توجه به زمان روایت




عنوان داستان : آخرین پرونده
نویسنده داستان : نرگس جودکی

سرم سنگین بود. صورت ام سوزش داشت. دست راست را با زحمت تکان دادم. حرکتی نکرد. سرم را کمی بالا آوردم دست ام با باند کشی شل به لبه تخت بسته شده بود. کمی تقلاکردم.بادیدن قطرات شفاف سرم که ازلوله باریک و بلند سر می خورد توی شاخه سبز رنگ پوست سفید دست ام. با صدای ضعیفی نالیدم.پلک هایم سنگین شد و به هم آمد.
جلوی مجتمع سیل عظیمی از پوشه های رنگی از این سو به آن سو می رفتن.پله ها را بالا رفتم. دو خانم در قسمت بازرسی با لبخند سلام واحوال پرسی کردن. بدون بازرسی بدنی وارد راهرو های تودرتو شدم. سرباز پشت میز مشغول صحبت با زندانی دست وپا بسته ای با لباس راه راه آبی رنگ که شاید روز خواستگاری (با خود گفته کی داده، کی گرفته) بود. ضربه ای به در اتاق شماره سه زدم وداخل رفتم. دادخواست سلب حضانت پدر به سبب اجبار طفل به فساد و فحشا وفق ماده 1175 ناظر به بند 4 ماده 1173 قانون مدنی را دوباره خواندم.امیدوار بودم رای آخرین پرونده ام مانند پرونده قبلی با رعایت مصلحت طفل برابر ماده 1169قانون مدنی وماده 14 قانون حمایت به مادر داده شود. هنگام خروج دختر جوانی که خستگی وناامیدی در چهره اش موج می زد با شانه های افتاده سد راهم شد.با انگشت خانم چادری را نشان می دهد.
-گفت شما وکیل هستین.ببخشید سلام.
چند قدم بعد روی صندلی پلاستیکی کناره ام مینشیند.سرم را بادودست فشار می دهم.
-خانم سر درد دارین؟
پاهایش را مدام تکان می دهد. سرم را بلند می کنم. چشم های میشی در صورت رنگ پریده واستخوانی اش درشت تر به نظر می رسند.
-چیزی نیست.
اشکی از گوشه چشمش سر می خورد ودر چال گونه اش جا خوش می کند. با صدای آرامی می گوید:
-می خوام برای پسر بیست روزه ام شناسنامه با اسم شوهر ام بگیرم.
از توی کیف کارت وشماره تلفن همکاری را به او می دهم. با دستانی که مثل دستان من ناخن نجویده ای ندارد می گیرد. روی کارت رانگاه می کند چشمانش گردتر به نظر می رسند. گردنش را کج می کند.
-دفتر کار این آقا رفتم قبول نکرد. راستش تا الان با بیست وچند وکیل حرف زدم. فقط دو نفر پرونده ام را قبول کردن که وسط راه با تهدید شوهرم پاپس کشیدن.
شلاق موهای مشکی اش را به بغل گوش زیر روسری هدایت می کند.
-سه سال پیش پدرم که دلال ملک هست برای به دست آوردن جواز ساخت شهرک ویلایی به سفارش یکی از گردن کلفت های روستا مدام به فرمانداری وشهر داری برای زد وبند می رفت. از جای که سواد درست وحسابی نداشت، منو همراه خودش برای انجام کار های اداری می برد.توی این رفت وآمد ها چشم آقای دکتر منو گرفته بود.
پوفی کشید و ادامه داد.
-اقا جانم وقتی دید پول داره موقع گرفتن جواز قول های بهش داد.
نگاهی به ساعت وبعد به چشم های او کردم. انگار تکه ای از وجودم را در او می دیدم. شاید چشم ها که مثل من نگاه می کرد بلندمی شوم. او هم می ایستد.چشم هایش دو دو می زند.چند بار کلماتی را مزه مزه می کند.
-شما بچه داری؟
-بله. یه پسر6ساله الان هم داره دیر میشه باید برم مهد دنبالش.
با صدای لرزانی می گوید:
-توروجون بچه ات چند دقیقه نرو.
دوباره روی نیمکت می نشینیم. بغض اش را قورت می دهد.
-تازه وارد دبیرستان شده بودم دلم می خواست درس بخونم ومعلم بشم. که به زور که نه اما به خاطر اینکه دکتر قول خرید خونه برای اقا جانم و کار برای برادرم رو داد با اینکه هم سن اقاجانم بود قبول کردم باهاش عروسی کنم.
گوشی ام زنگ می خورد. بلند می شوم.
-ببخش عزیزم باید برم. خیلی دیر شده.
با صدایی که پچ ای بیش نبود گفت:
-پرونده ام را قبول نمی کنی؟
حس تکه چوب شناور روی اقیانوس را داشتم که بعد از کلی بالا وپایین رفتن مجبور میشود با خود صلح کند وشرایط را بپذیرد. طوری که انگار صدایش را نشنیده ام. بدون اینکه برگردم به راهم ادامه می دهم. صدای گام های بلندش را می شنوم.سایه سنگینش را با فاصله روی زمین می بینم.
-خانم وکیل. خانم وکیل. شماره تلفن ندادی؟
بی اختیار می ایستم. از جیب مانتو کارت را به دستش می دهم. رنگش پریده تربه نظر می رسد. روی پیشانی خوش تراشش قطرات شبنم گونه ای نشسته بود .این حالت ضعف بعد از زایمان را خوب می شناختم.
-من مستقیم میرم اگه هم مسیر هستیم سوار شو.
لبخند کجی زد و بدون تعارف سوار شد.
-شما هم شیر خودتون رو به بچه دادین؟
-بله. شش ماه بعد هم کمکی شیر خشک دادم.
-این حس مادری فک کنم لعنتی ترین حس دنیاست. نه؟
به حرف های علی فکر می کنم. (مادر کسیه که از همه چیز به خاطر بچه اش دست بکشه. انتخاب کن یا ما یا کار؟ این کار لعنتی پر استرس که همش هم در را ه رضای خداست چه ارزشی داره؟ سر تا پا چشم می شوم نگاهش می کنم. می داندچند وقت است فقط دنبال یک جوابم چرا اجازه دادی تابه اینجا برسم؟
عزمش راجزم می کند فکر کنم برای اولین وآخرین بار جواب می دهد.
-فکر نمی کردم موفق بشی. گفتم دبیرستان را تمام کند خسته می شود. بهانه دانشگاه کردی گفتم باردار است نصفه راه کم میاری. اما نیوردی تا به اینجا که باید به خاطر خانواده کسی ترمزت رابکشد.
ماشین روی دست انداز می رود وکمی لاستیک جلو بلند می شود. در جواب او می گویم.
-لعنتی تر از حس مادری مسولیت پذیری است.
وهردو می خندیم.
-راستی اسمتون چیه؟
-سارا
-خوب سارا خانم تا جای که متوجه شدم رسمی ازدواج کردی؟
-رسمی رسمی که نه. عقد موقت. زن دکتر دختر یکی از وزرابوداگه می فهمید به قول خود دکتر بدبختش می کرد. ماهی یکی دوبار می اومد ویلا با دوستاش خوش گذرونی. از اقا جانم قول گرفته بود هیچ کس نفهمه که من زنش شدم.
انگشت های ظریف اش را درهم می فشارد.
-دلم می خواست مثل مابقی زن های شوهر دار بپوشم.حرف بزنم. خرید کنم اما نمی شد مااز ترس دکتربه هیچ کس نگفتیم عروسی کردیم.
فین کوتاهی کشید.
- شده بودم کلفت وبساط جمع کن وساغی دور همی های آقا. تا اینکه بعد یک سال فهمیدم باردار شدم. تهدید کرداگه بچه رو نندازم،شبونه میده ویلا رو اتیش بزنن وما رومثل هیزم بسوزونن.
پشت چراغ قرمز ایستادم.
-عجب آدم بی وجدانی؟
نفس عمیقی می کشدبا مر دمک های گشاد وگونه های منقبض شده می گوید:
-کجاشو دیدی. از جای که فهمیدم ازدواج ام هیچ جا حتی روی یه برگه معمولی هم نوشته نشده وتوی این مدت هم دیده بودم همه کاری از دستش بر می یاد ،پنهون شدم تا بچه به دنیا اومد.
اشک امد پشت پلک هایش.باصدایی به معصومیت کودکان گفت:
-به خدا فقط می خوام انگ بی آبرویی نخورم وهمه بدونن بچه ام حلال زاده است.
به میدان نزدیک می شویم.کمربند را باز می کند.
-ممنون . پیاده میشم. چشم هایش به گرد ترین حالت ممکن می رسد.
-پرونده منو قبول می کنید؟
با خود فکر کردم. امتناع از ثبت ازدواج موقت در زمان بارداری زوجه جزای نقدی درجه 5ویا حبس تعزیری درجه 7 ودر نهایت آزمایش DNAکار سختی نیست که صدای علی دوباره توی کاسه سرم پیچید. (قول دادی مینا. آخرین پرونده باشه)
سارا آرام در را بازمی کند .با انگشت اشاره به بیلبورد تبلیغات انتخاباتی که مرد جاافتاده موجه ای با کت وشلوار مشکی وپیراهن یقه بسته، تسبیح در دست با صورتی نورانی که جای مهر اش جلب توجه می کرد پشت تریبون ایستاده بود را نشان داد.
-شوهر ام.
آب دهانم را به سختی قورت دادم.آ.آ.آقای دکتر؟
با تکان سر تایید کرد.
ماشین قیژی کشید. دنده را عوض کردم.
شب علی برای پایان کار یک ساله که چندین سال برایش زحمت کشیده بودم جشن کوچکی تدارک دیده بود. روبه روی او می نشینم.به چشمان درشت وشب رنگش زل می زنم.از تیر رس نگاه من فرار می کند.روی مبل کنار من می نشیند.
یوسف انگشتش را اطراف کیک می کشد.
-مامانی ببر دیگه.
فکرم مثل موج ای آرام به سمت ماسه خیال سارا کشیده می شد وبر می گشت.تکه ای از کیک بریدم وتوی ظرف پیرکس یوسف گذاشتم.علی که تا آن لحظه ساکت بود.روبه یوسف کرد وگفت:
-پسر بابا بره توی اتاقش.
یوسف چشم کوتاهی گفت ودوید سمت اتاق.علی دست های بزرگش را حلقه می کند دور گردن باریک من.
-خوش حال نیستی؟
-به خاطرتو ویوسف هستم.
سر انگشت گندمی رنگش را روی صور ت ام حرکت می دهد.
-مینا من عاشق این لطافت وظرافتم .من می خوام این چشم های روشن همیشه بخندن.
موهای خرمایی فر را از سر شانه عقب می زنم.
-مینا .هر روزی که مانتو وشلوار رسمی می پوشی وپوشه زیر بغل می گیری هزار بار برای این اندام باریک وقد بلندت می میرم .
بلند می خندم.تلخی اش به جان او می نشیند.
-من فقط می خوام خانم خونه من باشی.مادر یوسف باشی.این توقع زیادیه خانم وکیل؟
سرم را صاف نگه می دارم وقاطع می گویم:
-نه.
چشم هایش مثل شفق قطبی می درخشد.
-مینا جانم من می خوام بدون استرس از لحظات زندگی لذت ببری این قرص های آرام بخش رو نخوری.
دستش را با دو دست می گیرم.گرمای وجودش به تن ام می نشیند.
-اگه این خط قرمزها ،باید ونباید ها کم بشه.مجبور نباشم بین یوسف وکار یکی رو انتخاب کنم قول می دم همه چیز درست بشه.
-اگه با ادامه کار خوشحال تری من حرفی ندارم.

تهدید ها از همان روز های اول پیگیری پرونده شروع شد.
ساعت را نگاه کردم هشت صبح بود.در ماشین را باز کردم .یوسف خواب آلود را روی صندلی عقب گذاشتم.با صدای خش دار مردانه بر گشتم.مرد بلند قد وسفید روبود.بطری پلاستیکی شبیه سرم را بالا اوردوسمت صورت ام پاشید.
-این هم اولین جایزه برای خانم وکیل فضول.

با صدای گام های زن سفید پوش که ایستاده چیزی می نوشت .چشم باز کردم.دهانم خشک وبد مزه بود.یوسف را صدا کردم.پرستار با لبخند جواب داد.
- نگران نباش .خوبه.الان صداش می زنم.باید قول بدی آروم باشی.
-صورت ام.صورت ام چی شده؟
-چیزی نیست زود خوب میشه.یه از خدا بی خبری برای ترسوندنت آب داغ روت پاشیده.سوختگیش خیلی سطحی .
-اگه جدی نیست چرا اینجام.
-شوکه شدی.خودت با دست صورتت روخراش دادی.اگه آرامشت رو حفظ نکنی مدام مسکن وخواب آور برات تجویز میشه وحالا حالا ها مهمون ما یی.
چیزی بزرگ تر از نخود چی وکوچک تر از فندق گلویم را می فشارد.
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم نرگس جودکی عزیز، سلام. پنج سال است که می‌نویسید و همین عدد نشان می‌دهد نوشتن جایگاه ویژ‌ه‌ای در زندگی‌تان دارد. امیدوارم به راهی که در پیش گرفتید مصمم و با انگیزه ادامه دهید.
«آخرین پرونده» داستان خانم وکیلی است که در راهروهای دادسرا با خانم جوانی آشنا می‌شود. پرونده اش را قبول می‌کند و همین کار او را راهی بیمارستان می‌کند. داستان از بیمارستان شروع می‌شود. به گذشته فلش بک می‌زند و در آخر باز به بیمارستان برمی‌گردد. متن با از افعالی در گذشته آغاز می‌شود. در میانه بی هیچ دلیلی زمان به حال تغییر می‌کند. در ادامه، تغییر افعال به حال و گذشته تکرار می‌شود. خواننده از نویسنده‌ای که پنج سال است می نویسد، توقع دارد به جزئیاتی مثل زمان داستان توجه بیش‌تری داشته باشد. بهتر است شروع چنین داستانی با روایت از اکنون باشد. خانم وکیل در اکنون داستان، در بیمارستان است. به گذشته فلش بک می‌زند. از اتفاقاتی که برایش افتاده می‌گوید و باز به اکنون برمی‌گردد. امیدوارم در بازنویسی به این مسئله توجه کنید و اشکالات زمانی را برطرف کنید.
داستان کوتاه باید کوتاه باشد. همین کوتاه بودن متن را موجز می‌کند. داستان کوتاه جایی برای گفتن از این همه جزئیات نیست. توصیف و صحنه‌های زیبا و تأثیرگذاری در متن است که نشان از دقت نویسنده و تلاش برای ساختن تصویر در ذهن خواننده می‌دهد اما توجه داشته باشید که این توصیف و صحنه‌ها باید به اندازه باشند. در غیر این صورت متن دچار اطناب می‌شود. در داستان بلند و رمان دست نویسنده برای نوشتن از این همه جزئیات باز است. پیشنهاد می‌کنم در آینده نوشتن داستان بلند را هم تجربه کنید.
داستان کوتاه محدودیت زمان و مکان و موضوع دارد. اما نویسنده در نوشتن «آخرین پرونده» هوشمندی به خرج داده و با رفت و برگشتی به گذشته این قانون را دور زده. همین فلش بک زدن به گذشته دست نویسنده را برای روایت باز کرده. اما متن با زیاده گویی روایت از گذشته دچار اطناب شده. تنه یا بخشی که در فلش بک روایت شده، جا دارد که کوتاه و موجز شود تا داستان به موقعیتی که شایسته‌اش است، برسد.
اسم ویترین داستان است. اولین مواجهه‌ی خواننده با متن همین عنوان است. پس چیدمان این ویترین بسیار اهمیت دارد. چیدمانی جذاب و هوشمندانه می‌تواند خواننده را به خواندن متن تشویق کند. «آخرین پرونده» می‌طلبد عنوان بهتری داشته باشد. اطمینان دارم که با صرف کمی وقت می‌توانید به عنوانی بهتر و تازه‌تر برسید.
خانم جودکی عزیز، در ساختن شخصیت خانم وکیل موفق عمل کردید و با روایتی موازی از زندگی او در کنار داستان زن جوان به جذابیت روایت افزودید. امیدوارم در وقت مناسب دوباره به سراغ داستان بروید و آن را بازنویسی کنید. «آخرین پرونده» پتانسیل تبدیل شدن به داستانی خوب و کم نقص را دارد.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۲
نازنین جودت » 12 روز پیش
منتقد داستان
سلام. خواهش می کنم. موفق باشید.
نرگس جودکی » 12 روز پیش
درود بر شما سپاسگزارم خانم جودت عزیز. حتمااز نظرات محترم شما در بازنویسی استفاده می کنم. سلامت ومانا باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت