ایده های تکراری نیاز به پرداختی متفاوت و خلاقانه دارند




عنوان داستان : چشم به راه
نویسنده داستان : سعید فلاحی

امروز که به بیرون از خانه رفتم، مثل روزهای گذشته، باز هم پیرزن فرتوت را کنار دیوار آوار شده از بمباران جنگ دیدم. دیوار روبروی خانهٔ پیرزن قرار داشت. زیر کَپَری که با دو تخته الوار و چادری مندرس ساخته بود تا از گزند آفتاب سوزان تابستان در امانش بدارد، نشسته بود. رد پای گذر عمر بر سر و رویش، چین و چروک‌های بسیار کشانده بود. مصمم و خستگی ناپذیر بود، بدون اینکه کاری کند، از طلوع تا غروب آفتاب بی‌آنکه لقمه نانی بخورد یا قطره‌ای آب بنوشد همانجا می‌نشست و برای باز آمدن تنها پسرش ذکر و صلوات می‌گفت.
قدش از داغ دوری فرزند، خمیده بود. چشمانش از بس که به راه آمدنت محبوب، دوخته بود، کم‌سو و ضعیف شده بود. نام‌اش خیرالنساء بود اما همهٔ اهل ده او را «ننه‌ناصر» صدا می‌کردند.
دو سال بود که از تنها پسرش بی‌خبر بود. پسرش که بعد از شهادت شوهرش در کرمانشاه، به عنوان یک بسیجی به جبهه رفته بود. اوایل چند نامه‌ای از او رسیده بود و دو سه باری هم از ایلام و مهران به او تلفن کرده بود. آخرین بار که با او صحبت کرد، به او گفته بود که به سوسنگرد اعزام شده است.
تقریبأ طی دو سال گذشته، در تمام روزها، پیرزن جلوی خانه می‌نشست و منتظر بازگشت فرزندش بود. پیرزن یا به جادهٔ متروک ده چشم می‌دوخت که شاید پسرش از جبهه برگردد یا که شاید شخصی، نامه‌ای از یوسف گمگشته‌اش به او برساند و یا گوش به زنگ بود که صدای زنگ تلفن از خانه به صدا در بیاید و او با تن نحیف و پاهای لرزانش با شتاب به سوی خانه می دوید بلکه پسرش باشد که تلفن کرده یا کسی از او خبری بدهد. اما این دو سال در بی‌خبری محض به سر می‌برد. دلم برای او می سوخت. سه هفته پیش، ایرج پسر حاج قلندر از جبههٔ جنوب برگشته بود. یک پایش را جا گذاشته بود و به جایش مشتی ترکش و گلوله میان کمر و پشت و شکمش با خود سوغات آورده بود. او هم از ناصر، پسر پیرزن بی‌خبر بود.
به کنار پیرزن رفتم. عکس ناصر را در نایلون پوشانده بود و در دستی داشت. با دست دیگرش تسبیح تربت‌اش را می‌چرخاند و ذکر می‌گفت. صورت و دست‌هایش آفتاب سوخته شده بودند. روی دست‌هایش تصویر خالکوبی ماه و خورشیدی به سختی می‌شد دید. کف دست‌هایش رنگ حنا گرفته بود. بعد از سلام و احوال‌پرسی، کنارش نشستم. گرم صحبت بودیم که ناگهان صدای زنگ تلفن از خانهٔ پیرزن بلند شد.
پیرزن با عجله و بدون درنگ به سمت خانه دوید. خانه‌اش کوچک و محقر بود. چند درخا انجیر میان حیاط آن سایه انداخته بود. چند دقیقه‌ای گذشت، خبری از او نشد. کنجکاو شدم. داخل خانه رفتم. پیرزن هراسان و مضطرب کنار میز رنگ و رو رفته‌ای نشسته بود. روی دیوار عکس شوهر شهیدش قاب شده بود. گوشی تلفن هنوز دستش بود. صدای تیک تاک عقربهٔ ساعت دیواری به گوش می‌رسید. یکی پشت خط داشت حرف می‌زد. چند لحظه یکبار صدایش را بلند می‌کرد و داد می‌زد: صدامو داری!
پیرزن به حرف‌های او بی‌توجه بود. جوابی نمی‌داد. خیره به پایهٔ میز نگاه می‌کرد. حلقه‌های اشک گوشهٔ چشمانش جمع شده بودند. تسبیح‌اش روی قالی، کنار پایش افتاده بود.
گوشی را از دست پیرزن گرفتم و به گوشم چسپاندم. مردی که پشت خط بود داشت از رشادت‌ها و لحظهٔ شهادت ناصر می‌گفت. ماجرا را فهمیده بودم. پسر پیرزن شهید شده بود. بی آنکه حرفی بزنم، گوشی تلفن را گذاشتم و به پیرزن نگاهی انداختم. اندوهی عمیق اما پنهان در صورتش سایه انداخته بود. چند بار صدایش کردم.
- ننه‌ناصر!!!... خیرالنساء جون!!؟
هرچه صدایش می‌زدم نمی‌شنید. یا که می‌شنید اما جوابم را نمی‌داد. بهت و حیرت در صورتش نمایان شد. گویی گرفتار دو راهی‌ای شده بود، که نمی دانست بخندد یا که گریه کند.
دستان چروکیده و استخوانی‌اش را گرفتم. سرد و بی‌رنگ شده بود. اشک از چشمان پیرزن سرازیر شد. دلداری‌اش دادم.
- "ناراحت نباش ننه ناصر! تو پسرت را در راه خدا و حفظ دین خدا دادی... پسر تو با افتخار و با خواست خودش در راه آب و خاک و ناموس ایرانی شهید شده".
پیرزن، لبخندی بر صورت خسته و معصوم‌‌اش رویید. با وقار و متانت گفت: "دخترم، ناراحتی من از شهادت ناصرم نیست، نه! از این ناراحتم که خودم هم نمی‌توانم مثل پسرم در راه خدا بجنگم و شهید شوم. ناراحتم که ناصرم را دیگر نخواهم دید، اما از طرفی خوشحالم چون که پسرم در راهی کشته شد، که در درستی آن تردیدی ندارم. آرزو داشتم من هم مانند شوهر و پسرم در راه دفاع از اسلام و ایران شهید میشدم...".
نقد این داستان از : ندا رسولی
جناب آقای سعید فلاحی سلام و احترام
نوشتن از جنگ و حواشیِ آن می‌تواند مضمونِ قابل توجه‌ای برای نگارش داستان باشد. و بسیاری از نویسندگان معروف دنیا هم به این مضمون توجه داشته‌اند؛ از همینگوی و تولستوی گرفته تا خیلی از نویسندگانِ ایرانیِ خودمان. دگرگون شدنِ زندگی بر اثر جنگ و چگونگی روندش بعد از آن، نحوه‌ی مواجه‌ی آدم‌ها با مسائلِ انسانیِ فراوانی که در جنگ رقم می‌خورد، مرگ، اضطراب، آوارگی و رنج آدم‌ها در جنگ وجود دارد و این‌ها می‌توانند موقعیت‌های انسانی یا مهم یا تراژیکی را بوجود بیاورند که منجر به شکل گیری یک داستان شود.
شاید بشود گفت همه‌ی سوژه‌ها قبلا توسطِ نویسندگانی داستان شده‌اند، اما باز هم همان سوژه‌ها انتخاب می‌شوند و باز هم داستان می‌شوند؛ چرا که رویکرد هر نویسنده‌ای متفاوت است و مهارت و پرداخت و خلاقیت نویسنده است که می‌تواند از یک سوژه‌ی تکراری یا ساده یک داستان شاهکار بسازد یا برعکس... پرورش یک سوژه‌ی جنگی نیز مانند هر سوژه‌ی دیگری نیازمند خلاقیت و هوشمندی نویسنده است تا داستان در دامِ کلیشه‌ها نیفتد.
داستان «چشم به راه» ایده‌ی خوبی دارد و به نحوی تأثیر جنگ بر زندگی پیرزنی را نشان می‌دهد. پیرزنی که جنگ باعث شهادت همسرش و بی‌خبری از پسرش شده است. موقعیتی که پیرزن در آن گرفتار شده و دگرگونی زندگی آرامِ قبلی و چگونگیِ روندِ زندگی حالِ او قابل توجه و خوب است و احتمالا برای خواننده لذت بخش. اما نکته‌ای که وجود دارد خلاقیت است. شاید خیلی از ایده‌ها تکرار شوند ولی خواننده هر بار انتظارِ خلقِ یک داستانِ متفاوت از نویسنده را دارد. نویسنده باید تلاش کند با خلاقیت چیزی تازه در داستان بگنجاند که داستان را از تکرارِ آنچه قبلا وجود داشته برهاند. یا به نوعی حرفی را که قبلا تکرار شده به شکلی تازه و متفاوت بیان کند. داستان «چشم به راه» قدری در دام کلیشه‌ها افتاده است. آنچه را که قبلا مخاطب در فیلم‌ها دیده و در داستان‌ها خوانده همان تکرار شده. نکته‌ی دیگر در مورد شخصیت پیرزن است، یک مادرِ دلسوخته و منتظر که هر روز چشمش به راه است و گوشش به زنگِ تلفن که خبری از فرزندش پیدا کند... این شخصیت را خواننده باور می‌کند و با او همراه می‌شود؛ اما در پایانِ داستان و به یک‌باره لبخندِ روی لب پیرزن و حرف‌های او را نمی‌پذیرد. خواننده واکنشِ مادری را می‌خواهد که چند سال منتظرِ پسرش بوده و حالا خبر شهادتش را از پشتِ گوشی شنیده است. در پایانِ داستان قدری شعارزده‌گی وجود دارد.
نکته‌ی دیگر انتخاب راوی غیر همجنس برای داستان است. چون نویسنده مرد است، طبیعتا خواننده راوی اول شخص داستان را مرد تصور می‌کند؛ پس اگر نویسنده قصد انتخاب راوی غیرهمجنس دارد، باید حتما این مسأله را در همان ابتدا مشخص کند و تکلیفِ خواننده را با داستان روشن... در داستان «چشم به راه» تقریبا نشانه‌ای وجود ندارد مبنی بر این که راوی داستان زن است. این مسأله را خواننده در پاراگراف آخر با آمدن واژه‌ی «دخترم» در دیالوگِ پیرزن متوجه می‌شود.
داستان ایده‌ی خوبی دارد، با پرداختی متفاوت و خلاقانه و کاملتر به داستانی بهتر تبدیل خواهد شد.
موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد نوجوان سال تحصیلی (97-98) و (98-99)



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت