشناس!» خوشدل از پشتِ میزش بیرون آمد. می خواستم خیز بردارم سمت میزِ کریهِ سفید. ادا در می آورد. عروس باشد انگار بی شرف. چشم هام سیاهی می رفت. خوشدل خودش را انداخت جلو و من را قاپید. گفت: « واسه خودت دردسر درست نکن! » گفتم: « کدوم دردسر؟ مرد حسابی من تسویه حسابم؟ تهِ نامردیو در آوردین شما. یکسال براتون سگدو زدم. یکساله خم نیاوردم به ابرو. هر فشاری خواستین رو منِ بدبخت آوردین. » دلم نمی خواست آنطور شود ولی وقتی خودم را بدبخت خطاب کردم، لحنِ بغضِ پنهان شده لا به لای کلماتم، توی گلو و راه نفسم پیچ خورد و حلقه زد. اصلا قرار نبود بُغضی در کار باشد. قرار نبود من شکسته شوم. با وجودِ مقاومتِ خوشدل، چند قدم سمت سودآوری جلوتر رفتم. دوباره داد زدم: « من تسویه حسابم بی شرف؟ » سرش را برنداشت. هیچ تزلزلی در او حس نکردم. دستش را مشت کرد و انگشت اشاره اش را سمتِ در باز کرد؛ به این معنی که بروم بیرون و اگر نروم با تیپا بیرونم می اندازند. انگشتش مثلِ پتک روی سرم فرود آمد. همه حرفهایش را با یک حرکتِ انگشت گفته بود. حس کردم یکباره همه احشاء تویِ شکمم مچاله شد. انگار یک گرگِ سیبری آرواره اش را فرو کند توی شکمِ شکار. سویِ زمین خم شدم. عُق زدم. صدای قاه قاه خنده ها توی واگن پیچید.
وقتی به خود آمدم دیدم خوشدل کنارم نشسته و آبقند آورده. افتضاح کرده بودم. سرم را گرداندم سمت ماتادور. به جای آنکه شمشیرش را در گردنِ شکارِ از پا افتاده کند دستور داده بود به او آبقند بدهند. بی اختیار بغضم ترکید. به زحمت از لا به لایِ التهابِ تارهایِ صوتیِ حنجره ای که اسیدی شده بود گفتم: « شکایت می کنم. زندگی ما دهاتی ها هم ارزش داره استاد! به همین راحتی تسویه حساب؟!!» به خوشدل نگاه انداخت و با لحن دستوری گفت: « آقای خوشدل! لطفا. » غرولندهایم را زمزمه می کردم. خوشدل پرونده ای را از تویِ فایل بیرون کشید و آورد. برگه ای را از تویش کشید بیرون و داد دستِ من. دهانم طعمِ اسید می داد. دیدم را پرده یِ اشکی که رویِ چشم هایم مانده بود تار می کرد. به زحمت تشخیص دادم. برگه یِ قرارداد ام بود. خوشدل وقتی فهمید نمی توانم درست سر در بیاورم برگه را از دستم گرفت. خواند: «بدینوسیله اینجانب بهمن کاشفی فرزند ... اعلام می دارم بطور کامل آئین نامه یِ ... مورد مطالعه قرار داده و با کلیه قوانین و مقررات آن ... و مجموعه قوانین و تذکرات را مورد پذیرش اعلام می دارم. همچنین ... و مسئولیت عواقب عدم اجرای صحیح آن را به طور کامل می پذیرم.» نفس تازه کرد. بعد به دنبال تذکّر سودآوری امضا و اثرِ انگشتم را نشان داد. گفتم: « خب که چی؟» سودآوری گفت: « اجازه بدین.» بعد دوباره رو کرد به خوشدل. خوشدل کاغذِ قرارداد را برگرداند توی پرونده. بعد دفترچه یِ اساسنامه را بیرون آورد. انگار از قبل ذهنم را خوانده بودند. ورق زد. خواند: « اصل 84: پرداختِ حقّ التّدریس به مدرِّسینِ دارای قراردادِ تفاهمیِ موقت هر سه ماه صورت می گیرد. تبصره 1: کارکردِ مدرّسینِ مذکور مشمولِ ضریبِ میزان رضایتمندی از عملکرد می گردد. تبصره 2: میزانِ رضایتمندی از عملکرد بطورِ ماهانه توسطِ مدیریت ها محاسبه و میانگینِ آن، هر سه ماه بر روی کارکردِ مدرّس اعمال خواهد شد. تبصره 3: میزان رضایتمندی از صفر تا صد در صد قابل قبول است.» چند دقیقه ساکت ماندیم. تا اصل 84 را دیگر نخوانده بودم. بنا را بر آن گذاشته بودم که اهمِّ موضوعات، همان ابتدایِ آیین نامه ذکر شده. تازه فهمیدم عاملِ تعیینِ کیفیتِ عملکرد را اشتباه گرفته بودم. نفس های صدادارم سنگین شده بود. مغز بینی ام می سوخت. نای حرف زدن نداشتم. گمانم یکی دو تا شاگرد آمدند تو و با خوشدل کار داشتند. من را که دیدند سلام دادند. یکی شان هم تا جایی که از آن لحظات به یاد دارم دلیلِ غیبت ام را پرسید. خوشدل هدایتش کرد بیرون. « حالشون مساعد نیست. لطفا بفرمایید بیرون.» دفتر دوباره خالی شد. می توانستم بلند شوم چند تا لیچارِ دیگر بگویم و با لگد بکوبم زیر لبه یِ میزش و راهم را بکشم بروم و آن یکسال دربه دری را بادِ هوا کنم. اما اگر بخواهم جایِ دیگری کار کنم نمی پرسند که چرا ازینجا آمده ام بیرون؟ اصلا در مورد سابقه یِ کارم از این ها نخواهند پرسید؟ ضریبِ رضایت به دست او باقی می ماند و نمی توانستم از دستش خلاص شوم. قاه قاه خنده ها را از تویِ جمجمه شان می شنیدم. قادر نبودم ترمز اضطراری را بکشم. حتی اگر می کشیدم قطار یکباره نمی ایستاد تا همه از روی بسترهایِ خواب به بیرون پرت شوند. راه میانبری نمانده بود. نیرویی در من از جایی کور و ناشناخته سر برآورده بود و بی آنکه بتوانم در برابرش مقاومت کنم، در حالیکه سرم زیر افتاده بود، به صوت بدل شد. « حالا چیکار باید بکنم استاد؟ هیچ راه جبرانی نمونده؟» ابلقی توی فکرم آمد. شاید بتوانم از او هم کمک بگیرم. ولی راه برگشتی به او هم نمانده بود. نیم جان مانده بودم. خوشدل، انگار پرده هایِ نمایشی را که از پیش آماده شده بود اجرا می کرد. پرسید: « استاد چی دستور می فرمایین؟» لب هایش را تویِ دهان جمع کرد. بعد بیرونشان آورد و غنچه شان کرد. مظفّرالدّین شاه بود در آن لحظات. گفت: « متاسفانه خیلی بی حرمتی کردن...» خوشدل میان ِ حرفش آمد. « جناب ِ استاد جسارتِ حقیر رو ببخشید که کلامتون رو قطع کردم. من تعهد لازم رو ازشون می گیرم. شما که همیشه بزرگوارین. خواهش میکنم...» دستش را بالا آورد به نشانِ اینکه دیگر مایل نیست خوشدل ادامه دهد. گفت: « این بار نادیده می گیرم. اما اگر دوباره تکرار شود خیلی بد خواهد شد.» نگاهم کرد. وزنِ نگاهش را رویِ گردنم که خم شده بود سوی زمین حس می کردم. گفت: « جلسه یِ رفعِ اشکالشون طبق برنامه برگزار بشه. تویِ همون جلسه اشکالاتی که در موردِ مدیریت و رفرانس ها طرح کرده بودن هم رفع کنن. » خوشدل نگاهم کرد. چشم هایش را گرد کرده بود و سرش را طلبکارانه تکان می داد به این معنی که زود باش دیگه گاوه از فرصت استفاده کن. تقدیر در برابر دو راهی گرگ و گاو میش قرار ام داده بود. چند ثانیه درنگ کردم. همه سلول های مغزم شعله ور شده بودند. به فوایدِ رنگارنگِ پیوستن به ماتادورها فکر کردم و همچنین برهوتِ قهر با آنها. به کوچه یکطرفه مان فکر کردم و به حرف خالصی و به داغیِ آن روز در تاکسی. گفتم: « چشم. اطاعت قربان!»
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای یاسر رجب‌نژاد سلام

خوشحالم خوانندۀ تنها اثری هستم که برای ما فرستاده‌اید و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. در اینجا به مواردی می‌پردازم که امیدوارم راهگشا باشند و در خلق سایر آثار به کار شما بیایند. راوی در این اثر مدرسی است که با موسسه‌ای قرارداد بسته و اتفاقا به عنوان مدرس نمونه هم انتخاب شده اما حقوقی دریافت نکرده است بنابراین تصمیم می‌گیرد تسویه حساب کند و از آنجا برود اما متوجه می‌شود بر اساس یکی از بندهای قراردادی که امضا کرده به آنچه انتظارش را داشته نخواهد رسید. اصل ماجرا این است اما چرا اثر اینهمه به بیراهه رفته و از ریل اصلی خارج شده است؟ از ابتدا تا انتهای متن پر شده از حاشیه‌ها و خرده‌روایت‌هایی که کاری نکرده‌اند جز آنکه اثر را به اطناب کشانده‌اند؛ آن هم اطنابی بسیار مخل و کسالت‌بار. راوی تمام مدت در حال تعریف کردن انواع ماجراهای پراکنده‌ای است که در گذشته اتفاق افتاده‌اند در حالیکه هیچ‌کدام از آن‌ها در پیوند با پیرنگ نیستند و کار را به جلو نمی‌کشانند. به عنوان مثال مدام از قابلیت و توانایی‌اش در تدریس حرف می‌زند و انواع شاگردها که از پس سوالات همه‌شان برآمده است بعد می‌رسد به خانه‌ای که به کمک پدرش در تهران خریده و منطقه‌ای که خانه در آن قرار گرفته و راه میانبر و بعد پیرمردی که سرش کلاه گذاشته‌اند و هر بار برای رهگذران و برای او درددل می‌کند و بعد یک فلش‌بک هم در متن آغاز می‌شود آن هم با یک پل تداعی بسیار بسیار سست و ناجور. دیدن میوه‌فروش و لیموشیرین‌های تازه و لامپ میوه‌فروشی راوی را می‌کشاند به قطار و به سفری که با قطار داشته است و زنی در قطار تهوع داشته و باقی ماجرا، بعدتر گفت‌وگو با یکی از همکاران دربارۀ تغییر منابع آموزشی و ماجرای راننده تاکسی و....را داریم. این همه چه ربطی به اصل ماجرا دارد؟ اینجوری است که اثر پر شده از حاشیه‌ها و لفاظی‌هایی که کار را دچار عدم انسجام کرده‌اند. می‌د‌انید تنها جایی و تنها صحنه‌ای که به داستان مربوط می‌شود کجاست؟ همان صحنۀ پایانی یعنی صحنۀ رو در رویی راوی با رییس و این صحنه می‌تواند افتتاحیۀ باشد یعنی این: «...پلّه هایِ سنگِ مرمر را دو تا یکی جَستم بالا. سنگ ها تویِ قابِ نبشیِ آهنی شان تکان می خوردند...». داستان می‌توانست از همین‌جا آغاز شود و تمامی آنچه پیش از این صحنه آمده اضافی است و می‌شود به راحتی آن را حذف کرد بی‌آنکه به اثر لطمه‌ای بخورد. به خاطر داشته باشید که یکی از مهمترین کارهای نویسنده پرداختن به اصل ماجرا، پرهیز از حاشیه‌روی و حذف بدون تردید تمامی بخش‌های اضافی و اختلال‌آور است. پیشنهاد می‌کنم داستان‌های خوب فراوان بخوانید و به تلاش و تمرین ادامه بدهید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت