نوشته‌ای از زبان یک درخت




عنوان داستان : در آرزوی محال
نویسنده داستان : صابر صالحی اشرف

در ابادی ما درختی جوان و باریک اندامی تک و تنها خانه ای به میان دل دشت داشت که هم زبان من و روزهای تنهاییم بود همیشه از ارزو های همدیگر صحبت ها می کردیم و او بود که سر اخر به ارزویش رسید شاید باورش غیر ممکن بود و هیچ چیز غیر ممکن نبودی که نخواهد به ممکن تبدیل شود خیلی عجیب و غریب بود والبته به دور از تصور ، ولی این ارزو رنگ حقیقت به خود گرفت
ارزوی تغییر کردن داشت می گفت دوست دارم یه زندگی متفاوت را تجربه کنم حرفش منطقی نبود کلی بهش می خندیدم سال هایی که دور از ابادی بودم یه روز تصمیم گرفتم به دیدنش برم و حالی ازش بگیرم هر چی از خوبی هاش بگم بازم کم گفتم شب ها تا صبح پاسبانی می داد همیشه بیدار ،
هر فصل از سال یه مدل لباس می پوشید یه فصل شکوفه های سفید و رنگی رنگی انگار با این فصل سراسر خنده به لب داشت یه فصل لباساش رنگ و رو رفته می شد فصل بعدش لباس های فاخر زرد و قرمز می پوشید تو این فصل انقدر اشک می ریخت تا با لباس هاش کوچه های ابادی را سنگفرش کنه از فصل سرما ش که معلومه لباس سفید تن میکنه و شاخه هاش جای پای پرنده های مهاجر میشه فکر می کنم اون تنها درخت دنیا بود که به ارزوش رسیده بود .ریشه­هایی به وسعت دریاداشت . ریشه­هایش تا به ابرها رفته و در ابرها فرورفته بود. پاهایش که همان ریشه­هایش بود که در هوا معلق بود. و شاخه­هایش روی زمین گسترده بود. درخت جوان و همزبان کودکی های من اکنون تنومد و کهن شده اودیگر مانند درختان دیگر نبود. او واژگون به زندگی خود ادامه می­داد . دیگر کسی نمی­توانست از سایه­های او بهره مند باد و یا حتی از چیدن میوه­ای از شاخه های او لذت ببرد ، دیگر هیچ پرنده را با اغوش گرم پذیرا نبود ، دیگر سنگ فرشی از طلا برای قدم زدن در کوچه های سرد پاییزی ابادی را برای هیچ کسی فراهم نکرد . هر چند که او در سختی بود اما مهم ترین قسمت کارش تغییر بود و را با دیگران متمایز می کرد . همچون تک ماهی دریا بود که مسیر خود را از سایر ماهی ها جدا کرده و به دنبال ارزوی خود بود .همیشه مثل دیگران بودن خوب نیست زیاد که مثل دیگران باشی خسته می­شوی. زده می­شوی و آن زمان است که دیگر حتی لحظه­ای از زندگی لذّت نمی­بری. به خودم گفتم که می­خواهم مانند آن درخت کهن سال باشم در عین سختی مقاوم و فناناپذیر باشم در زندگی­ام تلاش کنم که تغییری در آن ایجاد کنم هر چند سخت و تا حدودی ناممکن است اما می­دانم هر ناممکنی می­تواند ممکن گردد
نقد این داستان از : علی علی بیگی
بسمه تعالی.
با سلام. دوست عزیز خسته نباشید. نوشته شما را خواندم. ابتدا باید بگویم که نوشتن از زبان درختان یا حیوانات و یا اشیاء از دیرباز در جای‌جای دنیا رسم بوده است. مهم‌ترین کتابی که می‌توان در این‌باره نام برد، کتاب 《کلیله و دمنه》 است. داستان‌های زیادی نیز در فرهنگ و تاریخ کشورمان هستند که در این‌باره نوشته شده‌اند. در کتاب 《هزارویک شب》 نیز بارها شاهد داستانی از زبان حیوانات هستیم. مثنوی معنوی نیز مثال خوبی در این‌باره است. ابتدا پیشنهاد می‌کنم حتماً بعضی از این داستان‌ها را بخوانید که برایتان در این‌باره راهگشا خواهد بود.
اما در مورد نوشته شما باید بگویم که نوشته شما چند ایراد مهم دارد. ببینید ما چه بخواهیم در مورد انسان‌ها داستان بنویسیم و چه در مورد حیوانات و اشیاء و گیاهان، باید اصول اصلی داستان را رعایت کنیم. داستان قواعدی دارد که به هیچ عنوان ما به عنوان نویسنده حق نداریم آنها را زیر پا بگذاریم. داستان باید شخصیتی داشته باشد و این شخصیت باید هدف یا نیاز یا آرزویی داشته باشد. شخصیت داستان شما یک درخت است و هدف یا آرزویش در داستان موجود است. آرزویش تغییر است. ببینید این هدف قانع‌کننده و کافی نیست. تغییر یعنی چه؟ شما باید به این تغییر اشاره می‌کردید. آیا دوست داشت بزرگ شود؟ آیا دوست داشت پرنده‌ای در شاخه‌های او لانه بگذارد؟ یا آرزوی تغییر دیگری داشت؟ باید هدف به صراحت در داستان اعلام شود. علاوه بر این هدف باید جذاب و مهم و جدی باشد. تا مخاطب را درگیر کند. هدف‌های دم‌دستی و ساده به هیچ عنوان مخاطب را قانع نخواهند کرد.
در ادامه به سومین رکن داستان‌نویسی یعنی 《مانع》 می‌رسیم. اگر دو رکن اصلی داستان را برای داستان شما قبول کنیم، (یعنی شخصیت و هدف) سوال این است که مانع هدفِ شخصیتِ داستانی شما چیست؟ در واقع شما مانعی در داستان ندارید. موانع طبیعی را به صورت نه‌چندان جدی در داستان می‌بینیم که هیچ کدام مانع به حساب نمی‌آیند. علی‌رغم اینکه هدف درختِ داستان شما چندان قابل‌باور نیست. مانع رسیدن به این هدف را در داستان نمی‌بینم.
مورد دیگر اینکه ما کشمکش برای رسیدن به هدف و عبور از مانع را در داستان نداریم. راوی می‌رود و مدتی بعد برمی‌گردد و می‌بیند شخصیت داستان به سادگی به هدف خود رسیده است. یعنی اصلی‌ترین قسمت داستان که کشمکش و تلاش برای رسیدن به هدف و عبور از موانع است را در داستان نداریم. شما بخش مهمی از داستان را حذف کرده‌اید. در قسمتی از متن داستان آمده است: 《اون تنها درخت دنیا بود که به آرزوش رسیده بود .ریشه­‌هایی به وسعت دریا داشت. ریشه­‌هایش تا به ابرها رفته و در ابرها فرورفته بود. پاهایش که همان ریشه­‌هایش بود که در هوا معلق بود. و شاخه­‌هایش روی زمین گسترده بود. درخت جوان و همزبان کودکی‌های من اکنون تنومد و کهن شده او دیگر مانند درختان دیگر نبود. او واژگون به زندگی خود ادامه می­داد.》
خُب این برای مخاطب قانع‌کننده نیست. منظورتان چیست؟ یعنی درخت دیگر مرده بود؟
بنظرم شما باید موارد بالا را در داستان‌تان اصلاح کنید.
منتظر داستان‌های دیگری از شما هستم. موفق و سربلند باشید. با تشکر.

منتقد : علی علی بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت