قرار نیست متن در حال اتلاف وقت باشد




عنوان داستان : پویا و دنیای سحرآمیز
نویسنده داستان : مصطفی گلزاری نژاد

صدای عجیبی توی بازارچه‌ی فرش فروش‌ها پیچیده است. خورشید کمی ظهر را پیچانده و در آن‌ طرف آسمان دارد حرکت می‌کند. عده‌ای از مردم خود را به محل صدا رسانده‌اند و با انبوهی از عروسک‌های برقی و بزرگ رو به رو شده‌اند که بعضی‌شان شبیه انسان‌ها هستند. چند روزی است که نماینده‌ی جدید به مجلس راه یافته و شهر پس از غوغایی پر شور به یک آرامش نسبی رسیده است. پویا که از مدرسه به طرف خانه راه افتاده است با دیدن جمعیت، خود را به آن جا می‌رساند. همه صحبت از عروسک‌های بزرگ و برقی می‌کنند که دیگر اثری از آن‌ها نیست. پویا به دقت جمعیت را از زیر نگاهش می‌گذراند و دوباره راه می‌افتد. او بعد از مدتی به خانه می‌رسد و دست‌هایش را با اشاره‌ی پدرش می‌شوید و بعد می‌نشیند روی مبل و منتظر ناهار می‌ماند.
پدرش ابراهیم شکوهی معروف به ابراهیم شیرویه است که سالهای درازی از عمرش را در بازار فرش فروش‌ها گذرانده است.
- زن این ناهار چی شد؟
مادر پویا، یاسمین از درون آشپزخانه نگاهی به ابراهیم می‌اندازد:
- چی شده امروز زود اومدی؟
- این روزا انتخابات که نذاشت درست کاسبی کنیم، الانم که بازار خوابیده
بعد نگاهی به پویا می‌اندازد:
- تو چی؟ درساتو که میخونی پسر؟!
پویا که آرام مقابلش نشسته است بدون لحظه‌ای مکث جواب می‌دهد:
- آره آقاجون، مثل همیشه
- خوبه، ببینم ازت یه مهندس در میاد یا نه! ما که بازاری شدیم هیچی نشدیم
یاسمین از توی آشپزخانه می‌گوید:
- ناشکری نکن آقا ابراهیم، همین زندگی رو مدیونه فرش فروشی هستی
- اونموقع که پدر خدابیامرزمون میتونست ازین بر بازارو تا اون برشو به اسم خودش کنه تو فکرش نرفت که هیچ بعدش هم خدا داداش بزرگه‌ی ما رو نگه داره، همش میخواست خودش نفع ببره، حالا ما شدیم یه فرش فروش ساده که باید دم این برِ بازارو تا اون برشو ببینیم که چیزی بهمون بماسه
- آقا ابراهیم این حرفهارو تا حالا هزار بار زدی، نمیشه که توی اون زمون بمونی و همش غم و غصشو بخوری
ابراهیم نگاهی به پویا می‌اندازد و نوک سیبیلش را تابی می‌دهد:
- تو دیگه راه اونارو نری، یه داداش و یه خواهر کوچیکتر از خودت داری، اول برا اونا میزاری بعد واسه خودت
پویا زیر زبانی، چشمی می‌گوید و یاد صحبت‌هایی که مردم در مورد عروسک‌های برقی کرده بودند، می‌افتد و ته دلش برای دیدن آن‌ها قنج می‌رود.
بعد از ناهار، ابراهیم رو به پویا می‌کند:
- پسرجان برو ببین این بچه کجا رفته، هر چی زنگ میزنم گوشیشو جواب نمیده
- بزار بچه غذاش هضم بشه، بعد
- از همین الان باید راه و رسم زندگی رو یاد بگیره
- با این کار؟
- این بچه‌، اصغر، قرار بود وایسه مغازه، یه مشتری خوب از راه دور میخواد بیاد، گفتم از دست نره
- خوب خودت چرا نموندی؟
- ای بابا خانوم سین جیم میکنی مارو، پسر بلندشو برو دم مغازه، اصغرو پیدا کن بگو جلدی خودشو برسونه پیش من
یاسمین نگاهش را از ابراهیم بر می‌دارد و می‌گذارد توی کاسه‌ی چشم پویا. پویا آرام از سر جایش بلند می‌شود و با چشمانی لرزان راه می‌افتد.
یاسمین سریع دست می‌کند و کلاه پشمی پویا را از چوب لباسی بر می‌دارد و به سمتش می‌گیرد:
- بیا خوب خودتو بپوشون سرما نخوری
پویا کلاه را از دست مادرش می‌گیرد و بعد لباس‌ گرمش را می‌پوشد و از خانه بیرون می‌رود. او همچنان که هیکل چاقش را به آرامی به سمت بازار فرش فروش‌ها‌ می‌کشد، به صحبت‌هایی که در مورد عروسک‌های برقی شده بود، فکر می‌کند. فکر می‌کند آن عروسک‌ها چه شکلی و چه اندازه‌ای بودند، یعنی به اندازه‌ی انسان بودند، آیا شکل حیوانات را داشتند، یا شاید هم آدم‌های عروسکی بودند. با خودش فکر می‌کند شاید بتواند دوباره آن‌ها را ببیند.
ماشین‌ها از این بر خیابان به سرعت می‌آیند و قبل از آن که دوباره چراغ راهنمایی قرمز بشود، خود را به آن بر خیابان می‌رسانند. صدای ممتد بوق ماشین‌ها و ترمزها و گاز دادن‌های بیخود فضا را آلوده کرده‌اند و پویا سعی می‌کند از کناره‌ها و از توی پیاده روها، مسیر خود را ادامه بدهد.
مدتی بعد وارد بازارچه‌ی سر پوشیده‌ی فرش فروش‌ها می‌شود. نور خورشید با نفوذ از طاق بلند بازارچه، لکه‌های روشنی را روی زمین ساخته است. پنجره‌های کوچک و بزرگ و سفید و رنگی در حاشیه‌ها و وسط سقف و همچنین ردیف‌های منظم حجره‌ها که کنار یکدیگر کشیده شده‌اند، این تیمچه را که دو طبقه است، به تصویر کشیده و هر یک از طبقه‌ها بیست و شش حجره را داراست. پویا از کنار راه ورودی طبقه‌ی همکف که به طبقه‌ی بالا راه دارد و از «گوشواره‌های» تیمچه است، عبور می‌کند و از مقابل راهروی عریض تیمچه که در هر سمتش حجره‌های زیادی قرار گرفته‌اند، قدم‌های چاقش را رو به جلو می‌اندازد. او با دقت اطراف را نگاه می‌کند، به سقف بلند تالار که چندین گنبدِ پنجره‌دار درون آن است. در همین لحظه یک نفر با چهارچرخه‌ای پر از غذا وارد بازارچه می‌شود و شروع می‌کند به فروختن غذا. پویا با دقت به او نگاه می‌کند شاید او عروسک‌های برقی را با خود داشته باشد. جلو می‌رود و از غدا فروش می‌پرسد:
- آقا شما عروسک برقی دارین؟
غذا فروش خنده‌ای می‌کند و به او خیره می‌شود. پویا خودش را از زیر خنده‌ی او بیرون می‌کشد و به راه خود ادامه می‌دهد.
او بعدِ گذشتن از مقابل حجره‌ها و پیچ خوردن توی چندین کوچه راه، به حجره‌ی پدرش می‌رسد، اما هر چه نگاه می‌کند، اصغر را نمی‌بیند. از حجره‌ی بغلی که پیرمردی سالخورده در آن نشسته است، صدایی می‌آید:
- دنبال کسی هستی بابا؟
پویا نگاهش را بر می‌گرداند و آرام جواب می‌دهد:
- آقاجون من رو فرستاده دنبال اصغر آقا، شما ندیدینش؟
- شیرویه خودش کجاست؟
- خونه‌ هست عمو
- این دور و برارو بگرد بلکه پیداش کنی
پویا نگاهش را از پیرمرد بر می‌دارد و به حجره‌های اطراف که پر از فرش‌ها با طرح‌های سنتی ایرانی است، می‌اندازد. بعضی‌ از فرش‌ها روی تخت فرش‌ها پهن‌اند و بعضی‌شان به دیوارها آویزانند و نقش‌ و نگارهای گل و پرنده و اشکالی شبیه اشکال هندسی، با ظرافتها و رنگ‌های خاص مثل سبز یشمی، آبی نفتی، قرمز خونین و سفید و کرم... روی آن‌ها به کار رفته‌اند.
پویا همچنان که یکی یکی حجره‌ها را نگاه می‌کند، پیش می‌رود. اما از اصغر خبری نیست. او همانطور به راه خود ادامه می‌دهد. مدتی بعد کمی خسته می‌شود، نگاهش را به سکوها و دیوارهای آجری می‌اندازد تا جایی را برای نشستن پیدا بکند که ناگهان اصغر را می‌بیند، به سرعت به سمتش حرکت می‌کند و به روی بازوانش می‌زند:
- اصغر آقا اصغر آقا کجایی؟ آقاجون دنبالتون هست
اصغر که دارد با کسی حرف می‌زند، نگاهش را بر می‌گرداند:
- کجاست؟
- گفت که زودی بیاین خونه
- تو برو دم حجره وایسا من الان میام
- باشه
پویا به سمت حجره‌شان حرکت می‌کند و وقتی به آنجا می‌رسد، پدرش را می‌بیند که درون حجره پشت میزش نشسته است. داخل می‌شود و سلام می‌کند. ابراهیم نوک سیبیلش را با نوک انگشتانش می‌تاباند و می‌پرسد:
- تا الان کجا بودی پسر؟
- اصغر آقارو پیدا کردم گفت الان میام
- تو دیگه برو خونه
پویا خداحافظی می‌کند و راه می‌افتد. چندین حجره پایین‌ تر، ناگهان چشمش به حجره خودشان می‌افتد و تعجب می‌کند، بعد می‌ایستد و به آنجا خیره می‌شود. پدرش تا او را می‌بیند صدایش می‌کند. پویا وارد حجره‌ می‌شود و ابراهیم نوک سیبیلش را با نوک انگشتانش می‌تاباند:
۔ تا الان کجا بودی پسر؟
- داشتم میرفتم خونه
- خونه؟ مگه قرار نبود اصغرو پیدا کنی؟
- گفتم که پیداش کردم
۔ کی؟ پس کو؟
۔ نیومده؟
۔ برو خونه تا مادرت نگرانت نشده
پویا خداحافظی می‌کند و راه می‌افتد. بعدِ گذشتن از چندین حجره، دوباره چشمش به حجره خود‌شان می‌افتد و می‌ایستد و خیره می‌شود. صدای پدرش را می‌شنود که صدایش می‌کند. وارد حجره‌شان می‌شود و ابراهیم با نوک انگشتانش نوک سیبیلش را می‌تاباند:
- تا الان کجا بودی پسر؟
- مگه اصغر آقا نیومد؟
- تو رفته بودی دنبالش
- دیدمش آقاجون بهش گفتم که منتطرشی
- برو خونه تا مادرت نگرانت نشده
پویا دوباره خداحافظی می‌کند و راه می‌افتد. اما بعد از رد شدن از کنار چندین حجره، دوباره چشمش به حجره‌ خودشان می‌افتد. می‌ایستد و خیره می‌شود. یعنی چی؟ اِ.. مگه میشه؟! نکنه همش راهو اشتباهی میرم؟!
دوباره صدای پدرش را می‌شنود که صدایش می‌کند. باز وارد حجره‌شان می‌شود و ابراهیم با نوک انگشتانش نوک سیبیلش را می‌تاباند:
- تا الان کجا بودی پسر؟
پویا همانطور خیره می‌ماند.
چرا تو سیبیلام غرق شدی پسر؟
- هیچی آقاجون
- پس چی شد؟
- اصغر آقا باید تا الان اومده باشه
- تو رفته بودی دنبالش
- آره آره بهم گفت که میام
- برو خونه تا مادرت نگرانت نشده
پویا باز خداحافظی می‌کند و راه می‌افتد. اما دوباره بعد از رد شدن از کنار چندین حجره، چشمش به حجره‌ خودشان می‌افتد، باز می‌ایستد و خیره می‌ماند. دوباره صدای پدرش را می‌شنود که صدایش می‌کند. باز وارد حجره‌شان می‌شود و ابراهیم با نوک انگشتانش نوک سیبیلش را می‌تاباند:
- تا الان کجا بودی پسر؟
پویا دوباره همانطور خیره می‌ماند.
چرا تو سیبیلام غرق شدی پسر؟
- آقاجون...
- پس چی شد؟
- اصغر آقا...
- رفته بودی دنبالش چی شد؟
- آره آره بهم گفت که میام، بهت گفتم
- برو خونه تا مادرت نگرانت نشده
پویا با نگاهی غرق در همه چیز و هیچ چیز، راه می‌افتد. اما طولی نمی‌کشد که بعد از چندین حجره، دوباره چشمش به حجره‌ خودشان می‌افتد و باز می‌ایستد و خیره می‌ماند. دلش به لرزه می‌افتد و شوره می‌زند. دوباره صدای پدرش را می‌شنود که صدایش می‌کند. این بار با قدم‌هایی آهسته، لرزان و سنگین به طرف حجره‌شان حرکت می‌کند و وارد می‌شود. ابراهیم که نگاهش غرق راه رفتن پویا شده است، با نوک انگشتانش نوک سیبیلش را می‌تاباند:
- مگه مار نیشت زده پسر؟
- آخه...
- مگه قرار نبود بری دنبال این بچه؟
- مگه نیومد آقاجون؟
- تو رفته بودی دنبالش
- آره بهم گفت که میام ولی...
- برو خونه تا مادرت نگرانت نشده
پویا دوباره با نگاهی غرق در همه چیز و هیچ چیز، راه می‌افتد. همانطور نگاهش غرق در زمین و زمان است که دوباره چشمش به حجره‌ خودشان می‌افتد. ناگهان می‌ایستد و بیشتر خیره می‌ماند. گیج شده است. خسته و کلافه شده است، قلبش ضربه‌های چکش می‌شود و می‌خواهد فرار بکند، اما صدای پدرش را دوباره از لا به لای گم و گیج‌هایش می‌شنود که صدایش می‌کند. نگاهی می‌کند، چشمانش تار می‌بیند و با قدم‌هایی آهسته، لرزان و سنگین به طرف حجره‌شان کشیده می‌شود. ابراهیم که نگاهش غرق راه رفتن پویا شده است، با نوک انگشتانش نوک سیبیلش را می‌تاباند:
- مگه مار نیشت زده پسر؟
- آخه... من همین الان اینجا بودم آقاجون
- مگه قرار نبود بری دنبال این بچه؟
- آفاجون این چندمین باره که اینو می‌شنوم
- چی میگی بچه؟ برو خونه تا مادرت نگرانت نشده
پویا این بار می‌ایستد و با دقت اطراف را از زیر نگاهِ گم و گیجش می‌گذراند.
- چیه پسر؟ چرا چشات شده چراغ زنبوری؟!
پویا غرق تر از قبل و غرق تر در همه چیز و هیچ چیز، راه می‌افتد. اما طولی نمی‌کشد که بعدِ گذشتن از چندین حجره، دوباره توی چشمانش حجره‌ خودشان رعد می‌شود، جرقه وار می‌ایستد و نگاهش می‌خشکد به آنجا. بعد فکری توی سرش می‌ترکد؛ شاید کار عروسک برقیاست. در همین لحظه دوباره صدای پدرش او را در میان حجره‌ها گم می‌کند. انگار که قدم‌هایش زمین را لمس نمی‌کنند، آهسته و آهسته تر، لرزان و لرازن تر و سنگین و سنگین تر به طرف حجره‌شان کشیده می‌شود. ابراهیم که نگاهش غرق پویاست، با نوک انگشتانش نوک سیبیلش را می‌تاباند:
- مگه مار نیشت زده پسر؟
- ششایدم آقاجون
- یعنی چی؟ مگه قرار نبود بری دنبال این بچه؟
- دددیگه باید اوومده باشه، دیییگه‌ه‌ه بااید اومده باشه
- چت شده‌ تو؟ مگه نرفته بودی دنبالش؟
- آآره، آآآره، بهم گفت که میام ولی...
- ولی چی پسر؟ چه مرگته؟ چرا چشات دو میزنه؟ چرا گر گرفتی همش عرق میریزی؟ برو خونه تا مادرت نگرانت نشده
پویا دوباره با نگاهی گم و غرق در همه چیز و غرق در هیچ چیز، راه می‌افتد. اما این بار در میان گم و گیج‌هایش با دقت حجره‌ها را از زیر نگاهش می‌گذراند و چشم از آن‌ها بر نمی‌دارد. می‌خواهد که مطمئن بشود گیج نشده است یا کار عروسک برقیا نیست. اما ناگهان دوباره از بین حجره‌ها، حجره خودشان نمایان می‌شود. خشمی به همراه ترس توی وجودش آتش می‌گیرد. دندان‌هایش را به هم می‌فشرد و خطوطی روی صورت پیشانی‌اش همدیگر را قطع می‌کنند. می‌خواهد فریاد بزند اما دهانش قفل شده است. بعد سرش را سریع می‌چرخاند و اطراف را خوب نگاه می‌کند اما وقتی بر می‌گرداند می‌بیند همان جایی ایستاده است که محل بودن حجره‌شان است. توی دلش فریاد می‌زند؛ عروسک برقیا عروسک برقیا. در همین لحظه صدای پدرش را محکم تر از همه‌ی دفعات می‌شنود. می‌خواهد که فرار بکند اما نمی‌تواند. دوباره صدای پدرش می‌آید. نگاه می‌کند و با قدم‌هایی گم و گیج و خیلی آهسته، لرزان و سنگین به طرف حجره‌شان حرکت می‌کند. ابراهیم که نگاهش غرق حرکات عجیب و غریب پویا است، با نوک انگشتانش نوک سیبیلش را می‌تاباند:
- مگه مار نیشت زده پسر؟
- نمی‌دونم دیگه نمی‌دونم آقاجون نمی‌دونم
- مگه قرار نبود بری دنبال این بچه؟
- رفتم ولی...
- چرا صدات اینطوریه؟ کسی بهت چیزی گفته؟
- آخه...
- دِ بگو دیگه پسر
- بهش گفتم...
- چرا زیر لبی حرف میزنی؟ چرا چشات دو دو میکنن؟ کسی اذیتت کرده؟ نکنه مسموم شدی؟
- نه، نه آقا جون میدونی چیه...
- باز که حرفتو خوردی، بگو چت شده که عینهو مار گزیده به خودت پیچیدی؟
- نمی‌دونم آقاجون نمی‌دونم به خدا
- دیوونم کردی پسر، برو خونه تا مادرت نگرانت نشده
پویا باز با نگاهی گم در همه چیز و هیچ چیز، راه می‌افتد. این بار هم با نگاهی گم تر حجره‌ها را توی چشمانش قاب می‌کند. اما باز و اما باز چشمش به حجره خودشان می‌افتد. با چشمانی باز اما نگاهی گم سرش را می‌چرخاند و اطراف را از میان پلک‌های درشتش می‌گذراند اما باز که بر می‌گرداند می‌بیند دوباره همان جایی ایستاده است که محل بودن حجره‌شان است. پاهایش را محکم به روی زمین می‌کوبد و فریاد می‌زند؛ کار، کار عروسک برقی‌هاست. اما این بار صدای پدرش چندین بار پشت سر هم توی سرش پوتک می‌شود. می‌خواهد فرار بکند اما باز نمی‌تواند و باز نمی‌تواند. دوباره پوتکِ صدای پدرش محکم تر و خشن تر می‌‌شود. نگاهی، گم به آنجا می‌کند، اما بی حرکت. بعد سرش را می‌چرخاند و می‌چرخاند. حجره‌ها، آدم‌ها، فرش‌ها، نگاهش را افق به افق می‌کشانند و صدها قطره‌ی عرق از زیر کلاه پشمی‌اش آرام رو به پایین راه گرفته‌اند.
ابراهیم از حجره‌اش بیرون آمده است و فریاد می‌زند:
- چت شده پسر؟ چرا جواب نمیدی؟ به چی ماتت برده؟ پیداش کردی؟
پویا همچنان گم و بی حرکت ایستاده است و درون چشمانش به شدت می‌لرزد. با خودش می‌گوید؛ حتمن کار، کار عروسک برقیاست ولی... در همین لحظه دوباره صدای پدرش می‌آید.
- یعنی چی پسر؟! مگه مار نیشت زده؟ با تو هستم
پویا نگاه اثیری‌اش را به طرف پدرش می‌چرخاند و می‌پرسد:
- آقاجون من کجام؟
- هه بچه رو، ننه خدا ببامرز ما نیستی که آلزایمر گرفته باشی
- ولی من، من...
- برو خونه تا حالت بدتر نشده... ازش یه کار خواستیما
پویا پاهایش را تند از هم جدا می‌کند و خیره به قدم‌هایش راه می‌افتد. دیگر به حجره‌ها نگاه نمی‌کند. به هیچ چیز نگاه نمی‌کند و فقط خیره به کفش‌هایش می‌شود که راه را زیر کفشان له می‌کنند. می‌رود و می‌رود و همانطور که می‌رود ناگهان به کسی برخورد می‌کند، نگاهش را بالا می‌آورد، پدرش را می‌بیند.
- کجایی پسر؟ حواست کجاست؟ اصغرو پیدا کردی یا نه؟
پویا دیگر توان نگاه کردن و یا فریاد زدن را ندارد، خیره به پدرش می‌ماند، لبانش می‌لرزد و درون ‌چشمانش سرخ شده است.
-به چی ماتت برده پسر؟ آهای...
آرام و از زیر نفس‌های گرفته‌اش می‌پرسد:
- آقاجون تو واقعی هستی؟
- چی؟ حالا بابات رو مسخره می‌کنی؟
- نه آقاجون ولی...
- میخوای بازی در بیاری پسر؟
- نه آقاجون، آخه نمیدونم چرا هرجا میرم تورو می‌بینم
- بچه‌ی پر رو حالا به پدرت بی احترامی می‌کنی؟! هی به این زن میگم اینقدر نازتو نکشه به خرج و خورجش نمیره که بره
- ولی...
ولی و ... لعنت... برو خونه تا بیشتر ازین ظهر رو حرام ما و حلال دشمنا نکردی، برو
پویا با حالتی نگران و گم و دلی ترسان و لرزان و فکری مشغول و گیجِ عروسک‌های برقی راه می‌افتد. خسته است و می‌ترسد اطراف را نگاه بکند و مدام با خودش می‌گوید؛ باید اون عروسک‌هارو پیدا کنم. اما ناگهان برای بار یازدهم چشمش به حجره‌شان و پدرش می‌افتد. ترسی عمیق‌تر از همیشه توی شکمش زاییده می‌شود و کلاغی از توی گلویش به پرواز در می‌آید. تصمیم می‌گیرد فرار بکند و این بار فرار می‌کند. اما همانطور که می‌دود، حجره‌شان را بیشتر و دوباره‌‌ تر می‌بیند و هر چه سرعتش بیشتر می‌شود، تعداد حجره‌‌شان و پدرش بیشتر می‌شوند تا جایی که همه‌ی حجره‌ها حجره‌ی خودشان می‌شود که درون همه‌شان پدرش یا یک نسخه از پدرش نشسته است. پویا از همه‌ی دنیا می‌ترسد؛ اینا همه‌شون عروسک برقی هستن، اینا عروسک برقی‌ان. ریشه‌های ترس شکمش را چنگ می‌اندازند و بالا می‌آیند. فکرش زوق می‌زند و چشمانش را سریع می‌بندد و می‌ایستد. از عروسک برقی‌ها می‌ترسد. می‌ترسد چشمانش را باز بکند. قلبش تاپ تاپ می‌زند و آبی از توی گلویش لانه‌ی کلاغ را با خودش پایین می‌برد. بعد آرام و لرزان چشمانش را باز می‌کند می‌بیند، بازارچه خیلی شلوغ است، شلوغ از مردمانی که لباس‌های سنتی به تن دارند. نگاهش می‌افتد به فروشنده‌ها که چهار زانو و یا دو زانو، روی قالی‌هایی که در حجره‌شان گسترده‌اند، نشسته و کالای خود را با سلیقه‌ی مخصوصی چیده‌اند و گاهی عابران را دعوت می‌نمایند که از آن‌ها کالا خریداری بکنند.
نگاهش با تعجب، مردمان مختلف را دنبال می‌کند. با خودش می‌گوید؛ چه اتفاقی افتاده؟!! چه بلایی سرم اومده؟!! و آرام و آهسته از میان مردم حرکت می‌کند. فکر می‌کند، دارد خواب می‌بیند و شاید هم کار عروسک برقی‌هاست.
همانطور گم و گیج و با دهانی باز و چشم‌هایی خیره به بازار کفّاش‌ها و بزازها می‌رسد، در اینجا زنان با آن چادرها و یاشماق‌هاشان زیادتر از جاهای دیگر دیده می‌شوند. پویا می‌ایستد و با خودش می‌گوید؛ همه چیز واقعیه ولی نه من خوابم یا شایدم دیوونه شدم، اصلن این آدما کی هستن، اینجا چرا اینقدر عوض شده؟!! در همین لحظه صحنه‌ای فکرش را می‌رباید، فروشندگانِ میوه و کره و پنیر و آجیل، متاع خود را روی الاغ‌های زیبا و سفید بار کرده و با لحن‌های مختلف آواز می‌خوانند و هنگام آواز، خوبی‌های متاع خود را به گوش عابران می‌رسانند و آب در دهان شنوندگان راه می‌اندازند.
پویا از دیدن این صحنه، شگفت زده می‌شود، انگار که خوشش آمده باشد، پس از میان گم و گیج‌هایش تصمیم می‌گیرد همه جای بازارچه را بگردد، به همین خاطر راه می‌افتد. در وسط همین رفت‌ و آمد و هیاهوها، نابینایان و گدایانی را می‌بیند که اشعار شعرای مختلف را به آهنگ‌های مختلف می‌سرایند. پویا می‌ایستد و آن‌ها را با شوق تماشا می‌کند و لبخندی گونه‌های چاقش را جمع می‌کند. بعد دوباره راه می‌افتد و با نگاه به آدمها و گاهی خیره شدن به میرزاها ‌که قلمدان خود را پر شال زده‌اند و با سرعت از میان مردم عبور می‌کنند، راه خود را ادامه می‌دهد. کمی جلوتر نقالان دوره‌گرد را می‌بیند که در یک ‌گوشه با صدای بلند افسانه می‌گویند. پویا می‌ایستد و غرق نقالی‌ها می‌شود اما درست متوجه حرفاشان نمی‌شود. با خودش فکر می‌کند؛ اگه این خیاله، اگه این جادویه، منم جادو میشم، منم خیال میشم. بعد دوباره راه می‌افتد و کمی جلوتر می‌بیند، یک قطار شتر که از سیستان آمده‌اند با یک قطار قاطر که از مازندران وارد بازارچه شده‌اند به هم برخورد می‌کنند و راه را بر همگان می‌بندند. با خودش می‌گوید؛ من نمی‌دونم این شترها و قاطرها چطوری از این جای تنگ از کنار هم عبور می‌کنن. اما در همین لحظه می‌بیند، نه ‌تنها قطارهای شتر و قاطر از کنار هم می‌گذرند، بلکه مردم هم از وسط دست و پای آن‌ها عبور می‌کنند!
پویا از دیدن این صحنه شگفت زده می‌شود و دوباره راه می‌افتد. کمی جلوتر، درویشی را می‌بیند که تخته‌پوست روی پشتش انداخته و تبری به دوش گرفته و با یک خراط که قلیان‌های رنگارنگ را خراطی می‌کند، در حال صحبت کردن است و در همین هنگام، یک شاهزاده افغانی سوار بر اسب و در حالی‌ که نوکرهایش پیاده او را تعقیب می‌کنند، با شکوه و جبروت می‌گذرد.
پویا از دیدن این صحنه‌ها بیشتر شگفت زده می‌شود و خوشحالی تمام وجودش را می‌گیرد و تندتر به راه رفتن ادامه می‌دهد. در میان همین رفت ‌و آمد عابران، می‌بیند که عده‌ای مقابل دکان‌های بزازی و کفاشی ایستاده‌اند و در حال چانه‌زدن با سیاسیون شهر و آن‌هایی که خود را با اطلاع معرفی می‌کنند، هستند. آن‌ها درباره مسائل دولتی و کشوری صحبت می‌کنند و فلان تصمیم را که از طرف دولت گرفته ‌شده بیان می‌کنند و وقایع شب گذشته و خصوصاً اتفاقات حرم‌سرای ناصرالدین‌شاه را که خوشمزه‌تر از صحبت‌های دیگر است برای یکدیگر حکایت می‌کنند.
پویا نزدیک‌ تر می‌شود و می‌بیند بعضی‌شان پول می‌دهند و پول می‌گیرند و یا قرض می‌کنند و اثاثیه خانه خود را گرو می‌گذارند و یا قالی و البسه‌ای را که شش ماه قبل از این گرو گذاشته‌اند، پس می‌گیرند.
پویا از آن‌ها می‌گذرد، اما ناگهان چیزی توی ذهنش ترقه می‌شود؛ ناصدرالدین شاه؟! یعنی الان من تو اون زمانم؟! در همین لحظه به مقابل آینه فروشی می‌رسد و خودش را توی آینه می‌بیند، اما سر جایش میخ‌کوب می‌شود. لباسی سنتی به رنگ خاکستری به تن و کلاهی نمدی به سر دارد و شالی قهوه‌ای رنگ دور کمرش تابیده شده است. اول تعجب می‌کند و بعد خنده‌ا‌ش می‌گیرد. یعنی این‌ منم؟! کلاه رو؟! چطور نفهمیدم. چه شالی چه لباسی؟! ناگهان چشمش می‌افتد به قلیان‌ فروش‌های دوره‌گرد که کارشان چاق کردن قلیان و دادن آن به دست مشتریان است که از کنارش می‌گذرند، بعد قهوه‌چی‌های دوره‌گرد را می‌بیند که سینی‌های چای را به دست گرفته‌اند و استکان‌های کوچک را بین دکانداران و مشتریان قسمت می‌کنند. پویا جلو می‌رود و چشمش به پسری که هم سن و سال خودش است می‌افتد که سینی چای به دست دارد. آن پسر رو به پویا می‌کند:
- چرا اینطوری نگام میکنی؟
پویا دست‌پاچه می‌شود و بعد از کمی مکث جواب می‌دهد:
- خوب تا حالا ندیدم کسی اینجوری چایی بخوره
- مگه مال کجا هستی که تا حالا ندیدی؟
- بزار ببینم توی جیبم پول هست، هوس چاییت رو کردم - ازت معلومه مسافری، مهمون من
- واقعن؟
- از لهجت معلومه
- لهجم؟ آها آره
- کدوم کاروانسرا می‌شینید؟
- کاروانسرا؟
- آها حتمن طهرون آشنا دارین
- نه، نه معلوم نیست
- یعنی زود میخواین از طهرون برین؟
- آخه نمیتونم بگم
- یادم رفت بیا این استکان رو بگیر فقط حواست باشه نسوزی
- ممنون، تو خودت تهرون زندگی می‌کنی؟
- من؟ آره، راستی اسمت چیه؟
در همین لحظه صدای قهوه‌چیِ دورگرد بلند می‌شود:
- امیر محمد زود باش
- اسمت امیر محمد هست؟ من اسمم پویاست
- پویا؟ اسم قشنگیه، من آخر همین بازارچه‌ام خواستی پیدام کنی بیا اونجا، چایی‌خونه‌
بعد همان‌ طور آرام آرام دور می‌شود و پویا با صدای بلند می‌گوید:
- خیلی خوشحال شدم از دیدنت حتمن میام، حتمن
امیر محمد توی جمعیت گم می‌شود و پویا توی خودش فرو می‌رود. توی فکر بود که بوی غذا حواسش را پرواز می‌دهد. هووم چه بوی خوبی، چقدر خوشمزه، یعنی چیه؟ قیمست؟ نه قورمست. پویا بی درنگ به سمت بوها حرکت می‌کند و بعد صدایی می‌شنود و خود را به نزدیکی آن صدا می‌رساند. آشپزها مقابل دکان خود ایستاده‌اند و با صدای بلند، عابران را برای صرف ناهار دعوت می‌کنند.
پویا دلش خیلی ضعف می‌رود، شکم بزرگش را به سمت یکی از دکان‌ها می‌کشد که پیرمردی با لباسی مخصوص مقابل آن ایستاده است.
- چی میخوای بزرگ مرد؟ معلومه از سر و شکلت مسافری، کو بابات؟
پویا دلش آب می‌رود و لبانش را مزه مزه می‌کند:
- این بوی چه غذاییه؟
پیرمرد آشپز خنده‌ای می‌کند:
- قورمه سبزی با برنج، مگه تو دیار شما نیست؟
- چرا ولی نه به این خوشمزگی، حالا پولش چقدر میشه؟
- مهمون من باش پسرجان
- نه بزار ببینم پول دارم
- آقات نگرانت نباشه
- آفاجون؟
پویا توی فکر می‌رود و یادش می‌آید که چطور سر از اینجا در آورده است.
- کجایی پسر؟
- آقا شما عروسک ندیدین؟ عروسک‌های برقی
- چی چی؟
- آها فکر کنم اینجا از این ‌چیزا نباشه
- اینا که میگی چی هستن؟ به زبون دیار خودتونه؟
- شما یه چیزایی ندیدین که واقعی نباشن مثلن خرگوش
- آها اون بالا نگاه کن یکیشو خشکوندیم زدیم به دیوار، گفتی شما بهش چی میگین؟
پویا نگاهی به آنجا می‌اندازد و با نا امیدی جواب می‌دهد:
- عروسک
- آها عروسک، بله عروسک، چه اسم جالبی، حالا بیا داخل، ناهار مهمون من
پویا به دنبال آشپز حرکت می‌کند، بعد به روی یکی از تخت‌ها می‌نشیند. مدتی بعد برایش خوراک قورمه سبزی و برنج می‌آورند. پویا شروع می‌کند با لذت غدا خوردن و بی آنکه لحظه‌ای بایستد، قاشق‌های‌ پر را پی در پی وارد حفره‌ی درشت و چاق دهانش می‌کند.
مدتی می‌گذرد و در حالی که بعد از خوردن ناهار، به پشتی نرم و بزرگی تکیه داده و خواب ناصرالدین شاهی چشمانش را بر روی دوش می‌برد، صدایی او را از روی این دوش پایین می‌کشد.
- اینجا که تنبل خونه‌ی شاه عباس نیست بلند شو
پویا به صورت مرد جوان خیره می‌شود و چند لحظه بعد دوباره یادش می‌آید که چه اتفاقی برایش افتاده است.
- بلند شو پسر بلند شو پول غذارو دادی؟
پویا دوباره خیره می‌ماند.
- با تو هستم
پویا نگاهش را به اطراف می‌اندازد تا آشپز پیر را ببیند ولی انگار اثری از او نیست.
- به چی زول زدی؟ بگو ببینم‌ کسی همراهته؟
- شما یه آشپزی ندیدین که پیر باشه؟
- اینجا بیشترشون پیرن، اسمش نشونیش؟!
- نمیدونم لباسش مثل لباس شما بود و ریش داشت
مرد جوان خنده‌ای می‌کند:
- پول که نداری؟
پویا توی لباسش دنبال جیب می‌گردد ولی چیزی پیدا نمی‌کند.
- دنبال چی هستی؟
- پول، جیب
- پس پول نداری، برو توی آشپزخونه اگه اون کسی رو که گفتی پیدا کردی که هیچ وگرنه باید وایسی جاش کار بکنی
پویا از سر جایش بلند می‌شود و با اشاره‌ی مرد جوان به سمت آشپزخانه حرکت می‌کند. آشپزخانه بزرگ و پر از تنورهاییست که درون آن نان می‌پزند و دیگ‌هایی که روی زغال‌های بزرگ و آتشین قرار گرفته‌اند. تعداد زیادی در این جا مشغول کار هستند. بوی چربی و زعفران و ادویه‌جات هوا را پر کرده است. پویا هر چه نگاه می‌کند آشپز پیر را نمی‌بیند. با خودش فکر می‌کند؛ اگه من اینجا گیر بیفتم چی؟ حالا که آشپز پیر نیست، باید فرار بکنم. پویا دوباره به فکر فرار می‌‌افتد. آرام با چشمانش دنبال مرد جوان می‌گردد ولی او را نمی‌بیند. بعد قدم‌هایش را تند تند به سمت بیرون هدایت می‌کند. اما قبل از آن که از آنجا دور بشود، مرد جوان صدایش می‌کند. ترس درون پویا منفجر می‌شود و پا به فرار می‌گذارد. او از میان جمعیت که دائم به آن‌ها برخورد می‌کند خود را به کوچه‌های دیگر می‌رساند. در آنجا ناگهان چشمش به یک جارچی می‌افتد که در گوشه‌ی بازار ایستاده‌ است و با صدای بلند می‌گوید:
- پسری کچل به نام پویا، گیج و منگ، چاق با صورتی سفید و چشمانی زهر دیده، مدتیست ناپدید گشته، هر که او را بجوید، یک کیسه پول ناصری دریافت خواهد کرد
پویا با شنیدن سخنان جارچی با خودش می‌گوید؛ اینکه منم، نکنه آقاجون و مامانم دنبالم دارن میگردن؟! حتمن میگردن، ولی اینها رو از کجا دیدن؟! نکنه اینا عروسک برقی هستن؟!
پویا جلو می‌رود و می‌پرسد:
- آقا اونی که دنبال بچشه اسمش چیه؟
جارچی نگاهی به او می‌اندازد و خوب بر اندازش می‌کند:
- تو همون پسر هستی؟
- نمی‌دونم
- بله همون پسر گیج و منگ، کسی به نام ابراهیم شیرویه
- آقاجون؟!... میگم آقا منو می‌بری پیشش؟
- واقعن گیجی بچه، خوب برای همین اینجا هستم دنبالم راه بیفت
جارچی حرکت می‌کند و پویا هم به دنبالش راه می‌افتد. آن‌ها از بازارچه خارج می‌شوند، بعد جارچی سوار اسب می‌شود، اما پویا نمی‌تواند.
- عجب! راست میگفت پدرت‌ها، گیج و منگ، هاهاها
جارچی کسی را صدا می‌کند و او کمک می‌کند تا پویا سوار اسب بشود.
آن‌ها از میان کوچه پس کوچه‌های آجری و سنگی می‌گذرند و بعد به در خانه‌ای بزرگ می‌رسند. روی دیوارهای خانه، پیچک‌های سبز و بنفشی روییده‌اند. داخل حیاط، یک حوض بزرگ آبی رنگ است که دوتا مرغ ‌آبی توی آن می‌چرخند و گلدان‌هایی از گل‌های رنگارنگ دور تا دور آن کنار هم ردیف شده‌اند. درختان پرتقال و نارنج هر کدام گوشه‌ای قد علم کرده‌اند. رو به رو پله‌هایی سنگی رو به بالا امتداد یافته‌اند که وارد اتاقک‌هایی از درهای نیمه شیشه‌ای می‌شوند. در همین لحظه از میان همان درها، زن و مردی بیرون می‌آیند. نگاه پویا به آن‌ها می‌افتد و با خودش می‌گوید؛ آقاجون، مامان؟! اونها هم مثل من اومدن تو این زمان؟! عروسک برقی‌ها حتمن کار هموناست.
در همین لحظه جارچی صدا می‌کند:
- بیا این هم پسرت شیرویه، بعدن بیا دم حجره حساب کتاب کنیم
ابراهیم دستش را تکان می‌دهد و جارچی می‌رود. بعد از پله‌ها پایین می‌آید:
- تا حالا کجا بودی پسر؟!
- آقاجون شما هم مثه من شدین؟
- چی میگی پسر؟ اصغر کجا رفت؟
- اصغر؟ اون با من نبود
- مگه با هم نبودین؟
- گفت میام دم حجره ولی دیگه ندیدمش
- یعنی چی؟ پس اون کجا غیبش زده؟
- آقاجون ما چرا اومدیم تو این زمون؟
- اومدیم کجا؟
- اینجا، این لباس‌ها این آدمها
- کجا بودی انگار چیزی خورده به سرت
- مامان جون حداقل تو کمکم کن، مامان من گیج شدم
مادرش می‌خندد:
- بیا گلدونهارو آب بده از صبح آب نخوردن
پویا با خودش فکر می‌کند؛ نکنه اینها عروسک برقی هستن، نکنه میخوان منو گول بزنن؟! من دیگه عروسک برقی نمی‌خوام، من دیگه نمی‌خوام، می‌خوام برگردم خونه. بعد تصمیم به فرار می‌گیرد و با سرعت می‌دود. می‌دود و می‌دود. هراسان و نگران، با یاد همه چیز و بی همه چیز. نمی‌داند کجا می‌رود، از کدام کوچه می‌گذرد. ناگهان صدای امیر محمد توی سرش جرقه می‌شود. می‌ایستد و راهی را که آمده بود توی ذهنش مرور می‌کند. بعد از همان راه به بازارچه بر می‌گردد و راهی انتها می‌شود. به آنجا که می‌رسد می‌بیند، امیر محمد به روی یکی از تخت‌ها که همانند باقی دیگر، رویش گلیمی پهن است، نشسته است. نزدیکش می‌شود و سلامی می‌دهد.
- سلام دوست خوبم منتطرت بودم، گفتی پویا؟ آره پویا بشین الان برات چایی میارم، راستی ناهار خوردی؟
پویا با سر اشاره می‌کند و امیر محمد داخل چایی‌خانه می‌شود و پویا روی تخت می‌نشیند و به فکر فرو می‌رود. امیر محمد به سرعت با چایی بر می‌گردد.
- چیه تو فکری، دلت برا دیارت تنگ شده؟
- آره خیلی
- کی بر می‌گردین؟
- نمی‌دونم
- میخوای از اوسّام اجازه بگیرم بریم باغ شاهی؟
- باغ شاهی؟
- خیلی قشنگه، من یه دوستی دارم اونجا میتونه مارو ببره داخل
پویا به فکر فرو می‌رود.
- یه سالن داره پر از آینه
پویا کلاه نمیدی‌اش را بر می‌داردو عرق‌های پیشانی‌اش را پاک می‌کند.
- بزرگهای این شهر هم نمیتونن به راحتی اونجا رو ببینن پویا حبه قندی از دستش رها می‌شود توی استکان و می‌پرسد:
- تو می‌دونی عروسک چیه؟
- عروسک؟
- اونجا خیلی چیزها هست؟
- هوو پر از وسایلای قیمیتی و زینتیه، شاید هم عروسک تو هم اونجا باشه
پویا شادی توی وجودش دست به تمبک می‌شود، بعد می‌گوید:
- خیلی خوب باشه بریم
امیر محمد داخل چایی‌خانه می‌شود و به سرعت باز می‌گردد. بعد با هم راه می‌افتند و از بازارچه خارج می‌شوند. اسب‌ها درشکه‌ها را به دنبال خود می‌کشند و یکی از درشکه‌داران شلاقش را از جایی گم، چنان رعد آمیز بر تن آن دو اسب می‌زند که باد سایه‌ها را به لغزش در می‌آورد و اسب‌ها از خود گریزان، سنگ‌فرش‌های خیابان را از میان دیگر درشکه‌ها زیر پایشان له می‌کنند و پیش می‌روند.
زنان با یاشماق‌های سفید که بعضی‌شان توری دار هستند، به سرعت از کنار مردان می‌گذرند و مردان سعی می‌کنند از زنان دوری بکنند، بعضی زن‌ها با اشاره به اجناس، قیمت‌ها را از مردان می‌پرسند و بعضی‌شان فقط با شوهرانشان حرف می‌زنند. پویا حالا که با امیر محمد است خیالش آسوده و بی فکر شده و نگاهش غرق است در مردمان شهر که لباس‌های سنتی به تن دارند، به خیابان‌ها و وسایل نقلیه که هیچ‌کدامشان امروزی نیست.
آن‌ها همانطور که از میان جمعیت عبور می‌کنند، چشم پویا به کالسکه‌ای هشت نفره می‌افتد که اتاق و پشتی باربند دار با دور-چرخ‌هایی از آهن دارد.
- واای چه درشکه‌ی بزرگ و قشنگی
- بهش میگن دلیجان، تو دیار شما از اینها نیست؟
- اولین بارِ می‌بینم
- اینها از درشکه و کالسکه‌هایی که چرخ‌های رزین دار و سخت تر دارن و از گاری فنر نداشت، راحت ترن
- کاش میشد سوارش بشیم
- خیلی گرونه، تو داری؟
پویا غرق در عبور دلیجان از کنارشان می‌شود و چشمان درشت اسب‌ها و لباس دکمه بسته‌ی درشکه‌چی از خط نگاهش می‌گذرد.
آن‌ها دوباره به راه خودشان ادامه می‌دهند و بعد از مدتی پویا دوباره می‌ایستد و می‌پرسد:
- این چیه امیر محمد؟
واگن‌هایی روی ریل‌هایی به عرض كمتر از یك متر كه بر سطح زمین نصب شده‌اند با چهار اسب كشیده می‌شوند. هر واگن سه اتاقک جدا دارد. اتاقک اصلی با حفاظی مخصوص است که خانم‌ها در آن نشسته‌اند و دو اتاقک طرفین بدون حفاظ ولی دارای سقف که آقایان در آن هستند.
- بهش میگن واگن اسبی، اون آقا رو میبینی که جلوتر از همه پشت یه حفاظ ایستاده و اوسار اسبها دستشه، اونو بهش میگن واگن‌چی
- میشه سوار بشیم؟
- آره، دنبالم بیا
واگن آن‌ قدر آرام می‌رود که هر کسی می‌تواند سوار آن و هر کسی از آن پیاده بشود. پویا به دنبال امیر محمد حرکت می‌کند بعد با هم سوار واگن اسبی می‌شوند. امیر محمد از مردی که پشت جعبه‌ای آهنی ایستاده است دو تا بلیط می‌خرد.
پویا حالا غرق در شهری با حجره‌های آجری و گچی و مردمانی با لباس‌های سنتی و قاطر‌ها و اسب‌ها شده است. نگاهش می‌افتد به آسمان، آبی تر از هر آبی‌ی که تا حالا دیده است. نسیم با هیچ چیز قاطی ندارد، سبک و صاف. و صدای هیچ بوق ممتدی دل آسمان را پاره نمی‌کند.
کمی بعد تعداد مسافران زیادتر می‌شوند و پویا کم کم احساس خفگی می‌کند و با اشاره‌ی امیر محمد از واگن اسبی در حال حرکت پیاده می‌شود. بعد می‌پیچند توی خیابان پایین دستی و از کنار مغازه‌‌ی بزرگی که آیینه‌های بزرگ و شمعدانی‌های بلورینی کنار حوض آبی‌اش چیده شده‌اند، می‌گذرند. پویا به چند تا از بلورهای آویزان به میله‌ها دست می‌زند و صدایشان مثل زنگ در هوا می‌پیچد، بعد بوی عطری شبیه گل نرگس مشامش را پر می‌کند.
آن‌ها از خیابان‌ها و کوچه‌های بدون دود و بوق و ماشین می‌گذرند و به محوطه‌ای باز و خلوت می‌رسند. از اینجا به بعد مردم عادی کمتر دیده می‌شوند و بیشتر نظامیان و افرادی با لباس خاص که شبیه لباس مردم عادی نیست دیده می‌شوند. بعد از مدتی آن‌ها به باغ شاهی می‌رسند. عمارتی بسیار بزرگ که دور تا دورش دیواری به رنگ سفید کشیده‌اند و ساختمان درونش از میان درختان کاج و سرو قد علم کرده‌اند. امیر محمد به نزدیک درب باغ می‌رود و تکه سنگی را به صفحه‌ی فلزی‌اش می‌کوبد. از پشت درب صدایی می‌آید:
- نشونی!
- ابولفضل منم امیر محمد
- ها تویی؟ صبر کن کلیدارو بیارم
بعد از چند لحظه در کوچکی از کنار درب فلزی باز می‌شود و پسری با موهای زرد و صورتی سرخ میان آن ظاهر می‌شود و آن‌ها را به داخل هدایت می‌کند. در مقابلشان حیاطی سرسبز که پر از درختان سرو و کاج سر به فلک کشیده است، قرار دارد. آن‌ها از روی شن ریزه‌هایی که راه باریک را پوشانده‌اند به سمت کاخ قدم بر می‌دارند. بعد به سرعت از پله‌های کاخ بالا می‌روند و وارد کاخ می‌شوند. در وسط کاخ، تالار بزرگ آینه قرار دارد، یک پنجره‌ی بزرگِ این تالار، به سمت جنوب شهر تهران باز می‌شود و پنجره‌ی شمالی به سوی کوه البرز نگاه می‌کند، و در دو طرف آن، دو در بزرگ منبت‌کاری، به دو راهرو وسیع باز می‌شود.
- واای اینجا چقدر آینه هست
پسر مو قرمز چند قدم به جلو می‌رود و به اطراف اشاره می‌کند:
- بهش میگن جهان نمای صاحبقِرانیه
تالار جهان‌نما گویی از در و دیوارش نور می‌بارد.
- کجا؟
- این دوستمون مسافره نا آشناست، شاه رو عرض میکنن پویاجان
- منظورت همون ناصرالدین شاه هست؟
پسر مو قرمز به میان حرفهایشان می‌پرد.
- حالا کجاهاشو که ندیدین ولی باید عجله کنین تا کسی نیومده
آن‌ها به درون یکی از اتاق‌ها می‌روند که پر از پرده‌های رنگین و زینت کاری شده‌ است. بعد وارد سالنی می‌شوند که پر از مجسمه است. در همین لحظه پویا به مجسمه‌ها خیره می‌شود، همه‌شان به شکل پدرش هستند. ترس توی دلش شوره می‌کند. امیر محمد را صدا می‌زند، اما از او هیچ خبری نیست. عقب عقب می‌رود و از سالن خارج و وارد سالن آینه‌ها می‌شود. اما همه جا را تاریک می‌بیند، بعد تمام شمع‌ها روشن می‌شود و توی آینه‌ها پدرش را مشاهده می‌کند، نگاهش را بر می‌گرداند و دوباره بر می‌گرداند، اما کسی نیست. چشمانش می‌لغزد به بی کجا. بر می‌گردد توی سالنی که تازه از آن بیرون آمده است و توی آخرین آینه می‌بیند که دوباره وارد می‌شود، با خودش فکر می‌کند؛ حتمن دوباره کار عروسک برقیاست. از سالن کوچک بیرون می‌آید و از کنار مجسمه‌ها می‌گذرد، بدون آن که به آن‌ها نگاهی بکند و از کنار آینه‌ها می‌گذرد، بدون آن که به آن‌ها هم نگاهی بکند. از پله‌های تاریک، آرام پایین می‌رود و آنجا توی حیاط می‌ایستد، به بالا نگاه می‌کند، همه جا پدرش را می‌بیند، توی سایه‌ روشن‌ها، دور تا دور، هر کجا را که نگاه می‌کند، پشت پنجره‌ها، زیر درختان، زیر شیربونی و توی دالان‌ها. بعد همه‌ی آن‌ها تبدیل به خودش می‌شوند. فریاد می‌زند؛ عروسک برقیا عروسک برقیا. بعد پا به فرار می‌گذارد با جهانی هیچ. با قدم‌هایی رگباری خود را به بیرون از عمارت می‌رساند و بی آنکه فکر بکند کجا می‌رود، همانطور می‌دود. همه جا تاریک است، همه جا ساکت. اصلاً نمی‌داند بترسد یا غمگین بشود. گریه کند یا فریاد بزند. پنهان بشود یا... او همانطور به دویدن خودش ادامه می‌دهد و دقایقی بعد، نفس نفس زنان خود را در میان خانه‌هایی از سنگ و آجر، که زیر نور مشعل‌ها، پیدا و پنهان می‌شوند، پیدا می‌کند. می‌ایستد و نفس نفس‌هایش را آرام می‌کند. بعد اطراف را نگاه می‌کند و خود را تنها می‌بیند. یاد بازارچه و امیر محمد می‌افتد. از توی کوچه‌های خاکی نیمه روشن، راه را در پیش می‌گیرد به سمت بازارچه تا که امیر محمد را پیدا بکند. اما با خودش فکر می‌کند؛ حالا باید از کدوم‌ طرف برم؟ قطره‌ای غم در دلش یخ می‌زند. نگاهش می‌افتد به سایه‌ای که از توی تاریکی می‌آید:
- آقا ببخشید بازارچه از کدوم طرفه؟
- بچه اینجا سرزمین بی بازارچه‌هاست ‌
- من خودم الان اونجا بودم
- خواب نما شدی، اهل اینجا نیستی؟
پویا دیگر فکرش به هیچ‌ کجا قد نمی‌دهد. دلش دیگر شور نمی‌زند، یا شایدم نمی‌خواهد بداند که شور می‌زند. سرش را رو به پایین می‌اندازد و حرکت می‌کند. کمی جلوتر ناگهان نوع لباس آن مرد میخ‌کوبش می‌کند؛ راستی چرا اون لباسهاش اونجوری بود؟! عجیبه. بعد به خودش نگاهی می‌اندازد. باید یه آینه پیدا بکنم. شروع به دویدن می‌کند. همانطور می‌دود. می‌دود و می‌دود. اما همه جا فقط کوچه است. کوچه و کوچه. به مردی سالخورده می‌رسد که لباس‌های سنتی رنگارنگی به تن دارد. از او می‌پرسد:
- آقا راه خروج کجاست؟
- هزار کوچه و *یه کوچه*
- هزار کوچه و *یه کوچه؟*
مرد سالخورده به حرکت خودش ادامه می‌دهد. پویا دوباره شروع به دویدن می‌کند. کوچه‌های خاکی و دیوارهایی آجری و سنگی که اثیر تاریکی‌اند. به زنی نزدیک می‌شود که با دو کودک از درون تاریکی‌ها می‌آید. - خانم ببخشید این *یه کوچه* کجاست؟
- اهل کجایی؟
- لطفن کمکم کنید
- اینجا غریبه‌ها رو میگیرن برو واینسا
زن به همراه دو کودکش از مقابلش رد می‌شود. پویا دوباره شروع به دویدن می‌کند، اما نمی‌خواهد که نگران بشود، اما نگرانی بزرگی پشت سرش در حال گسترده شدن است. نمی‌خواهد ناراحت بشود اما غم بزرگی به سویش سیل شده است، نمی‌خواهد بترسد اما ترسی عجیب در گوشه‌ی شب به انتظارش نشسته است.
هر چقدر می‌دود، فقط کوچه است و کوچه. کوچه‌های تاریک که با مشعل‌های زیاد احاطه شده‌اند. به کنار دیوار بلندی می‌رسد و همانجا می‌نشیند، بعد با خودش می‌گوید؛ کاشکی خواب باشه، کاشکی چشمامو ببندم و باز کنم ببینم تو خونه‌ام، پیش مامانم، پیش آقاجون. کاشکی یه عروسک برقی بیاد بهم بگه باهات شوخی کردیم. اگه هر چه زودتر ازین خواب بلند نشم، میمیرم، ای خدا من میمیریم، من نمیتونم بدون مامانم بدون آقاجون زنده بمونم، اصلن این *یه کوچه* کجاست؟ چرا هیشکی جواب منو نمیده؟! چرا این کوچه‌ها تمومی ندارن؟!
پویا از سر جایش بلند می‌شود و شروع به فریاد زدن می‌کند. در همین موقع دو نفر از توی تاریکی به او نزدیک می‌شوند. آن‌ها لباس نظامی سنتی به تن دارند و نیزه‌هاشان را به سمت او می‌گیرند.
- تو چرا توی این شهری؟
پویا از ترس ساکت می‌شود و به آنها خیره می‌گردد.
- مگه با تو نیستیم؟ کی تو رو راه داده تو این شهر؟
- آقا من دنبال *یه کوچه* هستم
آن‌ها می‌زنند زیر خنده و می‌گویند:
- مثل این که اون که تو رو آورده اینجا بهت نگفته کسی تا حالا نتونسته *یه کوچه* رو پیدا کنه
پویا دلش می‌ریزد و گریه‌اش می‌گیرد:
- آقا من همینطوری اومدم من داشتم می‌دویدم...
آن دو نظامی به هم نگاه می‌کنند:
- آخی طفلکی
- آره هنوز نمیدونه کجا اومده
پویا دلتنگی بزرگی توی وجودش می‌افتد و تمام زندگی‌اش توی سرش منفجر می‌شود و بعد پا به فرار می‌گذارد، او همانطور می‌دود و می‌دود. گریان و نالان. نگران و ترسان. با جهانی هیچ. انگار هزاران سال است فراموش شده است. باورش نمی‌کند، باور نمی‌کند، نه اصلاً نمی‌خواهد باورش کند. او بعد از چند دقیقه به خرابه‌هایی می‌رسد که گدایانی توی آن گرسنه و نالان افتاده‌اند. پویا خوب به آن‌ها گوش می‌دهد.
- *یه کوچه* کجاست؟
- آقا پسر تو *یه کوچه* رو پیدا نکردی؟
- *یه کوچه* *یه کوچه* ...
پویا همه‌ی غم‌هایش به زانو در می‌آیند. باورش نمی‌شود که اینجا گیر افتاده است. حتمن راهی هست، حتمن کسی هست. جلو می‌رود و از پیرمردی که ناله می‌کند، می‌پرسد:
- شما *یه کوچه* رو پیدا نکردین؟
پیرمرد فقط ناله می‌کند؛ *یه کوچه* یه کوچه*.
پویا با نا امیدی و دلگیری هر چه بیشتر، کنار پیرمرد می‌نشیند و شروع به گریه کردن می‌کند.
صبح پویا برای هزارمین بار از خواب بلند می‌شود و توی آینه‌ی کوچکی برای هزارمین بار خودش را نگاه می‌کند. به ریش‌های زردش نگاه می‌کند، به موهای بلندش و چشمان غریبش. خودش را می‌تکاند و راه می‌افتد. راه می‌افتد تا برای هزارمین بار به جستجوی *یه کوچه* برود و او همانطور به راه خود ادامه می‌دهد.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای مصطفی گلزاری‌نژاد سلام

هم «پویا و دنیای اسرارآمیز» را خواندم و هم پیامی که برای منتقد گذاشته بودید. خوشحالم که به نوشتن ادامه می‌دهید و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. اشاره‌ کرده‌اید که مشغول نوشتن داستان کودک و نوجوان هستید که خیلی خوب است؛ اتفاقا همین اثر هم حتی در عنوان، نشان می‌دهد قرار است با اثری مواجه باشیم که بیشتر برای مخاطبان کودک و نوجوان مناسب است. اما خود متن، ویژگی‌های یک اثر خوب و قابل پذیرش را ندارد. ماجرا از رسیدن پویا به خانه آغاز می‌شود. پسرکی در راه رسیدن به خانه در باره عروسک‌برقی‌های بزرگ چیزی می‌شنود و بعد به خانه می‌رسد. پدر پویا در بازاچه فرش‌فروشی دارد. بعد در صحنه‌ای طولانی شاهد گفت‌و گوی میان پدر و مادر پویا هستیم که دربارۀ کار بازارچه و ارث و میراث و رابطۀ پدر پویا با برادرها و ...است و همۀ این‌ها با آنچه در ادامه خواهد آمد کوچکترین پیوندی ندارند بعد پدر ، پویا را به دنبال اصغر می‌فرستد که شاگرد فرش‌فروشی است. پویا، اصغر را پیدا می‌کند و به پدرش که به حجره آمده خبر می‌دهد و می‌خواهد به خانه برگردد اما هربار بعد از گذر از چند حجره باز به حجره خودشان می‌رسد و متأسفم بگویم تکرار این صحنه نه تنها کارکرد جدیدی ندارد بلکه از آن دسته کارهاست که می‌تواند در داستان فاجعه بیافریند. صحنۀ رسیدن پویا به حجره بارها و بارها تکرار می‌شود بی‌آنکه اتفاق تازه‌ای بیفتد بعد پویا به این نتیجه می‌رسد که این ماجرا کار عروسک برقی‌هاست و کم کم هرچه جلوتر می‌رود زمان به عقب‌تر برمی‌گردد و متوجه می‌شود مشغول سفر در زمان است و مدام تکرار می‌کند این‌ها همه کار عروسک‌برقی‌هاست اما معلوم نیست از کدام عروسک‌برقی‌ها حرف می‌زند؟ کدام عروسک‌برقی؟ عروسک‌برقی چیست؟ چه کار می‌کند؟ هر اتفاقی به منطق روایی درست نیاز دارد در حالیکه تمامی آنچه در اینجا اتفاق می‌افتد فاقد منطق درست و فاقد روابط علت و معلولی است و در واقع به نظر می‌رسد نویسنده بیشتر دغدغۀ نشان دادن تصاویری از دوره‌های مختلف تاریخی داشته است و این سفر در زمان را بهانه نشان دادن آن تصاویر کرده است غافل از اینکه در این صورت داستان فقط دارد وقت تلف می‌کند و نتیجه‌اش جز اطناب متن و کسالت‌بار کردن اثر نیست. اگر قرار است داستان کودک یا نوجوان بنویسید، به ساختار مستحکم نیاز دارید همانطور که در داستان بزرگسال به چنین استحکامی نیاز داریم؛ بنابراین خارج نشدن از ریل اتفاق اصلی، روابط علت و معلولی درست و باورپذیری بسیار مهم است. به مطالعه و تلاش و تمرین ادامه بدهید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
مصطفی گلزاری نژاد » 9 روز پیش
درود خانوم آروان، ممنون و سپاس از شما که هم پیام من رو خوندید و هم نقد بسیار عالی به داستان من داشتید. حتمن داستانهای بیشتری خواهم فرستاد تا از تجربه و دانش شما و دیگر اساتید خوش ذوق، بهره‌ی بیشتری ببرم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت