قطعه ادبی احساس محور است.




عنوان داستان : دگردیسی قاصدک
نویسنده داستان : سارا آناهید

1
بازوهای ظریفش را سپرده بود به باد و سُر می‌خورد. به کجا؟ نمی‌دانست. باد، شلاق‌وار به شاخه‌ها گره می‌خورد و فرصت تصمیم را از او می‌ربود. می‌دانست باید دوام بیاورد؛ آبستن پیغامی بود و باید به مقصد می‌رسید. نسیم، یار دیرینه‌اش، رم کرده بود و هر دم به سویی می‌غرید. فکر کرد عاقبت آرام می‌گیرد و باز بر بالش می‌نشینم. به پیغام اندیشید و مسیر رسانیدن آن را مجسم کرد و گوارایی مقصد به جانش نشست. باد اما می‌توفید و شلیکش می‌کرد؛ به دیواری، شاخۀ بُرایی. صورتش که می‌سایید، باز به سمت دیگری کشیده می‌شد. سیلی، مستی باده را زایل می‌کند. قاصد سرخوش هم، به‌هوش آمده بود و یار سودازده را دیگر نمی‌شناخت. فکر کرد اگر جایی، زیر سایه‌ای به دور از طوفان می‌ماندم، حالا این‌طور سرگردان و زخم‌دار نبودم. فکر کرد دیر هم نشده، باید پی سرپناه بی‌افتم. اما اگر ساکن می‌شد، پیغام را چه می‌کرد؟ مگر تمام راه، تحمل این درد برای همین نبود؟ مگر آغاز سفر برای رسیدن و رسانیدن نبود؟ مگر نه این‌که پیام او را هیچ قاصد دیگری حامل نبود؟
هنوز سوار باد بود که می‌خروشید. سبک‌تر اما شلاق‌های سرزده هم‌چنان درد می‌افزود. از سر انگشت‌ها شروع می‌شد، بالا می‌آمد و در نقطه‌ای جمع می‌شد. رنج پراکنده دردش کمتر است؛ جمع که می‌شود، سرریز می‌کند. صبرش تمام شد و به اولین سیاهی لغزانی که دید، پناه جست.
طوفان سبک شده بود و قاصدک روی هالۀ سیاه، خوش نشسته بود و وقت آن بود دوباره پیغام و مسیر سفر را مجسم کند.


2
دخترک نفس‌زنان خلاف جهت باد، شیب کوچه را بالا می‌آمد. آنقدر کوچک بود که می‌ترسید مثل شکلات روی بستی، کوچه را سُر بخورد. به در آپارتمان که رسید، دست برد برای کلید. قاصدکی گوشۀ کیفش جا خوش کرده بود. مثل ناخدایی که در طوفان، بادبانش را رها نکرده باشد. دست برد و او را توی مشت گردش نشاند. مشت کوچک با بلور ظریف و سفیدی پر شده بود که آبستن پیغام بود. دخترک گفت «برام خبر آوردی.»


3
نشسته بود پشت پنجرۀ اتاق دخترک. در اصل او را نشانده بود. سکوی کوچکی بود با شمعدانی‌های بنفش که بوی خانه می‌داد. خانه حالا آن‌طرف مرز شیشه‌ای بود. شاخه‌های نارنج توی پارک، در هوا می‌رقصید و او نمی‌توانست ببویدش. ابر خاکستری خورشید را کدر کرده بود. سر انگشت‌های دخترک طوری بدنش را لمس کرده بود که نسیم هرگز نمی‌کرد. تازه داشت می‌فهمید چه ظریف است اما چطور؟ انگشت‌های دخترک که خانه نبود. دخترک گفته بود «برام خبر آوردی». قاصد اما پیغامی برای او نداشت. پایان سفر این‌جا نبود؛ پیامش را بازیافت و مقصد را دوباره در خاطر نشاند. مستی یادآوری اما با خیال انگشت‌های دخترک قاطی می‌شد. باید بیشتر تمرکز می‌کرد. فکر کرد باد که آرام گرفت، خواهم رفت. حتم خواهم رفت.
برای رفتن آمده بود. جای اقامت نداشت. افسانۀ دشت هم گفته بود، قاصدی که یک‌جا بند شود، مچاله می‌شود. نیست می‌شود. دخترک، پناه هوای طوفانی بود نه سقفی برای ماندن. خبر هم که برای دخترک نبود. به مسیر سفرش فکر کرد و پیغام را دوباره مَزید. بوی انگشت‌های دخترک اما نقشۀ راه را کنار می‌زد. حواس قاصدک متمرکز نمی‌شد. فکر کرد خیال این انگشت‌ها را از بَر خواهم کرد اما می‌روم. برای ماندن و نیست‌شدن نیامده بود. به طوفان بعد فکر ‌می‌کرد و سوز بازوهایی که زین پس هرگز این‌گونه لمس نخواهند شد. آن‌طرف مرز شیشه‌ای –که خانه بود- شب ریخته بود و صدای خفۀ زنجره‌ها می‌رسید.


4
باد، آرام شده بود. شاخه‌های نارنج توی پارک، ایستاده به قاصدک پشت پنجره زل زده بودند. انگشت‌های خیال‌انگیز دخترک، از کنار شمعدانی پرید و گوشۀ پنجره را گشود. خنکای نسیم، بازوهای ظریف قاصد را می‌لرزاند. نسیم، یار دیرینه‌اش بود و باید می‌رفت. مسیر سفر را در سر گرداند اما فقط تصویر مبهمی یافت. چه بود این پیغام؟ فراموشی، کابوس قاصد است. پیغام نباید می‌پرید اگرنه تکلیف مقصد چه می‌شود؟ باید بر بال نسیم می‌نشست و حالا مقصد را نمی‌دانست. آن‌چه در سرش می‌چرخید، طراوت دست‌های دخترک بود.
قاصدک گوشۀ طاقچه پشت پنجره آرمیده بود و سایۀ باد، تن ظریفش را می‌لرزاند.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
در این جا یک قطعه ادبی داریم تا داستان. بیشتر درگیر احساس و فضا و تصاویر شاعرانه هستیم. بیان شاعرانه عمدتاً پیام ندارد بلکه حس و تصویر را انتقال می‌دهد اما اگر پیام هم داشته باشد در لابلای احساس کمرنگ می‌شود (مانند نوشته شما). به عبارتی احساس اولویت اصلی قطعه ادبی است. قطعه ادبی فضاساز است و فضا را انتقال می‌دهد. برای مثال "باد اما می‌توفید و شلیکش می‌کرد" صحنه‌ای نیست که خواننده بتواند آن را تصویرسازی داستانی کند. فقط حس جمله را می‌گیرد. قطعه ادبی یک تفاوت عمده‌ای که با داستان دارد در اطاله بودن است. داستان هرگز اطاله نمی‌پذیرد. همه چیز باید به اندازه لازم گفته شوند. نه زیاد و نه کم. اما قطعه ادبی بر حس استوار است و فضا. چنین قطعه‌ای تا بتواند تصاویر حسی خلق می‌کند تا فضا شکل بگیرد. فضا برای ساخته شدن نیازمند تکرار و غلظت تصویر است. مه تا متراکم نشود به چشم نمی‌آید. تصاویر و فضای احساسی هم این گونه‌اند. به همین دلیل به تکرار می‌رسند و تکرار در موارد زیادی همان اطاله می‌شود.
چیزی را که شما نوشته‌اید می‌شد در قالب حتی یک داستان کوچک (مینیمال) هم نوشت اما شما قالب دیگری انتخاب کرده‌اید که البته مشکلی هم ندارد اما اگر نقد شود باید بر اساس همان قالب باشد و نه بر اساس داستان.
قطعه ادبی دارای لطافت تصویری است. حرف خشن و تند آن هم باز با لطافت گفته می‌شود. کلمات خشن نیستند حتی برای تصویر خشن. با مواجه شدن با تصویر خشن شما از حس لطافت خارج نمی‌شوید. زبان قطعه ادبی بسیار شاعرانه است. عناصر طبیعت معمولاً بیشترین نقش را دارند و کماکان شاهد باد و باران و نسیم و درخت و گل و امثال این‌ها هستیم. ضرباهنگ قطعه ادبی کند است. یک حرکت ساده در داستان می‌تواند در قطعه ادبی بسیار طول بکشد. ارتباط مخاطب با شخصیت‌های قطعه ادبی به واسطه احساس است و نوعی ارتباط حسی است تا ارتباط داستانی.
حالا اگر تمام این موارد را با نوشته شما چک کنیم می‌بینیم که در متن شما همگی صادق‌اند و قابل مشاهده. حضور شخصیت اول نوشته شما که یک قاصدک است اصلی‌ترین عنصر این قطعه محسوب می‌شود. بعد باد و نسیم و بسیاری کلمات نرم و لطیف داریم که فضای شاعرانه‌ای شکل داده‌اند و حتی تشبیهاتی کاملاً شاعرانه‌اند: " یار سودازده"، " پیغام را دوباره مَزید ( که البته بسیار از زبان معیار دور و غریب است)"، " شلاق‌های سرزده هم‌چنان درد می‌افزود." و یا "نسیم یار دیرینه اش رم کرده بود". این‌ها همه زبانی شاعرانه‌اند تا داستانی. ضرباهنگ کند همین است که شما نوشته را در چهار قسمت آورده‌اید در حالی که یک حرکت ساده و خطی می‌توانست باشد. ارتباط مخاطب و شخصیت که یک قاصدک است نیز یک ارتباط احساسی است.
پس شما یک قطعه ادبی نوشته‌اید. اما به عنوان قطعه ادبی باید گفت قطعه زیبایی است و در عین لطافت تصویری تلاش کرده‌اید قصه‌ای هم داشته باشید که سرگذشت یک قاصدک و دچار فراموشی شدن است یعنی تنها و اصلی‌ترین وظیفه خود را از یاد برده. فقط در قطعه ادبی تلاش نکنید به افراط زبانی برسید. جمله "پیغام را دوباره مزید" به تناسب بقیه جملات خیلی از متن دور است. یک بار نوشته را مرور کنید و هر جمله و عبارتی که زیاد از متن دور بود را حذف کنید ولو این که شخصاً به آن علاقه داشته باشید.
همان طور که گفتم پیام در قطعه ادبی اولویت اصلی نیست بلکه فضا و زبان است. شما پیام دارید و حتی جمله‌ای قابل تامل نیز نوشته‌اید "فراموشی، کابوس قاصد است." اما همان طور که ملاحظه می‌شود این پیام در لابلای احساس گم شده و یا کمرنگ شده است. حتی برخورد ما با این پیام احساسی است تا فکری.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت