داستان نیاز به خلق صحنه دارد.



عنوان داستان : گندم

قبل از اینکه سرطان به دل و روده عباس بزند گاهی می‌شد که به شوخی از تمایلش به خودکشی صحبت کند. یک بار که دوستش محسن نظرش را راجع به زندگی پرسیده بود اینطور جوابش را داد:
- می دونی، زندگی انسان‌ها مثه یه تراژدیه. لامصب همش درد و رنجه. اون وسط مسطاش یه خوشی‌هایی هم وجود داره ولی فکرشو که بکنی اصلاً نمی ارزه.
در حالی که خنده بی دلیلی بر لبش افتاده بود اینگونه ادامه داد:
- یه چیزی تو مایه‌های همون در زندگی دردهایی وجود داردی که هدایت گفته. ولی بزار بهت یه چیزیو بگم. زیاد با راه حل هدایتی ماجرا، یعنی خودکشی موافق نیستم. اما از اون مخالف‌های سر سخت هم هیچ وقت نبودم. می دونی چیه عباس؟
- چیه؟
- من فکر می‌کنم هر تمایل و رفتاری که بشر با خودش به همراه داره احتمالاً یه جاهایی به دردش خورده. یه جاهایی بهش کمک کرده بر درد و رنج زندگی فائق بیاد و مشکلاتش رو حل کنه.
- منظورت رو نمی‌فهمم؟
- ببین مثلاً آگه عشق وجود نداشت احتمالاً زن و مردها با هم نمی تونستن زندگی کنن. هیچ تولید مثلی اتفاق نمی‌افتاد و نسل بشر منقرض می‌شد. یا آگه پرخاشگری وجود نداشت آدم‌ها نمی تونستن تو جایی که باید حقشون رو بگیرن از خودشون دفاع کنن. آگه بخوام یه مثال بهتر واست بزنم آگه ما موقعی یه چیزی می پره تو گلومون سرفه نکنیم احتمالاً خفه می‌شدیم. یا آگه استفراغ وجود نداشت وقتی کوفت و زهر ماری که نباید بخوریم رو می‌خوردیم سم می‌زد به مغزمون و ما رو از پا در می‌آورد. متوجهی چی میگم؟ همه رفتارها و احساسات ما واسه این شکل گرفته که بهمون خدمت کنه؟ می‌فهمی؟
- آره یه جورایی، فهمیدم چی می گی. اما عباس اینا چه ربطی به سؤال من، صادق هدایت، خودکشی و نظر تو داره؟
- آها... همه اینا رو گفتم که همین سؤال کوفتی تو رو جواب بدم دیگه...
- خوب بگو پس...
- من فکر می‌کنم زندگی اگرچه همراه با درد هست اما پذیرفتن این درد در کنار خوشی هاش و زیاد تقلا نکردن برای خارج شدن از اون می تونه به ماجرا خیلی کمک کنه.
- من که نمی‌فهمم چی می گی؟
- بابا میگم خیلی وقتا ما واسه اینکه نمی خوایم با این درده کنار بیایم هی خودمونو به در و دیوار می‌کوبیم همین باعث میشه درده که هست هیچ یه درد دیگه هم اضافه بشه که چرا ما درد داریم. می‌فهمی؟ یعنی هم درد داریم؛ هم درد داریم که درد داریم
- اوهوم...راس می گی...
- می دونی چیه؟
- چیه؟
- من فکر می‌کنم مثل استفراغ، سرفه، خشم و عشق، خودکشی هم واسه بشر یه سودی داشته احتمالاً که تا الان موندگار شده؟
- چی می خوای بگی عباس؟
- ببین، فرض کن که ما درد زندگی رو پذیرفتیم و باهاش کنار اومدیم. اما قضیه به این راحتی‌ها که نیست...
- چه طور؟
- آقا تراکتور که نیستیم... تا یه حدی می تونیم درد رو تحمل کنیم...آگه درده بزنه بالا که از حد و توانمون خارج باشه اول استامینیفونی چیزی می‌خوریم یا آگه درد روانی باشه خودمونو می‌بندیم به آلپرازولام و دیازپام و پام های دیگه. یا اینکه می ریم پیش دکتر یه عمل مملی رومون انجام بده. یا اینکه از اون ور می ریم پیش یه روانشناسی دوستی فامیلی یه کم حرف می‌زنیم راجع بهش ببینیم می شه کاری کرد یا نه.... بلفرض که همه این کارا رو کردیم هیچ کودوم افاقه نکرد. باید تا ابد درد بکشیم؟ خیلی تراژدی به جان تو...
- فک کنم کم کم دارم می‌فهمم می خوای به کجا برسی؟ یعنی می گی تو این شرایط همچینی که کاری نمیشه کرده که باید دست به دامان خودکشی شد؟
- یه جورایی...اما یه نکته خیلی باریک هست این وسط؟
- چیه؟
- یه مشکل اساسی هست. اونم اینه که فکر خودکشی همون موقعی که میشه با آلپرازولام و روانشاس رفتن هم یه کارایی کرد وجود دارد! پس ما نمی تونیم بفهمیم که چه وقت خودکشی می تونه کمکمون کنه. واسه همینه من شنیدم خیلی از آدم‌هایی که می‌خواستن خودشونو بکشن بعد از اینکه بهشون کمک می شه و سرپا می شن به گذشته و افکار خودشون می خندن. واسشون تعجب آوره که یه زمانی می‌خواستن خودشونو بکشن!!
- اوهوم...من خودمم فکرشو داشتم. اما کیه که جرأت کنه انجامش بده. تازه بعدشم یه هو ناپدید شده فکرش.
- به هر حال محسن جان، من فکر می‌کنم خودکشی میتونه شر درد رو از سر ما کم کنه ولی هیچ وقت نباید واسش عجله کرد. در خودکشی همیشه بازه...هر وقت بخوای می تونی انجامش بدی اما آگه انجامش دادی دیگه پشیمونی معنایی نداره...آره بابا خوبیش اینه که درش همیشه بازه...
عباس مرد چهل و سه ساله‌ای بود که سال‌ها پیش وقتی پشت لبش تازه سبز شده بود ازدواج کرده بود. آن وقت‌ها هنوز شکم نیاورده بود و قدش بلندتر به چشم می‌آمد. اما تقریباً بعد از پشت سر گذاشتن دهه سی زندگیش مثل بشکه شده بود. چاق و خپل. با آن ریش بزی و عینک ته استکانی که داشت بیشتر از آنچه خودش می‌خواست شبیه فیلسوف‌ها شده بود. اثرات چند زخم که احتمالاً مربوط به سالهای پر شر و شور کودکی بوده بر روی پیشانی‌اش درست بالای چشم چپش خود نمایی می کرد. ابروهای پر پشتش از او چهره مردانه‌ای ساخته بود که هماهنگی کاملی با صدای بمش داشت. عباس عادت داشت که همیشه لباس‌های اتو کشیده و تر و تمیز به تن کند. و معمولاً رنگ‌های تیره‌تر را ترجیح می‌داد. شاید این هم از خصوصیات فیلسوف‌ها باشد که زیاد علاقه‌ای به رنگ‌های شاد و شادی بی خودی ندارند.
شغل عباس معلمی بود. چه شغلی بهتر از معلمی. او عاشق شغلش بود. اصلاً گویی برای معلم بودن ساخته شده بود. عباس در دانشگاه فلسفه خوانده بود اما به اقتضای آنکه در شهرکرد زندگی می‌کرد و با مردم محروم آن جا سر و کار داشت تقریباً همه چیز درس می‌داد. عربی. قرآن. دینی. ریاضی. علوم...همه چیز. اما علاقه اصلی‌اش همان فلسفه بود. بحث‌های مفصلی که با دوستش محسن راجع به مفاهیم پیچیده‌ای مثل وجود، مرگ، خدا، دین و... می‌کرد از همین علاقه نشأت می‌گرفت. گاه پیش می‌آمد که دانش آموزانش را به خانه می‌آورد و آن‌ها را مهمانی می‌کرد. به خیال خودش فکر می‌کرد می‌تواند عقیده و تفکرات آن‌ها را دست خوش دگرگونی‌های عمقی قرار دهد. اما انگار نمی‌دانست که افراد با چیزهایی که می‌شنوند و می‌خوانند زیاد تییر نمی‌کنند. انگار عباس تغییر کردن را خیلی ساده پنداشته بود. از او که فلسفه خوانده بود بعید به نظر می‌رسید که اینقدر ساده به تغییر کردن و چند بعدی دیدن نگاه کند. شاید چون خودش تشنه دانش، تغییر کردن، پیجیده نگاه کردن و عمیق زندگی کردن بود فکر می‌کرد دیگران هم همین گونه‌اند. و تنها چیزی که نیاز دارند این است که کسی راهنماییشان کند.
عباس سعی می‌کرد دخترهایش را اهل کتاب بار بیاورد. او هر شب برای پروانه و پریا داستان‌های شاهنامه و مولوی را می‌خواند. حتی با آن‌ها هم وارد بحث‌های فلسفی ساده‌تر می‌شد. پروانه تازه وارد کلاس دوازدهم شده بود و پریا در پایه نهم درس می‌خواند. آن‌ها بیشتر از اینکه شبیه عباس باشند شبیه مادرشان، فهیمه بودند. آن‌ها بیشتر از آنکه علاقه به کتاب و داستان‌های شاهنامه نشان بدهند به دنبال کارهای عملی بودند. پروانه و پریا پدرشان را مجبور می‌کردند که به جای کتاب خواندن با آن‌ها لیلی بازی کند و یا آن‌ها را به گردش ببرد. عباس آن قدرها خودش به این چیزها علاقه مند بود که انگار یادش رفته بود آن‌ها در این سن به بازی و سرگرمی نیاز بیشتری دارند. فهمیه بعد از به بلوغ رسیدن با عباس ازدواج کرده بود و هیچ وقت به فکر دانشگاه رفتن نیفتاد. اما در کارهای خانه، خیاطی و آشپزی زن کاملاً هنرمندی بود. گاهی عباس سعی داشت برای او هم از مباحث فلسفی سخنرانی کند. اما فهیمه یا نمی‌فهمید که عباس چه می‌گوید یا اگر هم می‌فهمید ترجیح می‌داد که سرش گرم کار خودش باشد تا اینکه به ایده پردازی‌های بی خودی و به درد نخور عباس گوش بدهد.
گاهی پیش می‌آمد که معده عباس پس از شام درد می‌گرفت و حتی صبح روز بعدش هم سر کلاس نمی‌رفت. اما اخیراً وضعیت رو به وخاومت رفته بود. عباس یک شب درمیان با درد می‌خوابید. هرچه قدر فهیمه اصرار می‌کرد که خودش را نشان دکتر بدهد مقاومت می‌کرد. انگار از دکتر رفتن فراری بود. تا اینکه کار به جایی رسید که برای چند روز هرچیزی که می‌خورد بالا می‌آورد و مجبور شد برای معاینه و دوا درمان راهی اصفهان شود.
آن سال مثل همیشه اصفهان پاییز زیبا بود. بر روی برخی اتوبوس‌های شرکت واحد نوشته شده بود اصفهان شهر زیبای خدا. شاید جز معدود جملات شعاری است که حقیقت بارزی را در خودش دارد. آب زاینده رود را باز کرده بودند و پرنده‌های سفید زیر نور مهتاب خود نمایی می‌کردند. نورپردازی زرد پل خواجو و سی و سه پل ایده هر کسی که بوده باید بر حس زیباییش آفرین گفت. این دو پل تاریخی زیر نور زرد در شب‌های پاییزی خارق العاده می‌شوند. در فاصله بین پل خواجو تا سی و سه پل قبر یک خاور شناس برجسته به نام پرفسور آرتور پوپ قرار دارد. او اگرچه سال‌ها در دانشگاه پهلوی آن زمان مشغول تحقیق و بررسی آثار تاریخی شیراز بود اما به دلیل عشق به اصفهان به خواسته خودش در کنار زاینده رود آرام گرفت. گویی عشق مرز و محدوده نمی‌شناسد. همانطور که آدم‌ها می‌توانند عاشق یکدیگر شوند می‌توانند عاشق شهرها هم بشوند. عباس به اندازه آرتور پوپ و یا شاید هم بیشتر اصفهان را دوست داشت و به این شهرعشق می‌ورزید.
اما این بار نه برای لذت بردن و غرق شدن در نمای مسجد شیخ لطف الله یا تماشای نقاشی‌های کلیسای وانک بلکه برای دوا درمان به اصفهان آمده بود. انگار تمام درخشش نگین‌های اصفهان در نظرش خاری بیش نبودند. دنیا به کامش زهر شده بود. سه روز بود که یک لقمه غذا هم نتوانسته بود بخورد. گرسنگی، بی حالی، و خستگی امانش را بریده بود. رنگش به کل از رو رفته بود. دست‌هایش می‌لرزید و پیش خودش فکر می‌کرد آیا وقتش رسیده است؟ آیا اکنون زمانی است که باید از قابلیت خودکشی استفاده کنم؟ پس پروانه، پریا، و فهیمه چه می‌شوند؟ نه... نه...نباید این افکار را به ذهنم راه دهم. بچه‌هایم یتیم می‌شوند. فهیمه دق می‌کند. آن وقت همه تو سرشان می‌زنند. اما مگر من مسول زندگی آن‌ها هستم...شاید باید کمی منطقی‌تر نگاه کنم. مگر قرار است تا همیشه بالای سرشان باشم؟...و هزاران افکار پریشان دیگری از همین دست که به ذهنش خطور می‌کرد و عذابش می‌داد. آنچه باعث شده بود او حتی قبل از دکتر رفتن اینگونه خودش را ببازد سابقه بیماری ارثی بود که در خانواده آن‌ها شایع بود. پدرش نیز بر اثر بیماری سرطان معده در گذشته بود. و حدس می‌زد که این بار نوبت خودش است.
عباس و فهیمه دخترها را نزد همسایه گذاشته بودند و خودشان تنها به اصفهان مراجعه کرده بودند. بعد از چند بار بالا و پایین رفتن خیابان شمس آبادی که محل تجمع مراکز پزشکی بود بالاخره توانستند جای پارکی دست و پا کنند. یکی از آشنایانشان دکتر زاهدی را به آن‌ها معرفی کرده بود. پزشک متخصص داخلی که از آمریکا فارغ التحصیل شده بود و برای خودش در اصفهان اسم و رسمی داشت. مطبش غلغله بود. بعد از اینکه عباس و فهیمه وارد شدند یکی از مریض‌ها که حال و روز عباس را دید جایش را به او داد. عباس بعد از تشکر بدون صدا، بر روی صندلی نشست و چشمانش را به کف اتاق انتظار دوخت. افکار سمج و وحشت ناک دست از سرش بر نمی‌داشتند. بیش از آنکه گرسنگی و خستگی رنجش بدهند هجوم افکار امانش را بریده بودند. به نظر می‌رسید که اندکی هم ترسیده بود و جا خورده بود. در آن میان گاهی هم اینطور فکر می‌کرد که اصلاً شاید اشتباه بکنم و سرطان نباشد. شاید پزشک تشخیص بدهد که یک مسمومیت ساده است. و بعد در دل خودش به خودش می‌خندید و خودش را اینگونه شماتت می‌کرد:
- اینقد زود جا زدی آقا عباس... قوی باش مرد...رو عقیدت وایستا...بجنگ...در خودکشی همیشه بازه...جا نزن... نه من نمی خوام بمیرم...دوست دارم عروسی پروانه و پریا را ببینم...نوه...من عاشق نوه هستم...زندگی...لعنت به این زندگی....
ناگهان بغض عباس ترکید...همه مریض‌های مطب توجهشان به او جلب شد. سریع خودش را جمع کرد. فهیمه شروع کرد به دلداری دادنش:
- عزیزم چیه...چرا گریه می‌کنی؟...عباس.... عزیزم.... بچه شدی؟.... هنوز که چیزی نشده...
- فهیمه من می دونم چمه.... فهیمه امید ندارم...
اگرچه آن‌ها از قبل نوبت گرفته بودند و منشی پزشک به آن‌ها گفته بود که ساعت چهار بیایند اما ساعت از هشت شب هم گذشته بود و هنوز نوبتشان نشده بود. در کشورهای شرقی مردم خیلی با دردهای روانی خودشان ناآشنا هستند و بیماری روانی همیشه ضعف اخلاقی پنداشته شده و یا اینکه همراه با ننگ و داغ اجتماعی بوده است. به همین دلیل برای این مردم خیلی سخت است که راجع به مسائل روانی خودشان حرف بزنند و یا پیش روانشناس بروند. به همین دلیل خیلی از آن‌ها ممکن است مسائل روانی خودشان را به صورت ناخودآگاه تبدیل به درد جسمی کنند. پس زیاد بعید نیست که مطب پزشکانی که با مسائل جسمی سر و کار دارند اینگونه مملو از جمعیت باشد. با این حال، با یک حساب کتاب ساده می‌توان فهمید که چه موقع نوبت یک بیمار می‌شود. برخی از پزشکان یا برای وقت و زندگی بیمارانشان اهمیتی قائل نیستند که وقت دقیق ویزیت را نمی‌گویند یا اینکه می‌خواهند با این کار از قصد مطبشان را پر از آدم کنند که اسم و رسمشان بیشتر نشان داده شود.
ساعت ده شب بود که بالاخره نوبت به آن‌ها رسید. وارد اتاق دکتر زاهدی شدند. آنچه بیش از همه راجع به دکتر زاهدی به چشم می‌آمد موهای یک دست سفیدش بود. به او می‌خورد حد اقل هفتاد سالش باشد. با این حال خیلی شیک و آراسته به نظر می‌رسید و کراوات گل گلی که پوشیده بود بر ابهت او افزوده بود. سلام سردی به عباس و فهیمه کرد و خیلی زود عباس را با سؤالات خودش بمباران کرد و بدون اینکه به او نگاه کند مشغول نوشتن چیزهایی در پرونده او شد. دست آخر دفترچه عباس را گرفت و علاوه بر مشتی قرص و کپسول چند آزمایش برایش درخواست کرد. آن‌ها بدون خداحافظی مطب دکتر زاهدی را ترک کردند.
یک هفته بعد جواب آزمایش‌ها آمد. عباس با قرص و داروهایی که گرفته بود حالش بهتر شده بود و می‌توانست غذاهای سبکی بخورد. طاقت نیاورد که آزمایش‌ها را تا رفتن پیش دکتر زاهدی سربسته نگاه دارد. با همان زبان انگلیسی دست و پا شکسته‌ای که بلد بود نتیجه آزمایش‌ها را خودش خواند. عباس حالا با قطعیت فهمیده بود که سرطان معده دارد!
شیمی درمانی تمام موهای سر و پکالش را از بین برده بود. در چهره‌اش مرگ سو سو می‌زد. هرکس که به ملاقاتش می‌رفت دچار اضطراب و ترس می‌شد. افکار گذشته با شدت بیشتری ذهنش را در گیر کرده بود: "باید فکری بکنم، باید جرأت این را پیدا کنم که دلبستگی ام به بچه‌ها را کنار بگذارم و خودم را از بین ببرم، باید از همین طبقه دهم بیمارستان خودم را به پایین پرت کنم". حتی چند بار هم از جایش برخواسته بود و تا دم پنجره رفته بود. اما وقتی صدای معصوم پریا در گوشش نجوا می‌کرد که: "بابا زودی خوب شو بیا خونه" از اقدامش منصرف می‌شد. وقتی به شکوه چشمان پروانه و خنده روح انگیزش فکر می‌کرد دلش آتش می‌گرفت. نه او نمی‌توانست خودش را از بین ببرد و به انتظار دو چندان شدن زیبایی پروانه ننشیند. پروانه روز به روز زیباتر می‌شد و شوق پدرش برای دیدن این زیبایی زبانه می‌کشید. تنها جمله‌ای که او را از این کار منصرف می‌کرد همان اعتقاد همیشگی‌اش بود: "در خودکشی همیشه باز است".
این وضعیت چندان به درازا نکشید. پس از گذشت چندین ماه از شروع شیمی درمانی دکتر زاهدی اعتقاد داشت که رشد سرطان تقریباً متوقف شده است و جای امیدواری زیادی وجود دارد. اما عباس مدت‌ها بود که دیگر نمی‌توانست غذا بخورد و به ضرب آمپول و سرم او را نگه داشته بودند. درست بعد از شبی که بچه‌ها و فهیمه به دیدنش آمده بودند هوشیاری‌اش به شدت افت کرد و وارد کما شد. پرستارها همه دورش ریخته بودند و دکتر شیفت را از بلند گو برای عملیات احیا صدا می‌زدند. عباس به کل از هوش رفته بود. علایم حیاتی‌اش همه رو به خاموشی رفته بودند. دکتر شیفت بالای سرش رسید. به دستگاه‌هایی که به او وصل بودند نگاه کرد. اگرچه در دلش مطمئن بود که دیگر عباسی وجود ندارد ولی برای دلخوشی دستگاه شوک را برداشت تا چند شک قلبی وارد کند. شک‌ها شروع شدند. هیچ فایده‌ای نداشت. دکتر شیفت گفت:
- خانم اسدی لطفاً درجه را بالاتر ببرید.
خانم اسدی، سر پرستار بخش آخرین درجه مجاز دستگاه را تنظیم کرد. باز هم به او شک دادند. عباس از دنیا رفته بود. دکتر دستگاه را سر جایش گذاشت و بعد از خسته نباشیدی که با همکارانش رد و بدل کرد گفت:
- می‌توانید بیمار را از تنفس مصنوعی جدا کنید. مرگ ایشان قطعی است.
همین که خانم اسدی می‌خواست او را از دستگاه جدا کند ناگهان مانیتور بغل او شروع به جنب و جوش کرد. خانم اسدی فریاد زد:
- آقای دکتر.... آقای دکتر....
دکتر اسدی که تا وسط کریدور بیمارستان هم رفته بود. اما وقتی صدای خانم اسیدی را شنید دوباره بر بالین بیمار حاضر شد. عباس به دنیا برگشته بود. قلب عباس بعد از حدود ده دقیقه شروع به تپش مجدد کرده بود. شاید وقتی می‌خواسته آخرین پیوندش با دنیا را رها کند خنده رؤیایی پروانه نجاتش داده بود. شاید خاطرات شیرینش با فهیمه او را به زندگی برگردانده بود. شاید لهجه نمکین صحبت کردن پریا به او اجازه دل کندن از زندگی را نداده بود. و شاید هم خودش می‌خواسته که برود اما پزشکان و پرستاران مانع از این اتفاق شده بودند. کسی چه می‌دانست. او هیچ هشیاری برای حرف زدن نداشت. شاید اگر به هوشیاری کامل می‌رسید مانند کسانی که چنین تجربه‌هایی را از پشت سر گذرانده‌اند به برنامه‌ای تلویزیونی دعوت می‌شد و از معجزه امید به زندگی مجدد صحبت می‌کرد.
چندین ماه از این واقعه گذشته بود. سرطان معده عباس کاملاً بهبود پیدا کرده بود. عباس هوشیاری‌اش را به دست آورد. اکنون می‌توانست غذا بخورد. می‌توانست راه برود. می‌توانست بخندد. اما آن ده دقیقه‌ای که قلبش از کار ایستاده بود چنان آسیب شدیدی به بافت مغزش وارد کرده بود که الان هیچ فرقی با یک معلول ذهنی نداشت. عباس اکنون زنده بود. عباس اکنون غذا می‌خورد. عباس اکنون درمان شده بود. اما این عباس دیگر آن عباس نبود. عباس می‌توانست خنده‌های پروانه را ببیند، عباس می توانس ببیند که دندان‌های سفید پروانه در میان غنچه خندان لب‌هایش چه گونه خود نمایی می‌کند. اما هیچ درک و احساسی از خنده پروانه نداشت. پریا بالای سر پدرش حاضر می‌شد و زبان نمکین خودش می‌گفت: "بابا پس کی خوب میشی...بابایی زودتر خوب شو". اما عباس مانند دیوار فقط به او نگاه می‌کرد. کسی چه می‌داند شاید درک و فهمی هم وجود داشت. هیچ چیز معلوم نبود. ته صورتش دو چشم گرد و مرگ آور پیدا بود. هیچ کس نمی‌دانست که در دل عباس چه می‌گذرد. هیچ کس نمی‌دانست آیا اصلاً در دلش چیزی هم می‌گذرد یا نه؟ کسی نمی‌دانست آیا او هنوز هم فکر می‌کند که در خودکشی به رویش باز است یا نه؟
علم روز به روز در حال پیشرفت کردن است. زندگی آدمیان بعد از انقلاب صنعتی از این رو به آن رو شد. مدرنیته زندگی ما را متحول ساخت. دستگاه‌ها و ماشین‌های زیادی به وجود آمدند که می‌توانستند در وقت ما صرفه جویی کنند و کارمان را آسان سازند. اما آیا این پیشرفت و این تحول برای ما شادی به بار آورد؟ آیا اصلاً پیشرفت بودند؟ انسان‌های اولیه خوشبخت‌تر بودند یا انسان‌های مدرن امروز؟ مگر این همه وسیله وابزار برای صرفه جویی در وقت ما به وجود نیامده اند. ماشین لباس شویی. ماشین ظرف شویی. ماشین جارو زن. ماشین پخت و پز ماشین کوفت و زهر مار. همه مگر برای خدمت به انسان ساخته نشدند. اما آیا ممکن است تبعات سنگینی هم ایجاد کرده باشند؟
قبل از شروع کشاورزی انسان‌ها در قبایل کوچک و بزرگی به شکار و گرد آوری دانه‌های خوراکی می‌پرداختند تا اینکه بر حسب تصادف دانه‌های گندم بر روی زمین افتاد و شروع به رشد کردن کرد. بشر اولیه به خیال خودش که راه مناسب و آسان‌تری برای زندگی یافته است از آن پس خودش دانه‌ها را بر روی زمین می‌ریخت و آن‌ها را پرورش می‌داد. او به خیال خودش فکر می‌کرد که دارد گندم را اهلی می‌کند. اما تناقض ماجرا اینجا است که به جای اینکه ما گندم را اهلی کنیم او ما را اهلی کرد. گندم باز هم برای خودش در طبیعت زندگی می‌کرد و نسلش همین طور زیاد و زیادتر می‌شد اما ما خانه نشین شدیم. بعد از این اتفاق گندم بلایی بر سر ما آورد که تمام غم و غصه ما شد گندم. از آن پس بشر به جای اینکه بر روی پای خودش باایستد چشمش به آسمان رفت که باران بیاید. نکند هوای سرد گندم‌ها را مریض کند. به جای اینکه گندم به ما خدمت کند انگار ما خدمت گزار گندم شدیم. و تمام بدبختی بشر از همین جا شروع شد. یکجا نشین شدن بشر باعث شد که در مقابل حملات دشمن نتواند راه فرار در پیش بگیرد و ماندن بر سر زمین‌ها چه خون ریزی و غارت گری هایی را که به وجود نیاورد.
در کنار گندم و بدبختی‌هایی که برای بشر به وجود آمد علم پزشکی هم به خیال خودش دست خوش تحول و دگرگونی شد. با کشفیاتی که در علم پزشکی اتفاق افتاد هر ساله جان هزاران نفر نجات پیدا می‌کرد. اما آیا قضیه به همین سادگی‌ها است؟ کسی چه می‌داند که اگر علم پزشکی در روند طبیعت دخالت نمی‌کرد شاید امروزه ما اصلاً برای سرماخوردگی و هزار جور بیماری دیگر اصلاً نیازی نداشتیم که به پزشک مراجعه کنیم. شاید اگر علم پزشکی در روند طبیعت دخالت نمی‌کرد اکنون ما در مقابل خیلی از بیماری‌های کشنده امروز مقاوم شده بودیم. آیا دکتر اسدی در آن ده دقیقه شوم از عباس اجازه گرفت که او را به زندگی برگرداند؟ آیا عباس واقعاً می‌خواست که به زندگی برگردد؟ هیچ کس نمی‌داند.
اکنون سال‌ها است که عباس را پوشک می‌کنند. او کنترلی بر دفع خودش ندارد. مانند کودک باید از او مراقبت کنند. پروانه از اینکه گاهی نسبت به رفتارهای پدرش دچار خشم می‌شود احساس عذاب وجدان می‌کند. یک بار که او برای تعویض پوشک پدرش به کمک فهیمه رفته بود قطرات شاش عباس به صورت پروانه پاشید. پروانه اکنون با چه دلی می‌تواند بخندد. پریا از اینکه بچه‌ها پدرش را مسخره می‌کنند ناراحت است. فهیمه از صبح تا شب مشغول رسیدگی به عباس است. با آن وزن سنگین، حمام بردن او دردسر و مکافات بزرگی است. دل فهیمه خون است. پروانه نگران است مبادا نامزدش پدر را در این وضعیت ببیند. اما باز پیش خودش می‌گوید: "خب بگذار ببیند مگر چه عیبی دارد. این اتفاق ممکن است برای هر کسی پیش بیاید" اما پس از چندی دوباره دودل می‌شود: "نه بهتر است فعلاً چیزی به او نگویم". فهیمه، پروانه و پریا همگی در حال رنج کشیدن و تجربه احساسات متناقض بودند. اما...اما..
اما هیچ کس نمی‌داند در دل عباس چه می‌گذرد. آیا خودش هم می‌فهمد که در چه وضعیتی است؟ آیا می‌داند که چندین بار به صورت پروانه شاشیده است؟ آیا ممکن است عباس پیش خودش فکر کند که‌ای کاش زودتر می‌فهمیدم که در خودکشی همیشه باز نیست؟ آیا عباس از اینکه خودش را نکشته بود احساس گناه می‌کرد؟ آیا عباس؟ آیا علم پزشکی؟ آیا یوتانازیا؟ آیا به مرگی؟
نقد این داستان از : مریم اسحاقی
دوست عزیز داستان‌تان را دو بار خواندم. سعی کردم طرح داستان را بیابم. طرح داستان از رویدادها و وقایع مهم در یک داستان معین ساخته شده‌است. مهم به این دلیل که این وقایع پیامدهای مهمی نیز به دنبال دارند. مثلا در داستان شما اگر شخصیت اصلی فلسفه خوانده، روی نگرشش به زندگی یا دیدگاهش نسبت به مرگ و بیماری تاثیر دارد. طرح داستان شامل تمام چیزهایی می‌شود که شخصیت‌های داستان انجام می‌دهند، احساس می‌کنند یا فکر می‌کنند؛ مشروط بر آن که بر آن‌چه بعدا اتفاق می‌افتد تاثیر بگذارد. این‌ها را از این جهت می‌گویم که داستان‌تان کمی از طرح اصلی خارج شده و گاه درگیر طرح‌های فرعی می‌شود یا درگیر روایت‌هایی که کمی حاشیه‌است یا از مسیر داستانی بیرون می‌رود. با کمی ایجاز در بخش‌هایی از داستان و پرهیز از پراکنده‌نویسی قطعا داستان قوی‌تری خواهیم داشت. مثال می‌زنم پاراگراف «آن سال مثل همیشه اصفهان پاییز زیبا بود. بر روی برخی اتوبوس‌های شرکت واحد نوشته شده بود اصفهان شهر زیبای خدا...» تا پایان پاراگراف. این بند داستان اگر هم حذف شود لطمه‌ای به داستان نمی‌زند. یا در بندهای بعدی در مطب پزشک، گاه حضور نویسنده در داستان بسیار پررنگ است و به داستان جنبه‌ی آموزشی یا مقاله می‌دهد.
نکته‌ی دیگر این است که داستان مانوری میان نمایش و عمل و عکس العمل و تفکرات است. هیچ فکری به تنهایی جای طرح داستان را نمی‌گیرد. تفکرات شخصیت شما در کنار خلق صحنه می‌تواند پیش‌برنده‌ی داستان باشد. یعنی همیشه تعادلی میان روایت و صحنه داشته‌باشید. در داستان گندم روی نگرش شخصیت و تفکرش بسیار کار کرده‌اید، اما داستان نیاز به خلق صحنه دارد. باید قادر باشید افکار و عقاید خود را در قالب چیزی که اتفاق می‌افتد، یا دیالوگ‌های شخصیت‌ها یا کارهاشان نشان دهید. چیزی که می‌تواند به این داستان کمک کند پرهیز از بازگو کردن وقایع است. هر چه اتفاق‌های داستانی بیشتر نشان داده‌شوند و تصویری‌تر باشند، تاثیر بیشتری در مخاطب خواهند گذاشت. در ابتدای داستان دیالوگ‌ها کمی شخصیت عباس را به مخاطب معرفی می‌کنند، اما در ادامه داستان فقط بر اساس روایت نوشته‌شده و ریتم پیش‌رونده‌ای ندارد.
یادمان باشد زمانی که داستان می‌نویسیم، چه داستان را بر اساس واقعیت نوشته‌باشیم چه بر اساس تخیلات خلق کرده‌باشیم، در هر صورت مسئولیت خلق دنیایی قانع‌کننده، قابل قبول و مستقل و منسجم که روی کاغذ زنده و جاندار به نظر برسد با ماست. بنابراین عرصه‌ی داستان‌نویسی جایی برای ابراز نظریه‌ها نیست. اگر هم نویسنده نظریه‌ یا جهان‌بینی خاصی در نظر دارد، بهتر است در لایه‌های زیرین متن نوشته‌شود، یا در دیالوگ‌های شخصیت‌ها باشد( مثل بخش شروع داستان‌تان). در غیر این‌صورت جنبه‌ی مقاله‌نویسی یا شعاری پیدا خواهدکرد. در مورد دیالوگ‌های شخصیت‌ها نیز لحن دیالوگ باید متناسب با شخصیت انتخاب شود. در مجموع امیدوارم با تغییراتی در شیوه‌ی روایت و قدرتمندتر کردن دیالوگ‌ها و افزودن صحنه‌هایی جاندار به متن شاهد داستانی باز هم بهتر باشیم.
سپاس بسیار از شما.

منتقد : مریم اسحاقی

متولد رشت دی ماه 1348 دانش آموخته رشته پزشکی فعالیت وبلاگ نویسی و انتشار نقدها در سایت های ادبی و روزنامه فرهیختگان از سال 81 فعالیت جدی در داستان نویسی از سال 1386



دیدگاه ها - ۲
محمد غضنفری » 9 روز پیش
بسیار سپاسگرارم خانم دکتر. فکر میکنم نقد شما بسیار برای من راهگشا خواهد بود.
مریم اسحاقی » 5 روز پیش
منتقد داستان
آرزوی موفقیت برای شما.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت