تناسب حداکثری راوی با ظرفیت‌های سوژه انتخابی، موجب تأثیرگذاری حداکثری داستان می‌شود




عنوان داستان : فاخته
نویسنده داستان : محرمعلی بدخش

وای خدای من
چه لحظه های شیرینی بود
اولین تجربه ام از عشق-
آمیخته با شرم وحیا ،خجالت وخستگی وترس ....
نمیدانم شاید هم لحظه ای درعالم خلسه بودم.
دم غروب و گرگ میش هوا بود، درعالم بچگی و شاید هم اوان نوجوانی ، بی خیال و سربه هوا دنبال بار گندم ِ بسته به چهارپا گماس گماس در حال عبور از رودخانه بی آب نزدیک چشمه بودم
وناگهان از روبرو دسته ای دختر تازه به سن رسیده دیدم که با هیاهو و داد وقال خود برای برداشتن آب به چشمه آمده بودند.
لحظه ای مکث کردم ....و -
چنان تغییری در احوالم پیدا شد که نمیدانم و نمیتوانم تصور کنم چه حالی بود-
نمیدانستم موج طلایی خوشه های گندم را نظاره کنم یا سنگهای ریز ودرشت کف چشمه را که در زلالی و روشنی آب شسته و صاف شده بودند
نمیدانستم دخترکهای شاد و خندان رابنگرم یا
مراقب پاهای سست ولرزانم باشم که بی هوا روی قلوه سنگها می غلطید
همچنانکه با بیحالی و خستگی در حال حرکت بودم،
رنگین کمانی از زیبایی ها در چشم اندازم هویدا شد،
تک صدای آواز کو... کو... کو....ی فاخته،
که با لحنی حزن انگیز و غریب،بر روی درختان مجاور چشمه
هرچند دقیقه و نامستمر به گوشم می رسید - حالت روحی و رقت قلبی ام را بیشتر کرد
با خودم کلنجار رفتم که آیا با آب چشمه خودرا سیراب سازم -تشنگی و خستگی ام را درکنم یا زیبایی آسمان آبی غروب را بنگرم، آیا نگاه نافذ دختران، که قلبم را در سینه ام به طپش انداخته بود ،دنبال کنم
یا در غرور سرکوب شده ام بمانم
نمیدانستم خجالتم را از گردو غبار راه که بر سر و رویم نشسته بود مخفی کنم یا اینکه در پشت این غبار ودر کنار این چشمه به تماشایشان بنشینم
می خواستم لباسهای خاک گرفته ام رادر پشت بار گندم مخفی کنم ،که سادگی و بی پیرایگی آنها مانع ام شد
نمیدانستم با آنها همصحبت شوم یادرافکار خود مابقی زیبایی ها را دنبال کنم،
نمیدانستم راهم را عوض کنم و مسیر برگشت آنان را طی کنم وبا آنها هم مسیر شوم یا راه خودرا در پیش بگیرم .
جوشیدن عشق و دلدادگی ورقت قلبی ام همچنان در حال غَلَیان بود که لحظه ای در کنارشان توقف کردم و در پهنای چشمه- آبی به سر و رو زدم -
با احساس سردی آب و تاریکی هوا -مهتاب را با تصویر دختران در آب دیدم که در این لحظات، زیبایی را افزونتر می کرد
چقدر همه چیز در نگاهم قشنگ و دلپذیر جلوه گر میشد ،حتی خستگی و کسالت ودرد عضلات پاهایم تبدیل به حسی شیرین وخوشایند شده بود
در نهایت دختران نشسته بر لب چشمه را با تمام احساساتم در گوشه ذهن بایگانی کردم و بار گندمم رادنبال کردم تا به سرانجامش برسانم ....
.......
و در پایان شب که در پشت بام خانه رختخواب گذاشته بودم - برای خوابیدن رفتم ،
دراز کشیدم و
غرق تماشای ستاره های آسمان بالای سرم شدم ...
مجددا صدای فاخته را شنیدم که در لابلای شاخه های درختِ مجاورِ خانه- ناپیدا در حال آواز کو کو بود
دوباره
آن لحظات دم غروبِ کنار چشمه به یادم آمد که افکار آن درگوشه ذهنم تلنبار شده بود،
آنها را
مرور کردم و به خواب رفتم....
و در رویاهای شیرین خود غرق شدم

*فاخته
پرنده ای ست بسیار زیبا و خجالتی وهم اندازه کبوتر که روزها در لابلای درختان مخفی شده
و شبها در سکوت و آرامش با آوازی حزن انگیز شبیه کو کو کو بطور مستمر می خواند
این پرنده هرگز ویاخیلی به ندرت برای دیده شدن ظاهر میشود.
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، آقای محرمعلی بدخش
قبل از شروع به تجزیه‌وتحلیل نحوه شکل‌گیری این اثر ارسالی، بایستی که بابت توضیحی که در مورد اسم «فاخته» در انتهای داستان آورده‌اید، صمیمانه تشکر کنم، درواقع این عملکرد ارزشمند و بسیار مؤثری است که دوستان نویسنده حرفه‌ای، وقتی که اسم خاص و یا واژه‌ای را [اعم از بومی و یا غیربومی] در درون متن‌های تألیفی خود‌شان می‌آورند [اصلاً هم فرقی نمی‌کند که متن موردنظر داستان باشد، یا شعر، مقاله و...]، با استفاده از «زیرنویس»، این امکان ضروری را برای مخاطب حرفه‌ای و جستجوگر آثارشان فراهم کنند که به راحتی با تمامی مفاهیم به کار گرفته شده در متن، ارتباط صحیح‌تر و دقیق‌تری داشته باشند؛ عملکرد حرفه‌ای و آگاهانه‌ای که نشان‌دهنده توجه مؤلف محترم اثر، به خواسته‌های ضروری و منطقی مخاطب‌های سخت‌پسند آثارش است؛ درود بر شما
برگردیم به سراغ بررسی نحوه روایت‌پردازی برای این اثر ارسالی، داستان توسط راوی «اول شخص»، به یادآوری خاطره‌ای در ایام نوجوانی می‌پردازد و البته حجم قابل‌توجهی از متن هم، صرفاً برای مخاطب «بیان» می‌شود: «...، چه لحظه‌های شیرینی بود...، شاید هم اوان نوجوانی...»، لازم به ذکر است که این شیوه «من‌روایتی»، معمولاً برای سوژه‌هایی کاربرد روایی مؤثرتری دارد که به حجم محدودتری برای اطلاع‌رسانی روایی نیاز داشته باشند و با استفاده از «نظرگاه» اول شخص، نیازهای ضروری روایت‌پردازیشان برطرف بشود؛ درواقع یکی از خطراتی که برخی از اوقات، این گونه داستان‌ها را تهدید می‌کند، این است که به جای روایت‌پردازی ملموس و باورپذیر، صرفاً دچار خاطره‌نویسی بشوند [البته لازم به ذکر است که شیوه خاطره‌نویسی هم از وجه ارزشمند و ماندگار مختص به خودش برخوردار است، اما موضوع صحبت ما، تبدیل یک سوژه قابل‌گسترش به داستانی ملموس و مؤثر است]، بنابراین با توجه به وجود برخی از مشکلاتی که مانع گسترش و تأثیرگذاری حداکثری متن موردنظر شده‌اند، پیشنهاد می‌کنم که نویسنده محترم، در صورت صلاحدید، جهت ارتقاء روند روایت‌پردازی و در هنگام «بازنویسی نهایی» اثر، چند مورد ترمیمی را مدنظر قرار بدهند، مواردی که به اختصار تقدیم حضور شریف‌تان می‌شوند.
قبل از هر چیر، مؤثرتر است که راوی اول‌شخص داستان، به راوی «سوم‌شخص» تغییر پیدا کند تا داستان با بهره‌گیری از این راوی «دانای کل»، با احاطه گسترده‌تری بر تمامی زوایای ضروری روایت، به طرز مؤثرتر، منطبق‌تر و البته بی‌طرفانه‌تری به داستان‌پردازی بپردازد، درواقع یکی دیگر از مشکلات احتمالی، استفاده از شیوه من‌روایتیِ اول‌شخص، این است که شاید نویسنده در زمان نوشتن داستان، ناخواسته موفق به رعایت امر بسیار مهم بی‌طرفی در هنگام روایت‌پردازی نشود و داستان به طرزی نسبتاً مستقیم و یک‌سویه‌نگرانه تألیف بشود که طبعاً نتیجه وقوع چنین اتفاقی در متن، موجب کاهش میزان تأثیرگذاری، تأمل‌برانگیزی و همزادپنداری در ذهن مخاطب اثر می‌شود، اما راوی دانای کلِ سوم‌شخص، می‌تواند که حتی‌الامکان، فاصله منطقی و مؤثر خودش را با کاراکترها و سیر شکل‌گیری حوادث ضروری روایت حفظ کند و به رفع نیازهای منطقیِ تمامی عوامل تأثیرگذار در متن، به طرز نسبتاً بی‌طرفانه‌تر و برنامه‌ریزی شده‌تری بپردازد؛ البته کاملاً مشخص است که هر نویسنده‌ای برای تألیف داستانش، جهان‌بینی مختص به خودش را دارد، ولی مهم این است که حتی‌المقدور، نیت نویسنده محترم، در لایه‌هایی از شخصیت‌پردازی، فضاسازی و واقعه‌پردازی مستتر باقی بماند.
از سویی دیگر، داستان برای گسترش منطقی، به برنامه‌ریزی روایی مشخص‌تر و محاسبه شده‌تری نیاز دارد، برای این منظور هم، ضروری است که فقط به حادثه دیدار و صدای فاخته اکتفاء نشود و مطابق با ظرفیت‌های درونی و قابل‌گسترش سوژه انتخابی، حوادثی ضروری، مترتب و البته پیشبرنده برای داستان انتخاب و تنظیم بشوند که روابط علت‌ومعلولی منطقی و مستدلی هم داشته باشند و حتی‌الامکان برای کاراکتر اصلی، یک کاراکتر مکمل هم طراحی کنید [اعم از انسان و یا خود فاخته] تا «کنش» و «واکنش» محسوس‌تری در روایت شکل بگیرد.
همچنین مؤثرتر است که داستان از مکان مناسب‌تری شروع بشود: «...، دم غروب و گرگ‌ومیش هوا بود...» تا ورودیه قدرتمندتری داشته باشد و حوادث داستان هم از طریق توصیف‌هایی دقیق و جزءپردازانه به مخاطب حرفه‌ای و سخت‌پسند «نشان» داده بشوند؛ البته شما در چند جای این اثر ارسالی چنین دقت‌نظری را به کار گرفته‌اید: «...، در حال عبور از رودخانه بی‌آب...، لحظه‌ای مکث کردم...، موج طلایی خوشه‌های گندم...، سنگ‌های ریزودرشت کف چشمه...، بی‌هوا روی قلوه‌سنگ‌ها...، گردوغبار راه که بر سر و رویم نشسته بود...، لباس‌های خاک گرفته‌ام را...، با احساس سردی آب و تاریکی هوا...، در لابه‌لای شاخه‌های درختِ مجاورِ خانه...»؛ آفرین بر شما، لطفاً تمامی متن را با چنین توصیف‌های دقیق و ملموسی [که البته وجه منطقی و پیشبرنده‌ای هم داشته باشند]، تنظیم و ارائه کنید.
آقای محرمعلی بدخش گرامی، به جمع دوستان نویسنده «پایگاه نقد داستان» خوش آمدید، همان طور که خودتان هم به خوبی مستحضر هستید، موارد مطرح شده، صرفاً جهت ارتقاء حداکثری رواییِ متن مورد نظر تقدیم حضور شده‌اند و امیدوارم که مورد عنایت بزرگوارانه‌تان قرار بگیرند، منتظر داستان بعدی شما هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۲
کیوان سلحشوری‌مهر » 6 روز پیش
منتقد داستان
عرض درود و ادب مجدد دارم، جناب آقای محرمعلی بدخش عزیز و مهربان. بابت لطف بزرگوارانه‌ و توجه صبورانه‌تان، صمیمانه تشکر می‌کنم، بدون شک یکی از مزایای بسیار ارزشمندِ همکاری با «پایگاه نقد داستان»، همین افتخار آشنایی با دوستان بزرگوار و فرهیخته‌ای چون شما نویسنده خوش‌ذوق و پرتلاش است، مشتاقانه منتظر ارسال آثار بعدی شما هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار
محرمعلی بدخش » 8 روز پیش
با سلام و درود فراوان به شما که با حوصله و دقیق داستان ،که چه عرض کنم خاطره ویا دل نوشته ام را مطالعه فرمودید و تیز بینانه و تخصصی نکته نظرات لازمه را درج کردین و راهکارها و گاید لاین یک داستان را برایم روشن کردید،متشکرم اما راستش این اولین تجربه ام بود ابتدا قصد داشتم بجای اول شخص داستان از کلمه "پسرک" استفاده کنم و خودم بقول شما به عنوان دانای کل راوی باسم، اما چون احساس کردم، پسرک ،اندکی محقرانه است وحیفم آمد ولی دقیقا نظر فنی شما را به وضوح حس کردم که اگر خودم به عنوان اول شخص داستان باشم ،کلیت ماجرا و اصل داستان در تنگنا قرار خواهد گرفت بازهم متشکرم اما سوای این نقد بنده متنهای زیادی دارم که پتانسیل تبدیل به داستان را دارند و اکثرشان در مورد طبیعت بکر روستاها و زادگاه پدری ام هستند اکر اجازه دهید کماکان ارسال کنم و از راهنمایی های ارزشمند شما برخوردار شوم شاید در آینده تصمیم گرفتن آنها را به کتاب تبدیل کنم اما نه فقط در حدیک منطقه و بومی، بلکه فراتر و برای گروه هدف بیشتر و دنباله روی از احساسات نوستالوژیک جوامع شهری اگر امکان و زمان شما توفیق مساعدت به بنده بدهد.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت