چرا ایده‌های خوب در پرداخت می‌لنگند؟!




عنوان داستان : کفن سیاه
نویسنده داستان : محمود کرمی

«می‌توانید پیغامی به‌کسی برسانید؟»
پرستار نگاهی انداخت به سربازی‌که دم درِ اتاق روی صندلی به خواب رفته بود. از فشار بازدمش بادی زیر سبیلهای‌ بلند وکلفتش می‌افتاد و آنها را بالا می‌پراند.
«وای نه. من‌کارهای سیاسی بلد نیستم. به‌کارهایتان و البته به شما احترام می‌گذارم. اما خواهش می‌کنم از این جور چیزها از من نخواهید.»
پرستار نگاهی به بازوی محسن انداخت. دلش سوخت. بازوی او از بازوی یک کودک هم باریکتر شده بود. هنگام تزریق با خودش اندیشه کردکه اگر سوزن را عمودی تا ته فرو کند حتماً از آن سوی بازوی او بیرون خواهد آمد.
گوش پرستار که به دهان محسن نزدیک شد، محسن آرام گفت:
«کار سیاسی از شما نمی‌خواهم. فقط یک پیام. یک پیغام کوتاه به خواهرم.»
«می‌خواهید به او چه بگویم؟»
«فقط اینکه من زنده‌ام. نه اینکه‌کجا هستم و نه اینکه مرا‌کجا خواهند برد. فقط زنده بودنم را.»
پرستار همین طورکه پنبه آغشته به الکل را روی جای سوزن فشار می‌داد سر بلندکرد و از روی شانه‌ چپش نگاهی به سرباز انداخت. همین طورکه سرش سوی سرباز بود و لب زیرینش را به دندان‌گرفته بود، چشمانش به سوی محسن برگشتند و بعد سرش هم از چشمها تبعیت‌کرد. چشمانش‌ چند دقیقه‌ای به دلیل پلک نزدن خشک شده بودند. هراس در این چشمها چون عنکبوتی به سرعت تار تنیده بود. محسن از خواسته‌اش منصرف شد و به جمله‌ای‌کوتاه بسنده‌کرد.
«فراموش‌کنید.»
پرستار بی‌درنگ گفت:
«چطور پیدایش کنم؟»
چیزی شَلَق صدا کرد و پرستار را ترساند. سرباز سراسیمه بلند شد و دور خودش چرخید. اسلحه‌اش روی زمین بود. فوراً آن را برداشت. مطمئن که شد خبری نیست دوباره نشست. پرستارکه‌کارش تمام شده بود وسایلش را برداشت. وقتی ازکنار سرباز می‌گذشت با چشمانی‌که حالا در اثر پلک زدن مداوم قرمز شده بودند، نگاهی به اسلحه در دست سرباز انداخت. سرباز اسلحه‌اش را محکم‌تر چسبید.
صدای کوبش محکم پوتین‌های نظامی روی سطح صاف بهداری ارتش از دور به گوش محسن رسید.گفت وگوی محوی در هوا بود. هر چقدر صدای تلق تلق پوتین‌ها نزدیک‌تر می‌شد صدای گفت وگوها هم آشکارتر می‌شد.
«بفرما... این هم از سرباز زهوار دررفته‌ات.»
سرباز بلند شده بود و به حالت احترام ایستاده بود. محسن دید یک سرگرد و چند افسر و سرباز فرمانداری نظامی جلوی در سبز شدند.
«مگر سفارشت نکردم سفت و سخت؟!»
«قربان... این بیچاره زهوارش در رفته. با این وضعش جانِ فرار ندارد.»
«من خودم می‌دانم‌که فرار از دستش ساخته نیست. اما این آدمها هزار جور هواخواه دارند. فراریش می‌دهند. می‌فهمی احمق! فرار نمی‌کند، فراریش می‌دهند.آن وقت این سرباز زپرتی با این شکم‌گنده‌اش می‌تواند جلودارشان باشد؟»
سرگرد دیگر داشت فریاد می‌کشید. پرستارها جمع شده بودند. پزشک از میان جمعیت خود را داخل اتاق انداخت.
«آقایان... فریادهای شما برای بیمار خوب نیست.»
«جناب دکتر... من باید از او بازجویی‌کنم.»
«شما نمی‌بینیدکه او قادر به جوابگویی نیست؟! ما هنوز در حیرتیم‌که چگونه زنده مانده!»
سرگرد زبانش را در دهان‌گرداند. چند نفری را به نگهبانی‌گماشت و رفت. پزشک مشغول بررسی حال عمومی مریضش شد. محسن چشمانش را بست و خواست به یک هفته پیش فکرکند.آن روز‌که هنگام انتقال به فرمانداری نظامی فرارکرد. ناگهان صدای تیری شنید. اول فکرکرد هوایی می‌زنند. به اخطار ایست توجه نمی‌کرد. ناگهان احساس‌کرد پشتش تیر می‌کشد. همین طورکه پاهایش سست می‌شد دستش را به پشتش‌برد. دست آغشته به مایع لزجی شد. خون. پس تمام اسلحه‌ها به سوی قلب او نشانه رفته بودند نه به دلِ آسمان. باورش نمی‌شدگلوله‌ای به این راحتی در بدن او خالی کرده باشند. نفسش‌کُند شد. دستش را به تیر چراغ برق‌گرفت و نشست. مأموران دورش حلقه زدند.آنها را به صورت اشباحی سرگردان می‌دیدکه به سرعت جا به جا می‌شوند. محسن دیگر چیزی به یاد نداشت. روی تخت بهداری به هوش آمده بود.
اولین بار صدای همین پزشک را شنیده بودکه می‌گفت:
«من باورم نمی‌شدکسی هفت جان داشته باشد؛ ولی الان دیدم.گلوله ریه‌اش را سوراخ‌کرده باز هم نفس می‌کشد!»
محسن چشمانش را بازکرد. پزشک رفته بود و چند سرباز و افسر چهارچشمی او را می‌پاییدند. محسن این‌بار پردة چشمها را کشید شاید بتواند به خواب فرو رود اما نمی‌شد. افکار تاریک و روشن همچون چراغی در ذهنش دائم روشن می‌شدند و خاموش. خاموش می‌شدند و روشن. به یاد مهتاب افتاد. از همان روزهای اول مهتاب هم خواسته بود وارد دفتر نشریه ارگان مرکزی حزب شود. آن روزها نشریه توقیف نشده بود و فعالیت می‌کرد. محسن رو در روی مهتاب براق شده بود و به شدت تحکم کرده بودکه دفتر نشریه جای او نیست. یادش نمی‌آمد به اوگفته‌که برای ورود به دفتر نشریه اول باید به عضویت حزب درآید؟ اما یادش می‎آمد همان روز سیلی محکمی بر صورت مهتاب زده بود و جای انگشتانش روی صورت سفید مهتاب تا مدتها مانده بود.
مهتاب بسیار به محسن عشق می‌ورزید. از او حرف شنوی هم داشت. محسن هم این را خوب می‌دانست. اما باز هم دلش آرام نداشت. نگران مهتاب بود. فکر آن شب هم محسن را آرام نمی‌کرد.کدام شب؟ همان شبی‌که مهتاب او را به‌گوشه‌ای‌کشید. دستش را گرفت و روی صورت خودش‌گذاشت وگفت:
«مطمئن باش من بدون اجازه توکاری نخواهم‌کرد.»
گفت و رفت. محسن‌گرمای صورت او را در دستانش هنوز حس می‌کرد. اگرچه آن شب را محسن نفس راحتی‌کشیده بود وآرام خوابیده بود اما... اما محسن می‌دانست این دختر موذی بالاخره روزی‌کاری پنهانی از او خواهدکرد. ازکودکی هم این عادتش بود. چیزی می‌خواست و اگر مخالفتی می‌دید پنهانی به خواسته‌اش می‌رسید. و اکنون... خدایا مهتاب چه می‌کرد؟
پرستار می‌آمد و می‌رفت. اما در برابر چشمان تیز قراولان نظامی دولت، ارتباطی بین محسن و او در نمی‌گرفت. نه محسن چیزی می‌توانست بپرسد و نه پرستار جرأت گفتن چیزی داشت.
از زمانی‌که پای تیمسار مهرگان به خانواده محسن باز شد، محسن یک روز هم آرامش نداشت. غرض تیمسار چه بود؟ مهتاب. باز هم مهتاب. این دختر شده بود مایة عذاب محسن.
از میان خواهندگان مهتاب، فقط تیمسار مهرگان از همه قرص‌تر و محکم‌تر بود. مهرگان هم اخلاقاً تکة دیگر مهتاب بود. طاقت «نه» شنیدن نداشت. اما فرقی‌کوچک با مهتاب داشت. مهتاب هنگام شنیدن نه ازکسی، پنهان از اوکارش را می‌کرد. اما تیمسار مهرگان چنین قیدی نداشت. هنگام نه شنیدن، می‌توانست زمین را به زمان بدوزد. این را از «قدرت» یافته بود. قدرت... مگر نه این است‌که قدرت و فساد همیشه هم‌کاسه بوده‌اند و از یک توبره خورده‌اند؟
آری... مهرگان قدرت داشت ولی در برابر مهتاب اندکی خود را باخته بود. از قدرتش نمی‌توانست سود جوید. استفاده از قدرتش مهتاب را به او و او را به مهتاب نمی‌رساند و حتی برای همیشه ممکن بود مهتاب را از او جدا کند. این را هم فهمیده بودکه مهتاب همچون پرنده‌ای‌کوچک، تا سر بچرخانی پریده. در این مسئله از قدرت‌کاری ساخته نبود.پس باید منتظر فرصتی بود.
مهتاب پای «نه»‌ای‌که‌گفته بود سفت و سخت ایستاده بود.
محسن هیچ وقت نفهمیدکه پای تیمسار مهرگان ازکجا و چگونه به خانة آنها باز شده بود. البته دیگر این برایش مهم نبود. اصل این بودکه باید شرّش را از سر این خانواده‌کم می‌کرد.
لباسهای محسن را همان سرباز شکم‌گنده به تنش می‌کرد. سرگرد ایستاده بود و یکریز فحش می‌داد:
«خائنین، وطن‌فروشان، دشمنانِ‌کشور...»
افسری آمد وکنار سرگرد ایستاد:
«قربان بساط فرمانداری نظامی‌که چیده شد امور مجرمین و متهمین در اختیار کیست؟»
سرگرد نگاهی اریب به افسر کنار دستش انداخت و با صدایی خفه‌گفت:
«سازمان امنیت.»
پزشک‌کیسه‌ای دارو به دست محسن داد و روکرد به سرگرد:
«فرمانداری نظامی؛ فرمانداری غیر نظامی؛ سازمان امنیت؛ سازمان ناامنی؛ بهشت؛ جهنم؛ هرکجا می‌بریدش باید مراعات حالش را بکنید. نباید ضربه‌ای بر بدنش فرودآید. نباید زیاد به حرف‌کشیده شود. ریه. ریه‌اش آسیب جدی دیده. داروهایش را باید به وقت بخورد...»
سرگرد رشته‌کلام پزشک را قیچی‌کرد و مسخره‌گونه گفت:
«می‌خواهید او را راهی خانه‌اش‌کنیم؟ جناب دکتر... این بیمارِ شما متهم است. هر چه زودتر باید تکلیفش مشخص شود.»

دالانی نیمه تاریک با پنجره‌هایی‌که رو به دیوار بلندی باز می‌شد. دو سرباز زیر بغل‌های محسن راگرفته بودند و می‌بردند. محسن را به اتاقی تاریک و نمورکشاندند. سر وکله سرگرد پیدا شد. در را پشت سرش محکم بست. نشست و زل زد در تخم چشمان محسن. حرفی نمی‌زد اما محسن احساس می‌کرد سؤالی در چشمان او میخ شده: «آن اسلحه در دفتر یک نشریه توقیف شده چه می‌کرده؟ و قرار بوده چه کسی را از پا درآورد؟»
محسن هم سکوت‌کرده بود. پشیمانی در دلش آوار شده بود.کاش اسلحه را به دفتر نمی‌برد. اما از پشیمانی سودی عائد نمی‌شد. البته درد محسن از بردن یا نبردن اسلحه به دفتر نشریه نبود. بیشتر از این بودکه هنوز کاری صورت نداده، همه چیز نقش برآب شده بود.گلولة آن اسلحه باید در پیشانی‌ تیمسار مهرگان خالی می‌شد. اما افسوس... افسوس...
تنها با مرگ او بودکه پایش از خانواده محسن‌کنده می‌شد. ریسمان مرگ باید در گردن او آویخته می‌شد، نه طناب دار برگردن محسن.
سؤال هنوز در چشمان سرگرد میخ بود. اما چنگگ علامت سؤالی دیگر در مغز محسن آویخته شده بود. «چگونه آن روز سربازان فرمانداری نظامی از وجود اسلحه در دفتر نشریه باخبر شده بودند؟ تنها بر یک نفر می‌شد شک‌کرد. مهتاب. باز هم مهتاب. مهتاب مخالف قتل تیمسار بود. آری... همو می‌توانست چنین‌کاری کرده باشد. شاید هم در درونش مهری به تیمسار می‌ورزیده و از دیگران پنهانش ‌کرده. اصلاً همو شاید پای تیمسار را با عشوه‌هایش به خانه بازکرده بود.»
محسن دوست نداشت به این چیزها فکرکند. می‌خواست همه افکار تیره و تار درباره مهتاب را از سر بتاراند. سوء‌ظن‌ها را گردن بزند. اما نمی‌شد. همه راه‌ها به مهتاب ختم می‌شد. مگر می‌شد غیر از او به‌کسی دیگر اندیشید؟
بی‌حرفی سرگرد داشت محسن را آزار می‌داد. این بار ‌کوشید به خودش فکرکند. در ذهن به فرارش اندیشید. «فرارم برای چه بود؟! با فرارکار را بدترکردم.»
«توآزادی.»
صدای سرگرد درگوش محسن پیچید و تمام افکار ذهن او را در یک لحظه همچون تندبادی جاروکرد و به هوا پراند. نه مفهوم صدا که خیزاب صدا: «آزاد»
محسن‌گوش تیزکرد و چشم باریکتر و ابروکشیده درهم؛که سرگرد یکبار دیگرگفته‌اش را تکرارکند. سرگرد زبان در دهان چرخاند. سر سوی درگرداند. این بار نه مختصر همچون قبل،که گسترده‌ترگفت:
«عطف به نامه شماره فلان و فلان و فلان، راجع به استعلام از علت توقیف محسن قهرمان، معروض می‌دارد مشارٌالیه سابقاً داخل در یک رشته جریان کمونیستی بوده ولی اخیراً بنا به اظهار خودش و تحقیقاتی‌که از مطلعین به عمل آمده مشارٌ الیه جزو هیچ حزب و گروه و گروهک و دسته و فرقه‌ای نیست. با اسلحه یافته شده در دفتر آن نشریه توقیف شده نیز قصد اخلال در نظم مملکتی را نداشته و از زمان فعالیت‌های‌ حزبی نزد او باقی مانده. نظر به اینکه از وجود مشارٌ الیه می‌توان استفاده نمود، دستور فرمایید مرخص شود اما اعمالش به طور خفیه و آشکار تحت مراقبت قرارگیرد. چنانچه وجودش مورد استفاده واقع گردید و مبادرت به اعمال سوءگذشته خود نمود مجدداً دستگیر و توقیف گردد. رئیس شهربانی کل‌کشور. تیمسار مهرگان.»
سرگرد دوباره روی به محسن‌گرداند و باز هم چون قبل زل زد به چشمان محسن. این بار محسن دانست‌که تمام این مدت چیزی‌که ریشه در مغز سرگرد می‌دوانده، تعجب بوده. محسن سر پایین انداخت. نمی‌دانست چقدر در این حالت ماند، اما سرکه بلندکرد سرگرد رفته بود و در را بازگذاشته بود.

«آخر مادر... من چه بگویم به تو! چرا گذاشتی یک دختر به این سن و سال و با این آب و رنگ بی یک بزرگتر راهی سفر بشود؟»
مادر بی‌حرف‌گوشه‌ای نشسته بود و سر پایین انداخته بود.
«من امروز می‌روم مشهد.»
مادر بی‌فاصله‌گفت: «نه»
«پس چه؟ دروغ‌گفتی‌که رفته مشهد؟ می‌دانستم آنجا نرفته. اصلاً به سفر رفته یا نه؟»
محسن اندکی سر فروآورد تا چشمان مادر را ببیند.
«مادر... محض رضای خدا. بگو. راستش را. من باید سؤالی از او بپرسم. هر چه زودتر.»
مادر بلند شد و ایستاد. یک‌کلمه بیشتر نگفت: «نمی‌دانم.» و رفت.
محسن دیگر مطمئن بود خبری است‌که از او پنهانش می‌دارند.

هنوز آفتاب بالا نیامده بود. مهتاب به اسلحة شکاری گرانبهای سرهنگ روی دیوار چشم دوخته بود. سرهنگ هنوز خواب بود. صدای شلیک گلوله به ناگاه سکوت را همچون سنگی درشت بر شیشه‌ای بزرگ و کم‌جان، شکست. سرهنگ از خواب پرید و مهتاب را کنار خودش بر بالین نیافت. سراسیمه خود را رساند و مهتاب را کشته یافت. جمجمه سر تقریباً از هم پاشیده بود و خونی که از آن می‌جوشید کف اتاق را به مساحت یک قالی کوچک رنگین کرده بود. سرهنگ اعتقاد داشت که مهتاب مشغول تمیز کردن اسلحه بوده که گلوله تصادفی در رفته است. اما شلیک گلوله‌ای تصادفی آن هم در چنان وقتی از روز، بسیار عجیب و نادر است. زیرا همه چیز از این حکایت می‌کرد که لولة اسلحه به دقت زیر چانه قرار گرفته و خالی شده است.
نقد این داستان از : علی علی بیگی
بسمه تعالی. با سلام خدمت شما دوست عزیز. داستان شما را خواندم و باید بگویم که از داستان‌تان لذت بردم. شما تقریباً یک داستان خوب نوشته‌اید یک داستان با درگیری عاطفی و درگیری فیزیکی. یک داستان زیبا با مثلث عشقی که در بحبوحه درگیری‌های سازمان‌های مختلف که در پرونده تاریخ این کشور دیده می‌شود.
داستان از یک بیمارستان آغاز می‌شود. جایی که محسن نیمه‌جان افتاده است‌. صحنه‌های بیمارستان نقاط قوت داستان شما هستند.
ببینید داستان شما ایده تقریباً خوبی دارد. یعنی دختری که هم یک سرگرد ساواکی خواهان آن است و هم یک مبارزه سازمانی. این سرگرد و مبارز دقیقاً روبروی هم قرار گرفته‌اند. این الگو یکی از الگوهای خوب داستان‌نویسی است. یعنی دو نفر با روحیه مختلف، با باورهای متفاوت و با عقاید کاملاً مخالف، خواهان یک هدف واحد هستند.
داستان‌ها و فیلم‌های بسیار زیادی دراین‌باره ساخته شده است که دونفری که با هم زمین تا آسمان فرق دارند، خواهان یک هدف واحد هستند و برای رسیدن به آن هدف تلاش می‌کنند و قطعاً تصاحب یکی مساوی است با از دست دادن آن دیگری. خب داستان شما این ایده را دارد و شما باید در پرداخت این ایده را به بار بنشانید. در اینجا هدف دختری است به نام مهتاب و دونفر رقیب سرگرد و محسن هستند. خوبی ایده‌تان اینجاست که مهتاب به محسن علاقه دارد. نتیجه این درگیری چه می‌شود؟ پایان داستان می‌بینیم مهتاب نصیب سرگرد شده است و نهایتاً داستان با صحنه فاینالی تلخ به پایان می‌رسد. می‌بینیم که مهتاب در خانه سرگرد خودکشی کرده است.
اما به نظرم ایرادی که می‌توانم برای داستان شما بگیرم این است که شما در پرداخت چندان خوب عمل نکرده‌اید هر چند توصیف صحنه‌ها خوب است. مخصوصاً صحنه‌هایی که در بیمارستان می‌گذرد خیلی خوب نوشته شده‌اند. ولی پرداخت داستانی ‌می‌شد از این بسیار دراماتیک‌تر اتفاق بیفتد. لحظه‌های نفس‌گیر را در داستان نمی‌بینیم. انگار داستانی سال‌ها قبل اتفاق افتاده و الآن آن را مرور می‌کنیم. در صورتی‌ که می‌توانست پرداخت را جوری نفس‌گیر انجام بدهید که لحظه لحظه انگار در دل داستان هستیم. مثلاً ما هیچ‌ وقت شاهد درگیری و کشمکش بین سرگرد و محسن نیستیم. درگیری بین محسن و زیردستان سرگرد را هم نمی‌بینیم. محسن هیچ تلاشی برای فرار نمی‌کند. هیچ تلاشی از سوی یاران محسن برای فراری دادن اتفاق نمی‌افتد. یعنی انگار درگیری‌ها تمام شده است و ما به آخر ماجرا رسیده‌ایم. در صورتی که ما باید در دل داستان هر لحظه حضور داشته باشیم و این درگیری‌ها را مشاهده کنیم نه اینکه بعد از اتمام ماجرا به درگیری برسیم.
پیشنهاد می‌کنم حتماً صحنه‌های حساس و نفس‌گیر به داستان‌تان اضافه کنید. تلاش و درگیری دو نفر مهم داستان که عبارتند از محسن و سرگرد برای به دست آوردن مهتاب را نیز ببینیم. با آرزوی موفقیت و با تشکر.

منتقد : علی علی بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت