دادن اطلاعات مهم و پوشاندن حفره ها




عنوان داستان : ویرایش میعاد
نویسنده داستان : مهرانگیز محمودی

دقیق نمیدانم چه وقت از روز است میعاد.
من را ببخش که به قرارگاه نیامدم. وقتی سرم درد میکند حواسم پیش تو نیست. تمام روز تلفن به دست روی تختم لول میخورم. شاید هم چیزی از روز نگذشته باشد. نمیدانم.
در هر صورت، تنهایی را ترجیح میدهم. نفس هایم به راحتی شمرده میشود. توی یک ساعت خیلی خوب میتوانی بفهمی چند دم و باز دم داده ام.
همه ی امیدم همین لقمه های کوچکیست که توی سیبزمینی آبپز میزنم و تکّه های کوچک موزی که با چنگال های یک بار مصرف توی دهانم می اندازم.
فکر کنم تو را جایی دیده ام میعاد! باید فکر کنم کجا بود که تو را دیدم؟. اگر درست دیده باشم، تو باید قامت راستی داشته باشی. صورت گردی داشته باشی. چشم های آبی درشتی داشته باشی. شانه های پهنی داشته باشی بازوان محکمی داشته باشی نمیدانم.
شاید نیاز بود لا اقل یک بار. فقط یک بار بعد از این که شنیدم با من عهدی داشته ای ببینمت. چرا تو باید حالا من را پیدا کنی؟ چه زود من را شناختی! من اگر تو را هم دیده باشم، اصلا متوجه حضورم توی زندگیت نبودم. پرستار جمشیدی را میشناسی؟ او تو را میشناسد. میگوید که از نزدیک ندیده. اما مجازی تو را میشناسد. میگوید که با تو در ارتباط است. و از این که من تلفن به دست مادام روی تختم لول میخورم نگران میشود. میدانی میعاد؟ من تمام این مدت فقط، توی فکر و ذهن یا شاید هم، قلب یا... یاد تو بودم. اما امروز که از پرستار جمشیدی شنیدم این حقیقت دارد!!
دیگر چه سود میعاد؟ اما من تو را درست یا شاید هم اصلا نشناخته و نشناسم. چرا باید به قرارگاه تو بیایم؟
حالا یادم آمد. من و تو یک بار آن هم خیلی کوتاه هم دیگر را دیده ایم. توی یک نمایشگاه کتاب بود. آنجا خیلی شلوغ بود. من گفته بودم که آمدم کتاب بخرم. آن هم خیلی زیاد. تو گفتی کتاب و کتاب خوان را خیلی دوست داری. اما تا خواستی از خودت حرف بزنی آنجا شلوغ شد. سالها از آن وقت میگذرد. من حالا از یکی از مخاطبینت شنیدم که تو دنبال من میگردی. بعد هم حالا که عکس تو را مرتب توی شبکه های مجازی میبینم. ولی باز هم نمیدانم چه طور است که هنوز من را به خاطر داری؟ تا میخواهم بفهمم سرم درد میگیرد. نفسم بند میآید. سرفه های مکرر و طولانی اصلا اجازه نمیدهند من بفهمم تو کی هستی میعاد.
روی تختم لول میخورم. نه صدایی میشنوم و نه چیزی میبینم. تنها چیزی که میبینم این است که سدیم کولور، توی رگ هایم جریان ندارد. راهش هم بسته نیست. در عوض، تا جایی که فکر کار میکند هوا توی تمام رگ هایم جریان دارد. میترسم پرستار جمشیدی را صدا بزنم و آن وقت، از طنین صدایم، آن چه که نباید توی هوا منتشر شود.
پرستار جمشیدی نق میزند به جانم که عاقبت یک روز او را هم بیمار میکنم. پرستار جمشیدی دلش پیش توست. همان که مرتب تو را دنبال میکند. او تو را دوست دارد. اما من نه. او طوری تو را دوست دارد که گویا همسایه ی دیوار به دیوارش هستی. همسایه ی دیوار به دیوار که نیستی مطمئنم. اما توی دیواره ی قلبش. چمباتمه زده ای. آن هم چه جور! توی رگ هایش مثل خون جریان داری و او مرتب تو را زیر ایییین همه ماسک و دستکش و ... تنفس میکند اما من هرگز.
من را ببخش میعاد. از این که نمیتوانم تو، و هر کس دیگری را دوست داشته باشم. این زمان، گریه آلامم را تسکین میدهد. اما خیلی نامشخص و بیصدا. پرستار جمشیدی بیاید گونه های خیسم را ببیند کار هر دویمان بیخ پیدا میکند.
او خیلی خسته است میعاد. خیلی خسته است.
اما من از لول خوردن روی این تخت تا پایان عمر خسته نمیشوم. من میتوانم از درد زیادی به خود بپیچم اما او نه. او هنوز امیدوار است و کلی آرزو دارد.
تو نمیدانی میعاد. که قرارگاه من جایی نیست جز زیر پای تمام آنهایی که از پیش رفته اند کمی هم پایینتر. آن هم با فاصله ای دور از هم. که نه چشم کار میکند، و نه صدایی به صدا میرسد. مادرم میگفت خیلی از آمدنم استقبال شده بود. اما حالا که دارم به میعادگاه ابدیم میروم، هیچ چیز با خودم ندارم. حالا، استقبال پیشکش.
این طور که پرستار جمشیدی نق میزند به جانم، ممکن است جدم وکیل الرؤایا هم از دیدن چهره ی فلک زده ام رو برگرداند. حتی نکیر و منکر هم. این طور که پرستار جمشیدی و همکارانش گفته اند آسمان و آسمانی رم میکنند از بوی تعفن زمینی ها.
میگویند چاره ی درمان خود بیرحمش هر چه باشد دعا و سنا که نیست. گویا خدا هم قصد دارد خلقت خود را پس از آلودگیشان به این ویروس پس بزند. یعنی زیر پای جدم وکیل الرؤایا بهشت و جهنم هم هیچ تصویری ندارند.
مرتب میگویند همه چیز زیر سر مسئولین است و چاره ی درمانش هم فقط، توی دست پزشک ها و پرستار هاست. پرستار هایی نظیر این جمشیدی که دلش لک زده برای پیدا کردن تو که عاشقش بشوی.
گرسنه ام میعاد. خیلی گرسنه ام. از سیبزمینی آبپز خسته ام. زبانم دیگر پذیرای چرخاندن تکه های کوچک موز توی دهانم نیست. مرتب آب مینوشم. آن هم آب ولرم. میدانی که آب ولرم هوا هم به ریه ها میفرستد. آنها را باد میکند و بعد، من یک آرغ خون میزنم به راستی که آرغ مزه ی خون میدهد. بعد روی تختم. نه. پایین تختم. یک دل سیر استفراغ میکنم. لقمه های خیس و نجویده ی سیب زمینی را. تکه های کوچک موز را. هوای این اتاق را. فکر هایم را. تختم را. تو را و خودم را. و مهمتر از همه پرستار جمشیدی را. همه و همه را استفراغ میکنم. همه جا و همه چیز و همه کس را به گند میکشانم. و چشم هایم را به روی همه چیز میبندم. و نفسم را توی هوای گندیده ی اتاق پیش چشم پرستار جمشیدی به کلی تمام میکنم. و او که خود را به تمام و کمال پوشانده است مرتب از پله های بیمارستان بالا و پایین میجهد. صدایش چه قدر بلند است! دارد داد میزند. از خوشحالی توی پوستش نمیگنجد اما وانمود میکند که ناراحت من است. درخواست برانکادر میدهد. در حالی که امواج عشق به تو، و هیجان زیاد، جریان خونش را دو چندان کرده و پمپاژ قلبش گوپ. گوپ. صدا میدهد. من به سرعت لا به لای دم و دستگاه ها مرتب احیا میشوم. این، صدای خسخس نفس هایم است که گوش همه را تیغ میزند. دل همه را چنگ میزند و میشوراند. اما به جز پرستار جمشیدی. او خیلی زودتر از من حساب همه ی کار هایش را کرده بود.
من تمام میشوم. تو، در من به کلی تمام میشوی. بیچاره تختم. حجمش زیاد است. خیلی زیاد. جایش هیچ کجای زمین نیست. کجا میبرندش نمیدانم. اما پرستار جمشیدی تازه با تمام شدن من شروع میشود. او خواستار تو میشود. و تو عاشق او میشوی. او جای من به قرارگاه تو میآید. او حتی چشمهایش هم پیدا نیست. یک جفت عینک دودی وسط ماسک و کلاهش پوشیده است. او دستهایش هم پیدا نیست. و تو تنها یک سایه ی متحرک میبینی. او با تو حرف میزند. با حرکت خورشید کوچک و بزرگ میشود. شب که از راه میرسد او کامل میشود. او در تو کامل میشود. تو در او به اوج میرسی اما من نیستم.
من تمام شده ام. لای چند تیکه پارچه مرتب دست به دست میشوم. وزنم درست به اندازه ی یک بچه ی لاغر اندام کلاس هشتمی شده است. حجمم به کلی از بین رفته است. اگر برای رسیدن به میعادگاه تو کمتر از پرستار جمشیدی تلاش کرده ام هیچ جای ملامتی ندارم. فقط میتوانم بگویم متاسفم. تو هم خیلی زود من را فراموش میکنی. هیچ کس میعادگاه متروکه ی من را به یاد نمیآورد.
مرتب دست به دست میشوم. از تخت به برانکادر. از آنجا به سرد خانه. از آنجا به محل کالبد شکافی. سپس توی آغوش جیک جیک آمبولانس. سپس شهرداری میآید و من را با خودش میبرد به میعادگاه. همانجا که زیر پای تمام آنهایی که رفته اند. و شاید هم، کمی پایینتر.
نقد این داستان از : ندا رسولی
سرکار خانم مهرانگیز محمودی سلام و احترام
راوی نقش صدای مولف را دارد برای رساندن اطلاعاتِ داستان به خواننده. راوی می‌تواند خارج از شخصیت‌های داستان باشد یا یکی از شخصیت‌های شرکت کننده در داستان، می‌تواند مداخله‌گر یا ناظر یا متوهم یا نامعتبر یا واقف به امور باشد؛ اما بحثی که در این‌جا وجود دارد این است که انتخاب هر کدام از این راوی‌ها توسطِ نویسنده برای کمک به کامل شدنِ داستان در ذهنِ خواننده است، به این معنا که با هر انتخابی باید روایت و شیوه‌ی روایت‌گری کامل باشد و حفره‌ای در داستان باقی نماند و داستان به سمتِ پیچیده گویی کشیده نشود.
داستان میعاد با این جملات شروع می‌شود: «دقیق نمی‌دانم چه وقت از روز است میعاد. من را ببخش که به قرارگاه نیامدم وقتی سرم درد می‌کند حواسم پیش تو نیست. تمام روز تلفن به دست روی تختم لول می‌خورم، شاید هم چیزی از روز نگذشته باشد، نمی‌دانم.» این جملات می‌تواند برای خواننده سوال برانگیز باشد که ماجرا چیست؟ راوی چه موقعیتی دارد؟ چرا تلفن به دست؟ میعاد کیست؟ یا چیست؟... که این خوب است و به تعلیق ماجرا کمک می‌کند.
در ادامه خواننده با موقعیتی که راوی در آن قرار گرفته تقریبا آشنا شده و می‌شود گفت این موقعیت تا حدودی خوب هم ساخته شده. خواننده با رنجِ راوی همراه می‌شود؛ اما انتظار دارد به جز موقعیت راوی اطلاعاتِ کافی درباره‌ی پیرنگ داستان و سایر شخصیت‌های داستان هم به دست آورد. نویسنده اطلاعات روشنی به خواننده نمی‌دهد، پراکنده گویی وجود دارد، گاه روایت منطقی و رئال است، گاه خواننده تصور روایتی غیر منطقی را می‌کند. پرداخت شخصیت‌ها کامل نیست. میعاد کیست؟ و موقعیت و نسبتش دقیقا با راوی چگونه تفسیر می‌شود؟ با پرستار جمشیدی چطور؟ این نکته وجود دارد که نویسنده بهتر است از مستقیم‌ گویی در داستان پرهیز کند؛ اما این به معنای پیچیده گویی هم نیست. نویسنده باید به قدر کافی اطلاعات در اختیار خواننده بگذارد.
پیشنهاد می‌کنم نویسنده خطِ طرحِ اولیه‌ی این داستان را یک بار دیگر برای خودش مرور کند. موقعیت شخصیت‌ها و پیرنگ داستان مشخص شود و پرداخت بهتری صورت گیرد؛ نویسنده می‌تواند قدری راحت‌تر با داستان مواجه شود و از پیچیده گویی پرهیز کند. اگر کاری عمیق باشد، قطعا زیرلایه‌هایی در آن برای کشفِ خواننده وجود خواهد داشت و نیازی به محدودیت در دادنِ اطلاعات و پیچیده کردنِ ماجرا نیست. شاید اگر نویسنده قبل از نگارش داستان و هنگامِ طراحیِ پیرنگ به این فکر کند که چه می‌خواهد بگوید، کارش در مراحل بعد آسانتر شود و بتواند داستانی کاملتر ارائه دهد.
به نظر می‌رسد نویسنده در ذهن حرفی داشته برای گفتن؛ اما شیوه‌ی روایت و پرداخت و ارائه داستان سبب ایجاد حفره‌هایی در داستان و مواجه نبودنِ خواننده با یک داستان کامل شده است.
خانم محمودی گرامی، این دومین داستانی است که از شما می‌خوانم باید بگویم که به نسبت داستانِ چند ماه پیشتان این نوشته زبان و نثر قابل قبول و خیلی بهتری پیدا کرده است و قطعا با خواندن و نوشتن مداوم به نتایجِ بهتری هم خواهید رسید. موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد نوجوان سال تحصیلی (97-98) و (98-99)



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت