تمرین‌‌های سختی که موجب تقویت مهارت‌های روایت‌پردازی می‌شوند




عنوان داستان : او جای من
نویسنده داستان : آنی کیان

چشمها روبرو را نمی دیدند ولی گوشها صدای به هم خوردن چوبهایِ پلِ زیر پاها را که دائم به اطراف تاب می خوردند را می شنیدند . دستها تنابهای طرفین پل را چسبیده و سعی در حفظ تعادل‌ داشتند. مه غلیظی فضای اطراف پل را احاطه کرده و چشمها بیشتر از یک متری خود را نمی دیدند. این واقعیت که پل برای عبور استحکام کافی ندارد ترس به جان پیر مرد انداخته بود. پل روی دره ای عمیق قرار داشت و او به روستای خود در آن طرف پل باز می گشت.
قدمهای لرزانش به آرامی و با مکث‌هایی طولانی برداشته می شدند، باد شدت گرفت و مشخص بود که طوفانی در پیش است. پیرمرد روستا زاده بود و می دانستند که طوفان سختی در راه است. انعکاس صدای باد در دره، گوشهایش را اذیت کرده و بغیر از موها و لباسهای تنش، پل را هم می تاباند. چوب های ترک خورده زیر پاها با صدای جرجر بلندی با زوزه باد پیرمرد را از ترس می لرزاند. پیچش باد در دره باعث می شد هر لحظه گردبادهای کوچک و بزرگ بیشتری ایجاد شوند و پل پوسیده را مانند کشتی در دریایی طوفانی به این سو و آن سو سوق می دادند.‌ بادی که از روبرو برای باز نگه داشتن چشمانش مانعی جدی بود ناگهان سرعت گرفت و با زوزه ای بلند تن نحیف پیرمرد را از سرما لرزاند، دستهایش از طناب رها شدند، زانوهاش خم شده و با شدت بر پل کوبیده شدند. ولی شدت برخورد آن زانوهای لرزان بیشتر از آن بود که تخته پوسیده زیر آنها بتواند دوام بیاورد. صدای دو تکه شدن تخته پوسیده بین زوزه باد پیچید و بسرعت محو شد. پای پیر مرد از شکاف پدید آمده رد شد و نم تکه ثابت مانده باعث لغزشِ پای دیگر پیر مرد شد. پیر مرد به زحمت چنگ انداخت و از طناب پهلویی آویزان شد دستان لرزانش تاب نگه داشتن آن جسه نحیف را هم نداشتند. در جدال با سقوط و طوفان، خود را ضعیف میدید و هر لحظه به مرگ نزدیکتر میشد، که ناگهان چنگی به پشتش زده شد وهم‌زمان صدایی شنید و متوجه پسر جوانی شد که او را از لباسش گرفته و سعی در بالا کشیدن او داشت. همه چیز خوب پیش می‌رفت که یک‌دفعه تعادل پسر هم بهم خورد و این بار وزن هر دو نفر باعث شکسته شدن تخته های زیر پای جوان شدند. جاذبه زمین امان نداد و هر دو به سمت خود کشاند ولی جوان با گرفتن تکه ثابت چوب توانست خود را حفظ کند ولی پیر مرد دیگر نایی برای مبارزه نداشت و خیلی زود متوجه شد اگر دست پسر را رها نکند، آن چوب کوچک هم بی وفایی خواهد کرد و هر دو را راهیه دره میکند! پیر مرد بهانه ای برای زندگی نداشت ولی مطمئن بود که پسر جوان راهی طولانی در پیش دارد پس جای خود در این دنیا را به جوانی که مردانه در تلاش برای نجات جان هر دو بود داد و دستان پسر را رها کرد.
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، خانم آنی کیان
با توجه به این که شما مدت‌زمان بسیار کوتاهی است که در یک روند کارگاهی-آموزشی، به طرز پیگیرانه‌ای، سعی در آموختن قواعد ضروری و توصیه شده برای داستان‌نویسی حرفه‌ای دارید و همچنین با در نظر گرفتن این که انجام مشق‌های کارگاهی، مانند همین تکلیف داستانی اول [حضور دو کاراکتر در شبی تاریکی و طوفانی بر روی یک پل، بدون به کارگیری دیالوگ و به صورتی که داستان بر روی پل شروع و به پایان برسد و حداکثر هم با «هشتصد» واژه مدیریت شده تنظیم و ارائه بشود]، کار بسیار سختی است، مطابق ویژگی‌های موجود در این اثر ارسالی [اعم از بالقوه و بالفعل]، بایستی عرض کنم که حتی‌الامکان داستان نسبتاً سالم و مقبولی تألیف کرده‌اید؛ بنابراین مواردی را به اختصار و منطبق با نحوه روایت‌پردازی این داستان، تقدیم حضور شریف‌تان می‌کنم.
داستان جهت انتقال هرچه صحیح‌تر و سریع‌تر مفاهیم روایی به مخاطب، از زبان معیار قابل‌قبولی برخوردار است که البته به لحاظ رعایت وجه شکلی برخی از واژگان [اعم از صحیح‌نویسی، «فاصله» و «نیم‌فاصله» و...]، به بررسی و تصحیح چند مورد می‌پردازیم: «...، چشمها، نمی دیدند،گوشها، چوبهایِ، می خوردند، می شنیدند، دستها، تنابهای، باز می گشت، قدمهای، روستا زاده، می دانستند، لباسهای، می تاباند، بغیر از، چوب های، می لرزاند، می شد، می دادند، زانوهاش، میدید، نزدیکتر، میشد، راهیه، بی وفایی، بهانه ای...» که بایستی چنین نوشته شوند: «...، چشم‌ها، نمی‌دیدند،گوش‌ها، چوب‌هایِ، می‌خوردند، می‌شنیدند، دست‌ها، طنابهای، بازمی‌گشت، قدم‌های، روستا‌زاده، می‌دانستند، لباس‌های، می‌تاباند، به غیر از، چوب‌های، می‌لرزاند، می‌شد، می‌دادند، زانوهایش، می‌دید، نزدیک‌تر، می‌شد، راهی، ‌ بی‌وفایی، بهانه‌ای...»؛ لازم به ذکر است که رعایت همین جزئیات به ظاهر معمولی، موجب صحیح‌تر خوانده شدن داستان می‌شود، بنابراین پیشنهاد می‌کنم که به کتاب‌هایی مانند «فرهنگ املایی خط فارسی»، بر اساس دستور خطّ فارسی، مصوب «فرهنگستان زبان و ادب فارسی»، تألیف «دکتر علی‌اشرف صادقی» و «زهرا زندی‌مقدم»، همچنین «راهنمای ویرایش»، تألیف «دکتر غلامحسین غلامحسین زاده» و یا سایر کتاب‌های آموزشی معتبر مراجعه کنید.
داستان به طرز مؤثر و دقیقی از توصیف‌هایی جزءپردازانه برخوردار شده است و به راحتی مخاطب را درون فضای ترس‌آور داستان قرار می‌دهد: «...، چوب‌هایِ پلِ زیر پاها...، مه غلیظی فضای اطراف پل را احاطه کرده و...، پل روی دره ای عمیق قرار داشت...، قدم‌های لرزانش به آرامی و با مکث‌هایی طولانی...، انعکاس صدای باد در دره، به غیر از موها و...، با صدای جرجر بلندی با زوزه باد...، هر لحظه گردبادهای کوچک و بزرگ بیشتری ایجاد شوند و پل پوسیده را مانند...، زانوهایش خم شده و با شدت...، چنگ انداخت و از طناب پهلویی آویزان شد..»؛ آفرین بر شما
داستان مبتنی بر یک وضعیت بغرنج نوشته است و طبعاً دو کاراکتر اصلی داستان، نیاز چندان زیادی به شخصیت‌پردازی گسترده و کامل‌تری ندارند، چون که آگاهی مخاطب از گذشته و وضعیت زندگی شخصی این افراد، چندان کمکی به پیشبرد سیر منطقیِ چنین روایت موجزی نمی‌کند، درواقع تأمل‌برانگیزترین بخش داستان، طنز تلخ و اندوه‌باری است که در روایت شکل می‌گیرد؛ فردی که جانش به خطر افتاده و در نهایت هم جان خودش را فدا می‌کند و جوانی که قصد کمک کردن دارد و در نهایت خودش نجات پیدا می‌کند، بایستی پذیرفت که ترکیب برنامه‌ریزی شده چنین وضعیتی با چنین کاراکترهایی، با اندکی تنظیم و ترمیم دقیق‌تر روایی، موجب گسترش وجه همزادپنداری و تأمل برانگیزی محسوس‌تری در داستان می‌شود؛ همچنین لازم به ذکر است که اسم انتخابی داستان «او جای من»، با این که با سرانجام روایت مطابقت دارد، اما چندان متفاوت، جذب‌کننده و پیشبرنده نیست، البته مطمئناً شما دوست نویسنده خوش‌ذوق، پس از دوباره‌خوانی دقیق‌تر داستان‌تان، به خوبی می‌توانید که اسمی جذاب‌تر و مؤثرتر برایش انتخاب کنید.
البته بخش پایان‌بندی داستان: «...، ولی پیرمرد دیگر نایی برای مبارزه نداشت و خیلی زود متوجه شد اگر دست پسر را رها نکند...، هر دو را راهی دره می‌کند! پیر مرد بهانه‌ای برای زندگی نداشت ولی مطمئن بود که پسر جوان راهی طولانی در پیش دارد پس...، دستان پسر را رها کرد.»، هنوز وجه شتابزده و حتی نسبتاً شاعرانه‌ای دارد: «...، آن چوب کوچک هم بی‌وفایی خواهد کرد...»، که علی‌رغم زیبایی نسبی و ظاهری این بخش، کارکرد چندان ضروری و مؤثری در رساندن روایت به مرحله نتیجه‌گیری منطقی بخش پایانی داستان ندارد.
خانم کیان گرامی، بابت اعتماد بزرگوارانه و پیگیری صبورانه‌‌تان، جهت انجام تکالیف سخت کارگاهی[سوژه دوم مشق کارگاهی، شکسته‌ شدن شاخه‌های درختی کهنسال و حضور باغبان فرتوتی که در همان باغ، تمام دوران زندگیش را سپری کرده است]، صمیمانه تشکر می‌کنم ، همچنین بایستی عرض کنم که شما در این داستان کارگاهی، جهش مشهود و قابل‌توجهی نسبت به داستان‌هایی داشته‌اید که قبلاً از شما مطالعه کرده‌ام. البته همان طور که در بالا هم اشاره شده است، متن روایی موردنظر به بازنویسی دوباره، ترمیم دقیق‌تر زبان داستانی و تنظیم روایت‌پردازانه‌تر بخش پایانی نیاز دارد؛ منتظر ارسال متن بازنویسی شده این داستان هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت