تمرکز روی فعل‌های داستان




عنوان داستان : تونل ...
نویسنده داستان : شهناز امیری

به ابتدای کوچه رسید.اتش سیگار به انگشتانش رسیده بود. دو انگشت را باز کرد تا سیگار بیفتد و سپس گرفتش زیر کفش وله اش کرد. . دستانش جیب شلواررا گم کرده بود و چند بار خطا رفت.. ایستاد و به کوچه زل زد.همان خانه ها با دیوارهای نم کشیده ، همان تیر برق های روسی و استوانه ایی با اسفالت وصله پینه.همه چیزبود، اما دیگرهیچ چیزسرجایش نبود.
وارد تونلی تاریک و طولانی شد.بوی پدرش را که بوی باروت نم کشیده ی معدن ذغال سنگ میداد
و هنوز انجا پیچ و تاب میخورد را حس کرد..
پشت سرش تونل ریزش کرد و سنگهای عظیم راه خروجش را مسدود کردند.حبس شد.تبعید شد میان تاریکی تونل ، ذرات گرد و غبار در طیف روزنه های نور، مدور می رقصیدند.راه گریزش نبود .
صدای هًر هًر بیل مکانیکی را شنید که نزدیک میشد و عقبٍ ان هیاهوی کارگران. نمی دانست کدام حقیقی است.
دوازده سال دارد. روی پله توی حیاط زیر سایه ی درخت گیلاس غرقه در هشتاد روز دور دنیاست .
گاه نسیم بلند میکند ورق های کتاب را و گاه گربه کنار حوض پنجه بر اب میکشد و حواسش را میدزدند.
صدای همهمه ی بچه ها ی توی کوچه، حیاط خانه را پر کرده. کوچه ی بن بست با خانه های شمالی بهترین مکانست برای فوتبال .
کرک های پشت لبش حالا ضخیم ترو بیشترشده و موهای نرمی روی صورتش دویده میان صدایش خش افتاده و ناخوشایند و دو رگه شده .
مرور میکند گذشته را. یک دوران خیالی ،دوران سرگشتگی وبی هویتی .
همیشه در او میل به انزوا و میل به سکوت وجود داشت.اما مدتی بود این حالات دستخوش تغییریک روح سرکش و ظغیان گر شده بود. حالات عجیبی که تا قبل از این هرگز تجربه نکرده بود.
نوشتن متن ها و مقاله های ادبی روزنامه دیواری مدرسه برایش سخت و کشنده می امد. اغلب سر کلاس گوشه ی کتابهایش با خودکار چیزی مینوشت ودر خیال خود دوره میکرد تفاقی را
صدای هٍن هٍن و نفس نفس هایی اشنا می امد در ان تاریکی.
عطا ... عطا....
صدای مادرم، روی ایوان ایستاده. دماغش پهن و چاق شده لکه های قهوه ایی، گونه های شفاف و صورتی اش را کدر کرده. پا باز می ایستد و باد می افتد زیر پیراهن گشاد و گل گلی اش و انرا می چسباند به شکم برجسته و گنده اش،دستش را حائل کرده میان قوس کمر .
اخر اقاجان درما یا در خود چه دیده ، که اینقدر خود را موظف به انتشار به تکثیرخودش وا میداشت.
عطا مگر نمیشنوی در میزنند..باز کن اون در رو...
با" مارک توین" و هکلبری فین ساعت میگذارانم...میان محاصره ی کلمات و واژه ها ،هیچ نمیشنوم ..اینجا حیات گسترده تری نسبت به زندگی واقعی وجود دارد،و این حیات در من انبساط ذهن و خاطرمیسازد وهمان روزها و لحظه ها بود که در من ان اتفاق افتاد.. و کم کم جای ژول ورن ،ویکتور هوگو بزرگ علوی با" چشمهایش "امد.
چیزی در من حلول کردکه نمیدانستم چیست؟!!عشقکی،رویایی، حال خوبی و شاید هم اولین عشق ..دستی نامرئی به گوشه و کنار قلبم ناخن میکشیدو گاه در گوشم اوازی غریب اما خوش میشنیدم .ان روزها معلم پرورشی مان اقای صادقی از بحرانی بنام بلوغ میگفت.. با تغییرات فیزیکی وهورمونی ..اما من درک نمی کردم، انقلابی که در من شکل گرفته بود.. شبیه هیچکدام از حرفهای او نبود.
به سمت در میروم در را باز میکنم ، ناگاه نور تند و شدیدی تاریکی تونل را در هم میشکند، دستم را مقابل چشمانم میگیرم..کم کم تصویر، میان چارچوب در جان میگیرد و میبینم..دوباره همان دست نامرئی بر قلبم ناخن میکشد گیج و منگ و دستپاچه میشوم، هول میکنم، قلبم نامرتب میزند. کنار عاطفه خواهرم ایستاده و گرم صحبتند
سلام میکنم...نمیشنوند..دوباره سلام میکنم.. نمیشنوند ،گلویم خشکی میکند،تنم از داغی پوستم میسوزد ،اما پاهایم ریز میلرزند.
عطا ..عطا..بپر برو تو اتاق الگو های من رو بیارتا بدم شیرین .
این را عا طفه گفت.
چطوری عطا خوبی؟ دستش را مقابل صورتم یکی دوبار تکان داد..
کجایی پسر!!!
صدای شیرین بود که مرا به خود اورد، صدایش می غلتید از دهانش بیرون و رنگ شکوفه های هلو داشت.
خوبم ، همین جام..
اوخندید من هم خندیدم اما مطمئن بودم تا گوشهایم سرخ شده ام.
شیرین هم قد و قواره ی عاطفه بود، اما یکسال بزرگتراز او.
هنوز نرفته ام سمت اتاق تا الگو ها را بیاورم که ..دوباره صدایم میزند..
عطا توی کتابخونه ی سر چهار راه عضوی؟
خودم را جمع و جور میکنم و محکم جواب میدهم.
بله.
وقتی مخاطبش قرارمیگرفتم سکوت میکردم، چون هیچ چیزی نمی توانست توضیح دهد که در ذهن و قلب من ان لحظه چه میگذرد.
چیزی با خودکار روی برگه ی انتهای دفترش مینویسد و ان را پاره میکند و به دست من میدهد.
کاغذ را میگیرم .. قلبم را در مشت گرفته ام..نفس هایم تندمیشوند..میان تاریکی و سرمای تونل داغ میشوم ، گر میگیرم.تا سالهای دبیرستان ان یادداشت را که نام رمانی بود پنهان میکردم وگاه دور از چشم عاطفه و مادر ساعتها نگاهش میکردم در خیال و رویا فرو میرفتم وگاهی، حتی بوی شیرین را حس میکردم همان بو که اغلب به خانمان می امد یا جلوی در می ایستادند و حرف میزدند..بوی کرم مرطوب کننده ایی که ترکیب شده بود با بوی چربی تنش.
عاطفه و شیرین در دبیرستان بنت الهدی درس میخواندن درست یک خیابان بالاتر از مدرسه راهنمایی پسرانه ابوذر که من در ان درس میخواندم.
از ان روزبه بعد تمام پول های تو جیبی ام را که اقاجان هفته به هفته میداد جمع میکردم تا ان رومان را بجای امانت برایش هدیه بگیرم.نمیدانم چرا؟ دوست داشتم ومیخواستم خوشحالش کنم.
ایا این همان نشانه های بلوغ بود!! ..دلهره های عجیب و مبهم و تر س های مجهول ،خیالبافی های بی حد و مرز شبانه، حواسم فقط جمع او بود. تصمیم گرفته بودم برایش نامه ایی بنویسم و نامه را با این شعرشروع کنم...
جز یاد تو
برخاطرمن
نگذرد ای جان...
.اما هرگز ان نامه نوشته نشد.یادم نمیاید چرا..!!شاید ازبی پروا نوشتن احساسم نسبت به او میترسیدم یا شاید هم هراس کشف نامه بواسطه ی مادر یا عاطفه را داشتم ، اما در خیال خود بارها ان نامه را نوشتم وزیر سایه سارچنار های نزدیک مدرسه به دستش دادم..
حالا می شد لابه لای کتابهای درسی ام روی هر ورقی یک" اس اچ "انگلیسی میان یک قلب کوچک دید..ان روزها از همه وقت بیشتر دلم میخواست عاطفه برای اقاجان پیژامه های راه راه بدوزد وبرای مادر الگوی پیراهن حاملگی بکشد ،تاشیرین بیاید خانه مان و الگوها را برش بزند و من بنشینم روبروی اتاق انها ،ماجراهای" تن تن" روی دستم ، خیره شوم به تبسم های قشنگ وچشمان اغواگرش و موهایی که همیشه از وسط فرق، بازمیکرد.
صدای تٍر تر موتوری از دور می پیچد میان تونل سر می چرخانم ،جز سیاهی هیچ نیست... گذشته چون تکه های یک بشقاب شکسته کنار هم قرار میگیرد...
می گفتند... موتورش یاماها 100 زرد رنگ بوده..اما کسی موتور سوار را نشناخته ..کاش انجا بودم وقتی ان اتفاق افتاد، پدر پای تلوزیون" دیدنی ها" میدید و گاهی پکی به سیگارش میزد. عاطفه کنار گوش مادر پچ پچ کنان در مورد ان اتفاق و عاطفه میگفت .حرفهایش را متوجه نشدم، خیلی اهسته میگفت یا صدای تلوزیون زیاد بود نمیدانم؟! !.شیرین که ترسیده از مزاحمت موتور سوار جیغ کشیده و هول کرده و موتوری فرار میکند ، شیرین تا شب حرف نمیزده و میلرزیده..کاش ان موقع انجا بودم وموتور سوار را بخاطر رفتار احمقانه و مزاحمتش میزدم و لت و پارش میکردم.
رمان" بامدادخمار" را برای شیرین خریده بودم و کادو پیچ کرده توی کمد م منتظر فرصتی مغتنم ، اما عاطفه که به رفتارهایم مظنون شده بود و به مادر نیز رسانده بود نگذاشت ان اتفاق بیفتد و خودش کتاب را برداشت..و گفت به شیرین هم امانت خواهد داد.
سالها بعد داستان "درخت گلابی " را در یک مجموعه داستان خواندم به نظرم امد من همان پسر دراز و لاغرو لق لقی ام که هزار بار بیشتر از سنش و توانش عاشق شده و وفادار به میمش.
ان روزها مثله همان پسر، عاشق و گیج و منگ بودم.. بی دلیل بهانه گیر و بی حوصله میشدم وترانه غمگین گوش میدادم و گاه شاد و سرخوش و بی دلیل تر میخندیدم و دور حوض می چرخیدم. اما من چقدر به شین خود وفادار بودم!!
مادر میگفت: بس که سرش توی کتابه ، بجای بازی با همسالانش همه اش سرش لای این کتابها ست ، خل و چل شده و بیشتر از سنش میفهمد. شاید هم راست میگفت..بیشتر از سنم میفهمیدم اما خل و چل نه... بیشتر وقتها جایم روی خرپشته بود یا کتاب میخواندم یا در رویاهایم برای شیرین نامه مینوشتم ،روی دیوار سیمانی انجا با حروف ابجد نام شیرین را حکاکی کرده بودم، ساعت ها انجا ساکت و ارام برای خودم زندگی میکردم.
یکسال در جنون و رویا سپری شد .تا اینکه یک روز که در دنیای تخیل و فانتزی های گالیور غوطه ور بودم، متوجه شدم از محل ما رفتند، به کجا و چرا هرگز نفهمیدم و عاطفه هیچوقت در این باره حرفی در حضور من نزد.
شیرین..وشیرین هرگز نفهمید این سوی دیوار خانه شان یکی مجذوب و مضطرب او بود. جاذبه و عشقی به قداست هزار ساله خدایان یونان به پاکی معابد. سرانجام جهانم از حضور او خالی شدو فرو ریخت .
هزار فرسخ دور بودم از ان سال ..پشت پلکهایم همه شان دویدند و دوباره به ابدیت پیوستند .
از پشت سرم هیاهویی می اید ..کسی صدایم میکند .
مهندس بیل مکانیکی بیاد؟؟!!
.سنگهای عظیم دیگر پشت سرم نبودند و نور می تابد میان تونل..همه چیز اشکارشد. جای خانه قدیمی ما برجی بی قواره سبز شده، سالهاست که از این محل رفتیه ایم، درست بیست سال پیش وقتی اقا جان مرد.ومن هم به اولین عشقم ،به شین عزیزم فقط تا پایان دبیرستان وفادار ماندم..و کم کم شد رویایی نوجوانی ام..امروز قرار است جای خانه شیرین، اخرین خانه این کوچه بن بست برجی بلند وچند طبقه بسازند.
بیرون می اییم از تونل ..فریاد میزنم :
بگو بیل مکانیکی بیاد توی کوچه.
و کارگرها می ایند.
نقد این داستان از : مریم اسحاقی
سلام دوست عزیز
داستان تونل را خواندم. اولین اثری است که از شما می‌خوانم. داستان پرکشش و خوبی نوشته‌اید. برای نوشتن این داستان و نثر خوب‌تان تبریک می‌گویم. انتخاب نام داستان هم‌‌‌سو با محتوا و درونمایه انتخاب شده‌ و نقب زدن به گذشته‌ی راوی را نشان می‌دهد. نثر قوی و فعل‌های جاندار وجه برجسته‌ی اثرتان است. قدرت نویسنده در انتخاب فعل‌ها روشن می‌شود. انتخاب فعل‌های فعال و غیرعادتی به ارزش داستان‌تان می‌افزاید و نشان از دقت و حوصله در نوشتن داستان دارد. نظیر "موهای نرمی روی صورتش دویده / صدایش می غلتید از دهانش بیرون و رنگ شکوفه های هلو داشت...

اما در مورد تحلیل داستان، با توجه به سابقه‌ی پنج ساله‌ی داستان‌نویسی مطمئنم عناصر داستانی چون زاویه دید و انتخاب راوی و شخصیت‌پردازی را می‌شناسید. داستان شروع خوبی دارد. راوی سوم شخصی که به کوچه‌ی قدیمی که از آن خاطره داشته وارد می‌شود و با صدای بیل‌ مکانیکی و ریزش ساختمان‌ها انگار وارد تونلی از زمان می‌شود. پایان داستان هم فرم دایره‌ای داستان حفظ می‌شود و پس از فلش‌بک‌ها که خوب هم نوشته شده‌است، به صدای بیل مکانیکی برمی‌گردیم. همه‌ی این‌ها داستان را جذاب می‌کند. در فلش‌بک‌ها اشاره‌ای که به رمان بامداد خمار می‌کنید، نشانه‌ی خوبی برای زمان روایت گذشته‌است.
اما نکته‌ای که باید به آن دقت کنیم این است که داستان با راوی سوم شخص شروع شده‌ و در پایان، به راوی اول شخص تغییر پیدا می‌کند. این تغییر روایت دلیل قابل پذیرشی ندارد. شاید داستان را در یک نشست ننوشته‌اید. فلش‌بک‌ها هم در نیمه‌ی اول داستان به صورت سوم شخص و پس از آن اول شخص است. این تغییر باید توجیه داشته‌باشد و برای مخاطب قابل پذیرش باشد.
قطعا در بازخوانی و بازنویسی داستان به زمان فعل‌ها نیز توجه خواهید‌کرد. چون فلش‌بک ها نیز گاهی در زمان حال و گاه در زمان گذشته روایت می‌شوند.
نکته‌ی دیگر فضاپردازی است. ما از همان ابتدا باید زمان و مکان روایت را بدانیم. راوی الان در چه سن و سالی است و در چه زمانی روایت می‌کند. بهتر است این فضاسازی در طول داستان در عمق کار بنشیند. گاه نوشتن فلش‌بک‌های طولانی سبب می‌شود مخاطب به طور کامل از زمان حال کنده‌شود، گاه تلنگری کوچک و اشاره‌ای به فضای زمان حال مثل تکرار صدای بیل مکانیکی در این داستان می‌تواند کمک‌کننده باشد. البته در طول اثر این کار را انجام داده‌اید : «صدای تٍر تر موتوری از دور می پیچد میان تونل سر می چرخانم ،جز سیاهی هیچ نیست... گذشته چون تکه های یک بشقاب شکسته کنار هم قرار می‌گیرد»
ولی این نشانه می‌تواند تکرار شود.
در مجموع از داستان لذت بردم. به نظرم با کوتاه‌کردن برخی از فلش‌بک‌ها و ایجاز در آن‌ها و پرداخت بیشتر به زمان حال و نشان‌دادن زمان حال و اکنون این شخصیت به ارتقاء داستان کمک خواهدکرد. مخاطب دوست دارد این شخصیت را در زمان حال بیشتر بشناسد و در حد چند جمله‌ی توضیحی نباشد.
سپاس از شما و سپاس از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان.

منتقد : مریم اسحاقی

متولد رشت دی ماه 1348 دانش آموخته رشته پزشکی فعالیت وبلاگ نویسی و انتشار نقدها در سایت های ادبی و روزنامه فرهیختگان از سال 81 فعالیت جدی در داستان نویسی از سال 1386



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت