فیلم‌نامه یا داستان کوتاه




عنوان داستان : افسانه آریایی
نویسنده داستان : شروین یازعی

در زمانی که تمدن ها در گوشه کنار دنیا در حال شکل گیری بودند. قومی به نام قوم آریایی ها در تمدن پیشی گرفت این قوم ، در شاخه های مختلف تمدن به شکوفایی رسید امروزه این تمدن را با نام ایران میشناسیم
از آن طرف تمدن دیگری در حال شکل گیری بود به نام مصر،
مصر ابتدا از گوشه کنار های قاره آفریقا شروع به رشد کردن کرد و طولی نکشید که به مصر باستان تبدیل شد مصری ها تمدن های کوچک و بزرگ اطراف خود را فتح کردند ودومین تمدن بزرگ شده بودند و به همین امر دست به حملات زیادی به سرزمین پارس زدن تا آنکه......
+سرورم مصری ها به قلعه نزدیک شده اند
و میخواهند به ما حمله کنند
سیاوش : سرورم اجازه دهید ما و نیرو هایمان برای مقابله با دشمن به کار شیم
اسفندیار: نه، نباید بدون نقشه پیش بریم ,سرباز
+بله سرورم
نامه ای به فرماندهان سپاه مصر ببر و بگو که ایران با سپاه و لشگر خود آماده حمله به سپاه شماست اما برای جلوگیری از خونریزی بیشتر و ادامه جنگ خواستار بازگشت مصری ها به سرزمین خودشان است
کراسوس (فرمانده سپاه مصر):هه هه هه هه گویا پارس ها از ما ترسیده اند آنها نامه ای از سر ترس فرستاده اند و از ما خواستار عقب نشینی کرده اند شرط می‌بندم که هیچ سربازی بجز محافظین سلطنتی در قلعه باقی نمانده
سپاه رو آماده کن حرکت به سمت پارس ها را آغاز میکنیم
+سرورم، سرورم
مصری ها در حال حمله هستند آنها صلح را نپذیرفتند
اسفندیار:پس در این صورت آنها جوابی سخت از ما میگیرند
سیاوش، با سپاهت به مصری ها نشان بده خشم پارسی چیست
سیاوش: چشم سرورم
سپاه رو آماده میکنم و همه مصری ها شکست میدهیم
پوتیفار: هه هه هههه اونجارو نگاه کنید سپاه پارسی که از آن حرف می‌زدند نصف سپاه ما هم نیست
-سرورم نبرد در دل کوه است بهتر است احتیاط کنیم شاید تله ای باشد
پوتیفار : ای بزدل تو از چی می‌ترسی ؟ یا با ما این افتخار رو داری که پارس ها رو شکست بدی یا بعد از پیروزی توی بزدل را غذای شیران میکنم
سپاه مصر به سمت پارس ها حمله میکرد پارس ها از جای خود تکان نمی‌خوردند سپاه مصر به آنها رسید اما ناگهان سپاه دوم پارس از میان دره بین کوه پشت آنها درآمد
سپاه مصر که خود را در محاصره دشمن می دیدند به هراس به هم نگاه میکردند
پوتیفار: نترسید مصری ها آنها ضعیف هستند نترسید آنها حتما شکست می‌خورند
فرمانده سپاه دوم پارس (کوروش)
با سپاه خود به خوبی و با یک جنگ روان از سپاه مصر نفر کم میکردند
کوروش: امانشان ندهید چیزی به پایان نبرد نمانده
پوتیفار: لعنتی پارس ها را دست کم گرفته بودم نباید شکست بخوریم مصر باید پیروز شود
سیاوش: کمانداران نشانه بگیرید، حملهههه
نبرد تا غروب آفتاب ادامه داشت و سپاه مصر همینطور بی جان تر و کوچک تر میشد تا آنکه
پس از ساعت ها نبرد طولانی در دل کوه پارس ها نبرد را برنده شدند کوروش فرمانده سپاه دوم پارس پوتیفار را در نبرد شکست داد و با ضربی از شمشیر سر او را قطع کرد
سپاه پارس در حال پیروزی در نبرد بودند اما
سیاوش: ما پیروز شدیم
کوروش: سیاوش پشت سرت
سیاوش: آه اخخ
کوروش: نهه
سیاوش در روز نبرد مجروح شد و طولی نکشید که وضعیت او وخیم تر و هر روز بدتر از قبل تا اینکه
جادوگر شاه راهی برای در مان او پیدا کرد
نادر(جادوگر دربار):سرورم اگر بتوانید کانجبن را پیدا کنید میتوانیم سرورمان سیاوش را نجات دهیم این نام یک موجود باستانی است که قدرت خدایان را دارد
کوروش : آن کجاست ؟ چطور باید آن را پیدا کنم ؟
نادر: من فرزند خود ارمان را در اختیار شما میگذارم او تقریبا همه چیز را یاد گرفته و آماده این کار است

کوروش به همراه پسر جادوگر که نامش آرمان بود عازم سفر شدند ابتدا باید برای خود سپاهی پیدا میکردند زیرا سپاه پارس باید برای دفاع از سرزمین در برابر مصری ها در اختیار شاه میماند آنها سفر خود را از جنگل که به سمت شهر راج می‌رفت آغاز کردند
کوروش:آرمان این اولین بار تو عه که به سفر میری؟
آرمان:بله
راستش من تا قبل از این فقط جادو را در دفتر کار پدرم تمرین کرده بودم و چیز هایی هم که بلد هستم به کتاب های جادوگری پدرم محدود میشوند
کوروش:تا به حال به این فکر کردی که میخواستی جادوگر باشی یا یک شمشیر زن یا یک کماندار؟
آرمان:اما پدر من یک جادوگر است پس من انتخاب دیگری نداشتم
کوروش: بله؛ اما علایق خودت چی؟
آرمان:اهمیتی ندارند
کوروش:هوا داره تاریک میشه نباید وقتی شب میشه در جنگل باشیم
آرمان:راهزن ها؟
کوروش:بدتر؛
دیو ها!
مزدور های هیولا کش که به پول نیاز دارند و در آخر موجودات تاریکی
که هر نوری را در دل شب از بین میبرند
آرمان:من بر این جنگل مطالعاتی داشته ام از بابت موجودات تاریکی خیالتان راحت اما شایعاتی در رابطه با وجود گونه ی آزتو در این جنگل وجود دارد
شما میتوانید آنها را شکست دهید درست است؟
کوروش: بهتره یکم از جادو های مبارزه بلد باشی
آرمان:خب حقیقتش
کوروش: چی شده؟
آرمان:این جادو ها برای دختر ها ممنوع هستند
کوروش:اما تو که ....
یعنی پدرت با کلک توی دختر بچه ی ضعیف را برای همراهی من در این سفر خطرناک راهی کرده
وقتی ببینمش آن را حتما میکشم
بجنب همین حالا بر میگردیم به شهر
-اما سرورم
کوروش:چیه؟
پدرم سیاوش را طلسم کرده
که وقتی شما بر میگردید طلسم شکسته میشه و سیاوش دوباره بیمار و ضعیف میشه مگر باچیزی که برایش میرویم برگردیم
کوروش:یعنی چی؟
من نمیتونم همراه یک دختر بچه به جنگ دیو ها و موجودات تاریکی بروم این چه کاریست که پدرت کرده
-سرورم هوا تاریک شد دیگر نمی‌توانیم به شهر برسیم
کوروش:باید یک پناهگاه پیدا کنیم
در آن میان که کوروش و دختر جادوگر به تاریکی هوا خوردند کوروش راهی ندید جز پیدا کردن سر پناهی برای گذارندن شب در جنگل
کوروش: بجنب باید بریم به اون غار، شب رو اونجا میمونیم
اونجا امن تره
-دارم میام آه
کوروش: چی شد؟
-پام زخمی شدم
کوروش: دووم بیار دیگه رسیدیم
تیک تیککک
-اه بلاخره روشنش کردی واقعا هوا سرده
کوروش: سرد بودن هوا الان کمترین مشکل ماست، دیو ها ممکنه هر لحظه به اینجا بیان،مزدور ها شب ها هم کار میکنن، موجودات تاریکی همیشه از انسان ها نفرت دارن و اونها رو میکشن ، و من به خاطر طلسم پدر تو نمیتونم پیش سپاه پارس برگردم و با تو هم نمیشه برای پیدا کردن درمان رفت
هنوز به نظرت هوا سرده؟
-ه اممم ،
پس گذشت سال ها ،،
پدرم راحی پیدا کرد که من خودم رو ثابت کنم
حالا تو داری میگی که چون من مرد نیستم نمیتونم کسی باشم؟!
شنیده بودم تو مردی شرافت مند ، و با انصاف و عدالت هستی حالا چطور باید اون حرف هارو باور کنم؟
تو، یه ، مرد خودخواهی !
بعید می‌دونم کمی هم مرد شریفی باشی بویی برده باشی
کوروش با تعجب به دختر نگاه میکرد چنین شجاعتی از هیچ مردی ندیده بود اینکه رو در روی یکی از قدرتمند ترین مردان پارس چنین حرف هایی در رابطه با او زده بشه برایش جدید و ، جالب بود
آنگاه بود که به نادرست بودن قوانین فکر کرد
در آن شب کوروش درآن دختر چیزی دید که که تا پیش از اون کسی در سرزمین پارس ندیده بود
کوروش، شجاعت وقدرت رو در دختر دید
و به کلی نظرش در باره او تغییر کرد.
- من واقعا متاسفم که نمیتونم همراه تو در این سفر باشم..
کوروش:تند نرو
به نظرم با کمی تمرین تو میتونی یک جادوگر و جنگجو باشی
-این؛
این یعنی چی؟من رو پذیرفتی؟!
کوروش: بله من تورا برای همراهی در این سفر میپذیرم
-ها؟!!
من ، واقعا ممنونم ،
خیلی خیلی ممنونم
اما؛
کوروش:اما؟
- چی شد که نظرت تغییر کرد؟
کوروش:تا نظرم عوض نشده بخواب که فردا راه
می افتیم
- امم، بله قربان
کوروش: همم ، حالا اسم تو چیست ؟
- اسم من سارا است
کوروش: سارا ، به معنای پاک، و بلند مرتبه
امید وارم که بتوانی در کنار من به جادو مسلط شوی
و با من تا آخر این راه همراه باشی
سارا: ممونم سرورم
کوروش: بلند شو
زود باش باید راه بیفتیم
سارا:اممم ، اتفاقی افتاده؟
کوروش:ظاهراً دیشب برایمان مهمان آمده
شب گذشته هنگامی که کوروش و سارا خواب بودند آتش آنها خاموش شده بود و یک ارجن به غار پناه آورده بود
ارجن ها معمولا حیوانات بی دقتی هستند و آن ارجن بدون نور اصلا متوجه وجود کوروش و سارا در غار نشده بود
کوروش: باید بدون اینکه بیدار بشه از اینجا بریم
سارا : اما اون فقط یک ارجنه من در مورد آن ها زیاد خواندم معمولا دوست خوبی برای جادوگر ها و حتی جنگجویان هستند
کوروش: در کتاب هایت چیزی در مورد وابستگی آنها به انسان ننوشته بود؟ میدانی اگر مارا ببیند چقدر موی دماغ میشود؟!
نباید مارا ببیند چیزی که در کتاب خواندی صرفا برای ارجن های تربیت شده بوده که با نوع وحشی بسیار متفاوت اند
سارا : بله متوجه شدم
کوروش : من جلوتر میروم تو هم سریع بیا باید به شهر برسیم و غذا بخوریم محل اول برای رسیدن به کانجین کجاست؟
سارا : ما نمیتوانیم اینطوری برای نبرد با او برویم باید از نوعی سلاح و نوعی زره خاص استفاده کنیم پس برای گرفتن اینها به معبد کمزار که سه روز با اینجا فاصله دارد میرویم که به نظر من راه دریای مناسب است
کوروش: پس عجله کن
مدتی گذشت و آنها به شهر رسیدند و غذا را در شهر خوردند و به راه خود ادامه دادند تا به بیابان ساو رسیدند
تا چشم کار میکرد آبادی در کار نبود و برای رسیدن به راه دریا آنها باید این بیابان را پشت سر می‌گذاشتند
و به کشتی که صبح زود حرکت میکرد میرسیدند
مدتی گذشت
و بلاخره شب شد هوا خنک بود و تحملش آسان تر
کوروش:در این بیابان دیو ساو وجود دارد پس حواست را جمع کن اگر آنها مارا بگیرند یا می‌میریم یا برای همیشه باید برای آنها شکار کنیم این دیو ها فقط در همین بیابان وجود دارند و خارج از اینجا دوام نمی‌آورند پس بهتر است زودتر از اینجا برویم
-بله اما اگر موقع خواب پیش ما بیایند چطور؟
+خواب؟ فکر می‌کنی با این حرف هایی که زدم قراره شب بخوابیم؟!
شب را به حرکت ادامه می‌دهیم اگربخوابیم در این بیابان اول مار های سمی مارا می‌کشند و بعد دیو ها جسدمان را که خورده شده میابند
سارا : فهمیدم
آنها شب را به راه خود ادامه دادند تا اینکه به انتهای راه رسیدند و نزدیک صبح بود
کوروش و سارا به مرز بین بیابان و ساحل رسیدند کشتی تا مدتی دیگر به راه می افتاد اما آنها با مشکلی دیگر مواجه شدند..
کوروش: چی این چطور ممکن است آن دیو دقیقا لب مرز پایان بیابان دراز کشیده اگر کوچک ترین برخوردی با آن داشته باشیم بیدار میشود
سارا:یک راه دیگر هم آنجاست میتوانیم از آن راه برویم
کوروش آن راه خطرناک تر است و خیلی هم دور تر به کشتی نمی‌رسیم چاره ای نیست باید با آن دیو بحنگم
سارا : چی؟ جنگ؟! با یک دیو؟
کوروش: چی شده؟ قبلاً هم اینکار را کرده ام
سارا: اما اون موقع سپاه داشتی الان تنهایی من که نمیتوانم بجنگم جادوی جنگی بلد نیستم!
کوروش: نگران نباش او بین دو کوه دراز کشیده فکر میکنم بتوانی کمک کنی آن سنگ های بالای کوه را روی آن بریزیم آنقدر برایمان وقت جور میکنند که از بیابان رد شویم
من اورا بیدار میکنم به محض اینکه از جایش بلند شد سنگ های هردو کوه را روی آن بریز
سارا : من میرم بالای کوه هروقت علامت دادم بیدارش کن

خب، حالا وقتش است
کوروش با ضربی از شمشیر دیو را ضخمی کرد دیو بیدار شد و
سارا : الترو مایتیس فارز
و سنگ ریزه های روی کوه بر روی دیو ریختند
کوروش به این اتفاق بسنده نکرد و با ضرب دیگری از شمشیر کار دیو را تمام کرد آنها از بیابان گذشتند و به کشتی رسیدند
کوروش: خب، بلاخره سوار این کشتی شدیم پس دیگه لازم نیست نگران چیزی باشیم
سارا : اون مرد ها، شبیه راهزن ها هستند
کوروش : کاری به کارشان نداشته باشی سمت کسی که نشان سلطنتی دارد نمیایند
سارا: باشه اما وجود راهزن در کشتی میتواند خطر داشته باشد
کوروش: ولشون کن من باید یکم استراحت کنم
تو هم برو استراحت کن شانس اورددیم که این کشتی برای افراد سلطنتی جایگاه ویژه داشت
سارا : باشه من مدتی دیگر میام تا استراحت کنم
کوروش برای استراحت رفت و در خواب بود تا اینکه در نزدیکای عصر بیدار شد
کوروش: اهمم سارا چقدر خواب بودم؟
سارا؟
اهه حتما بیرون از اتاقه
کوروش زره خود را پوشید و از اتاق بیرون آمد
پس بقیه خدمه کجا هستن؟
سارا؟ تو کجایی
-او صدای تو را نمیشنود
سپس مردی که این جمله را گفته بود شروع کرد به حمله کردن کوروش خواست شمشیرش را از قلاف در بیاورد اما متوجه شد که شمشیرش سر جاییش نیست
وقتی کوروش متوجه شد که شمشیر ندارد ، کسی انجا نیست مجبور شد از خنجر خود که همیشه به صورت مخفیانه در لباس خود میگذارد استفاده کند راهزن چندان مبارزه نیرو مندی نبود و کوروش اورا با ضربه ای از خنجرش بی مجروح کرد
کوروش: بگو ببینم سارا کجاست ؟ شما اون رو دزدیدین
- اون دیگه اینجا نیست پیداش نمیکنی
اخخ.
کوروش: راهزن احمق
ببینم پس کشتیبان کجاست؟
مگر کشتی خودش به مقصد میرسد
این صدای چیست؟
زیر پایم صدایی میاید
فعلا با شمشیر راهزن باید بجنگم مال خودم کجاست؟؟
لحظاتی به گشتن و پرسیدن سوال های متفاوت از خود سپری شد تا اینکه کوروش راهی مخفی به سمت جایی نامعلوم در پایین کشتی یافت آن راه را ادامه داد و به منبع صدایی رسید که زیر پاییش می آمد
کوروش: اون شمشیر من است
چقدر راهزن تعداد آن ها خیلی زیاد تر از چیزی است که فکر میکردم
اگر بتوانم شمشیرم را بردارم میتوانم همه شأن را بکشم
کوروش با خنجر خود و کمک گیری شمشیر راهزن به شمشیر خود دست یافت و...
مبارزه شروع شد
هرکس به سمت کوروش می آمد با ضربی از شمشیر سرش را از تنش جدا میکرد اوحدود سی نفر را سر برید دیگر کسی جرات نمی‌کرد سمت او بیاید پس کوروش دست به حمله به سمت آن ها زد
در آخر افراد زیادی زنده نماندند آنهایی هم که ماندند فقط زنده بودند و بس
کوروش: حرف بزن
دختری که همراه من بود کجاست؟
-هه هه دیگه نمی‌خوای ببینیش
کوروش: این یعنی چی؟
-یعنی ما اون رو تا حد مرگ شکنجه کردیم و حالا بی هوش افتاده رو زمین
کوروش: اوون کجاست مردک ؟ دوباره نمیپرسم
- من رو از مرگ میترسونی حتما تا به حال اورا در بندر به عنوان برده فروخته اند
کوروش:چی ؟! برده؟ او یک جادوگر سلطنتی بود از چی حرف میزنی ؟!
او را در کدام بندر برده اند؟
- بندر رازه همان جا که میرویم با یک کشتی دیگر همه کسانی که بدرد بردگی می‌خوردند را به آنجا بردند
اخخ
کوروش: از این همه صداقت ممنونم
-اخ نه نکن من بهت کمک کردم نهههه
یک ماه و چند هفته بعد..
-اهههه ها هه هه هه
عجب تو فکر کردی با کیا داری حرف میزنی؟
بحث بحثه گروه ناواهاست، بهترین مزدورهای این دور و ور
الکی نیست که
+ببین اگر نمی‌خوای سرت از تنت جدا شه بهتره به همین قانع باشی و با من بیای
-مثلا، تو ، میخوای منو بکشی؟
تو خودت دنبال مایی
+ ظاهراً متوجه نشدی
من کوروش فرمانده سپاه پارس هستم
-ها؟ کوروش؟! ام اممم من از تو نمیترسم تو همون کوروش ترسو ای هستی که بیخیال سیاوش شدی و دو ماهه که به سپاه برنگشتی
کوروش: پس اینطور در مورد من فکر میکنن
خب من تورو به مبارزه دعوت میکنم اگر من بردم باید به من ملحق بشی و کمکم کنی اگر هم باختم پول را همینطوری به تو میدهم
-هه قبوله
خوش میگذره ، به همه نشون میدم که به فرمانده درست و حسابی چطوریه
کوروش فقط خنجر خود را در دست گرفت و آماده مبارزه شد جمعیت از این حرکت تعجب کردند مرد مزدور کمی نگران که شد نکند این کوروش واقعا قدرتمند ترین مرد پارس باشد
همینطور به کوروش نگاه میکرد
و ناگهان نبرد شروع شد...
کوروش فقط ضربه های مزدور را با خنجرش دفع میکرد دفع دفع و دفع تا جایی که راهزن دیگر نای ضربه زدن نداشت
و در آخر بدون اینکه کوروش به او ضربه ای زده باشد نقش بر زمین شد
-تو ، تو حتی، حتی نجنگیدی پس نمیتونی بگی اخخخخ آه آه
کوروش: این ضربه برای اینکه مبارزه حسابش کنی کافی بود ؟
- نههه باشه باشه ما با تو میایم فقط ولم کن
کوروش: صبح راه میوفتیم همگی اماده باشن
مدتی گذشت و کوروش به این فکر میکرد که چطور باید دختر جادوگر را از بند بردگی خلاص کند مدام خودش را برای اینکه نتوانست قبل از فروخته شدنش به بردگی او را نجات دهد سرزنش میکرد و به همین حال گذشت و صبح شد
کوروش و گروه ناوا از صبح زود تا دم غروب در راه بودند و سرانجام به شکنجه گاه ساترو رسیدند جایی که سارا را به بردگی فروخته بودند .
آنها تا شب بیرون آن شکنجه گاه منتظر ماندن آن جا شبیه قصر بود مرد ها و زن های زیادی آنجا قربانی شده بودند آنجا برده ها را به جان هم می‌انداختند و روی آنها شرط می‌بستند
کوروش در این فکر بود که اصلا سارا توانسته به مدت یک ماه و چند هفته در این مکان دوام بیاورد؟!! آیا او زنده است؟!
این سوالی بود که مدام در ذهن او تکرار میشد.

سر انجام شب شد ،
و آنها به فرماندگی کوروش وارد شکنجه گاه شدند .
نگاهبان های زیادی از آنجا محافظت میکردند اما گروه ناوا به کار خود وارد بودند
کوروش: «نگاه کن»
تعداد نگهبان ها از داخل بیش از دوبرابر است همچنین اینجا برای اینگونه حملات هم برنامه ریزی شده است
-در این حمله فرمانده تو هستی پس بگو چه کار کنیم
کوروش:باید یک شورش راه بندازیم با کمک زندانی های اینجا حتما موفق می‌شویم نگهبان هارا شکست دهیم
-مطمعن هستی؟
کوروش:اری ، خشم و نفرت آنها از این مکان و نگهبانانش به قدری است که برای در آوردن چشم های نگهبانان و پا گذاشتن بر جسد آنها حاظرندند جان دهند
خب حالا شروع میکنیم اول قضیه را برای آنها توضیح دهید و بعد آنها را آزاد کنید و اگر قبول نکردند به حال خود رهایشان کنید.
-باشد ؛
صبر کن
از کجا مطمعنی کسی دنبالش هستی هنوز زندست؟
کوروش: تا نبینم نمی‌فهمم
بروید
و آنها رفتند آنها زندانی ها را آزاد کردند
کوروش به دنبال سارا میگشت
اما یک جای کار ایراد داشت؛
چیزی که هیچکدامشان یادشان نبود.
نفرتی که آن زندانی ها از شکنجه گران دارند از یکدیگر نیز دارند آنها هر روز به جان هم می افتادند و برای بقای خود مجبور بودند دوستان ، خوانواده و آشنایان یکدیگر را شکست دهند یا به عبارتی دیگر به قتل رسانند و هر روز به خون هم تشنه تر شوند.
کوروش : سارا؟ سارا؟!
تو کجا هستی؟؟ صدای من رو می‌شنوی ؟
جواب بده!
سارا
سارا: پس آمدی
کوروش: ها؟ خودت هستی؟
سارا : بهت گفتم راهزن در کشتی می‌تواند خطر ناک باشد
کوروش: میدانم ، میدانم حق با تو بود
اما ، حالا من اینجام آمده ام تا تورا نجات دهم، تنها هم نیستم گروهی راهزن با خود آورده ام
سارا: برای نجات من؟
و سارا پس از گفتن این جمله از هوش رفت
کوروش دوید تا سارا را آزاد کند
.
.
.
آن طرف معرکه ای به راه افتاده بود زندانیان باز به جان هم افتادند ناگهان آتش سوزی رخ داد که نهایتا علتش به سوزاندن یک زندانی توسط دیگر زندانی ها رو زمین چوبی بود
اما کوروش سارا آزاد کرد مدتی برای به هوش آمدنش صبر کرد تا اینکه متوجه آتش سوزی شد پس سارا به دوش انداخت و از محل دور شد
کوروش : آه هوا بسیار گرم است
باید از اینجا خارج شویم همگی بیرون
همین الآن
- کوروش بالای سرت حواست را جمع کن.
کوروش: یک تکه چوب آتش گرفته نزدیک بود سرمان را به باد دهد باید بیشتر حواسم را جمع کنم
-افراد همه رفتند؟
+بله قربان همه اینجا هستند
-خب کوروش، عجله کن
کوروش: دستم رو بگیر باید برویم دیگر نمیشود اینجا ماند
-متاسفم پولت برای هر کاری کافی نیست!
کوروش: منظورت چیست؟
کمکم کن ما موریتت رو تموم کن
-کار ما اینجا تموم شده
افراد؛ بریم
کوروش جا خورده بود باورش نمیشد به او خیانت شده خشمگین شده بود میخواست برود و آن ها را تا آخرین نفر بکشد
اما در سوخت و روی آنها بسته شد و آنها در آتش سوختند
نقد این داستان از : نازنین جودت
آقای شروین یازعی عزیز، سلام. «افسانه آریایی» اولین متنی است که از شما خواندم و برای نوشتنش به شما تبریک می‌گویم. خدای مموریوس به شما هنر نوشتن را عطا کرده. قوه‌ی تخیل خوبی دارید و انگیزه‌ کافی که لازمه‌ی نوشتن است. امیدوارم نوشتن برای‌تان امری جدی باشد. از سن خوبی راه‌تان را انتخاب کردید و فرصت کافی دارید تا در این عرصه آزمون و خطا کرده و تجربه کسب کنید. اگر با همین جدیت ادامه دهید، آینده‌ی روشنی پیش روی‌ خواهید داشت.
هنر نوشتن مثل هر هنر دیگری به بخش‌های مختلفی تقسیم شده. یک‌سری از قوانین در همه‌ی این بخش‌ها مشترکند و یک‌سری نه. همان‌ها باعث ایجاد تفاوت‌ها و دسته‌بندی‌ها می‌شوند. پایگاه نقد به بررسی داستان کوتاه می‌پردازد و متنی که شما فرستادید داستان کوتاه نیست جون از تکنیک‌های آن پیروی نکرده. بیش‌تر تلاشی برای نوشتن یک فیلم‌نامه است. (پیامی که به متن سنجاق کردید تأییدی بر نظر من است) با این احوال من اشکالاتی که در متن است را برای‌تان می‌نویسم تا در بازنویسی به فیلم نامه‌ی بهتری برسید. پیشنهاد می‌کنم حالا که این‌قدر علاقه مند به نوشتن فیلم‌نامه هستید و استعداد این کار را دارید در کلاس های فیلم‌نامه نویسی خوبی که در تهران برگزار می‌شوند شرکت کرده و اصول و قوانین آن را بیاموزید.
نویسنده به وقت نوشتن فیلم‌نامه، نمایش‌نامه، داستان یا رمان باید هدفش از نوشتن را بداند. گروه سنی که می خواهد برای‌شان بنویسد را مشخص کند، ایده را خوب در ذهنش یا روی کاغذ وَرز دهد و بعد با رعایت اصول و تکنیک‌ها به سراغ نوشتن برود. حالا شما به عنوان نویسنده‌ی این فیلم‌نامه چه قصدی از نوشتن داشتید؟ متن با پیشینه‌ای از تمدن ایران باستان و مصر باستان شروع می‌شود. جنگی در می‌گیرد و سپاه ایران پیروز می‌شود. بعد کل این ماجرا و اتفاقاتی که افتاده رها می‌شود. اگر دو قدرت بزرگ را مقابل هم قرار می‌دهید و لشگرکشی می‌کنید یعنی این دغدغه‌ی اصلی نوشتن این فیلم‌نامه بوده. پس اجازه ندارید که آن را رها کرده و به دنبال موضوع دیگری بروید. نگویید که این جنگ و کشت و کشتار را برنامه ریزی کردید که سیاوش به بهانه‌ی آن تیر بخورد و کوروش و دختر جادوگر راهی سفرشوند. خواننده یا بیننده این دلیل را از شما نمی‌پذیرد. شاید اگر فیلم‌نامه طولانی بود و نویسنده قصد داشت متنی طولانی برای سریال بنویسد، این انتخاب قابل قبول بود. چون خواننده یا بیننده می‌دانست حتما در قسمت‌های بعدی سپاه مصر با ترفندی جدید به سپاه ایران حمله می‌کند. اما حالا که متن کوتاه است و زمانش به قدر یک انیمیشن سینمایی محدود، نویسنده اجازه ندارد یک سوم داستان را به جنگ و لشگرکشی ایران و مصر بپردازد، بعد آن را رها کرده و فیلم‌نامه را با کوروش و سارا پیش ببرد. بهتر نیست فیم نامه از همان آغاز حول محور کوروش و سارا باشد؟ این دو نفر به دلیلی ( زخمی شدن سیاوش یا هر دلیل دیگری) راهی سفر شوند و درگیر ماجراهایی که منجر به بردگی سارا و اتفاقات دیگر شود. در این صورت هم شما تمرکز بیش‌تری روی دغدغه‌تان خواهید داشت هم خواننده یا بینننده با علاقه و لذت آن را دنبال می‌کند.
اگر قرار باشد «افسانه آریایی» انیمیشن شود، گروه سنی نوجوان مخاطب یا بیننده‌ی آن خواهد بود. یادمان باشد که پایان ناامیدکننده مناسب این گروه سنی نیست. حتی اگر هم قرار باشد سارا از مهلکه‌ای که در آن گرفتار شده، نجات نیابد لااقل کوروش باید زنده بماند. پشت این سفر و نوشتن این فیلم‌نامه هدفی بوده. این سفر می‌تواند «سفر قهرمان» باشد. کوروش در سفر با سارا به تجربیاتی برسد که زندگی‌اش تغییر کند و اگر سارا در پایان در آتش بسوزد باز این سفر مفهومی داشته و کوروشِ پایان ماجرا با کوروشی که در اول داستان راهی سفر شده، خیلی فرق دارند.
امیدوارم در بازنویسی به این مسائل توجه کنید تا به فیلم‌نامه‌ای خوب و موفق برسید.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۱
شروین یازعی » 6 روز پیش
سلام بابت نقد و راهنماییتون ممنونم داستان داره باز نویسی میشه و اینبار طوری نوشتم که فکر میکنم ایراد هایی که گرفتید رو اصلاح کرده باشم و پایان هم طور دیگری نوشته شده من کلا به پایان های بد علاقه دارم ولی حرف شما درست بود

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت