فرم و مضمون چه ارتباطی با هم دارند؟




عنوان داستان : نامه به استاد داستان
نویسنده داستان : مبین گلستانی

آقای ارجمند؛ سلام.
حتما جلسه تدریستان تمام شده و بچه‌ها هم داستان‌هایشان را خوانده‌اند، که حالا فرصت کرده‌اید نامه‌ی مرا بخوانید. متاسفم که نتوانستم سر کلاستان حاضر شوم. یعنی نه اینکه نتوانم، نخواستم که بیایم و بعد از این هم دیگر نمی‌آیم. یک وقت فکر نکنید فکر کرده‌ام تدریستان اشکال دارد یا نیاز به کلاس رفتن ندارم. نه، اصلا اهل اینطور جسارت‌ها نیستم. فقط حالا فهمیده‌ام که به درد این کار نمی‌خورم. راستش را بخواهید اصلا به درد هیچ کار نمی‌خورم.
دیگر نخواستم بیش از این توی کلاس بنشینم و سرم را پایین بیاندازم، نکند یک وقت با نگاهتان از چشم‌های شرمنده‌ام بپرسید، نمی‌خواهی یکبار هم تو برایمان داستان بخوانی؟
آن جلسه را یادتان هست که از تجربه‌ی زیسته حرف می‌زدید؛
این که ما نمی‌دانیم از چه بنویسیم و هنگام نوشتن، زانوی غم بغل می‌گیریم، به خاطر تجربه‌ی زیسته‌ی اندک‌ما است.
من به این خیلی فکر کردم. در تمام خاطراتم هیچ تجربه‌ی خاص و هیجان‌انگیزی ندارم که بخواهم از آن بنویسم. اگر هم هیجانی بوده، آنقدر دردناک است که هنوز یادآوری‌اش عذابم می‌دهد. هرکار می‌کنم، نمی‌توانم بنشینم و از شبی بنویسم که باران بود و من با قلبی که داشت از سینه‌ام بیرون می‌پرید، روی جاده‌های خاکی خیس خورده، از پلیس فرار می‌کردم.
هنوز هرجا که ماشین پلیس می‌بینم حالم بد می‌شود. نمی‌دانم چند سال دیگر باید بگذرد تا وحشتم از رنگ سفید و سبز و چراغ گردان قرمز بالای سرش فروکش کند.
دیگر نمی‌خواهم به حوزه هنری بیایم که آن را نزدیک دادگستری استان ساخته‌اند. و من هربار که می‌روم و می‌آیم، صورت فربه و چشم‌های پف کرده قاضی جوان جلوی چشم‌هایم می‌آید، که تا وارد اتاقش شدم گفت من حداقل یک ماه برای تو بازداشت موقت می‌نویسم. و من حرف‌ها تو گلویم شکستند و به گلویم فشار می‌آوردند و توی چشم‌هام آب جمع شده بود.
دلم می‌خواست می‌توانستم داستان بنویسم. کتاب‌ها را دوست دارم. همیشه دوست داشتم. چه آن زمان که قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب را بغل می‌‌گرفتم و بینی کوچکم را لای برگه‌هاش می‌بردم و نفس های محکم و عمیق می‌کشیدم. چه بعدتر که با اشتیاق، منتظر جلد‌های بعدی رمان نوجوانان دنباله‌دار ترجمه شده می‌نشستم. و چه حالا که توی اتاقم هرجا نگاه می‌کنی، دسته دسته کتاب روی هم تلمبار شده.
به نویسنده‌ها غبطه می‌خورم. به تجربه‌های زیسته‌شان. به سفرهای دریایی که ژول ورن رفته بود، یا به جنگ‌هایی که همینگوی در آن‌ها شرکت داشته، و به هند و فرانسه رفتن‌های صادق هدایت.
دلم می‌خواست من هم می‌توانستم بنویسم. دوست داشتم توی کتاب‌ها باشم. اصلا از سر همین حسادت بود که توی کلاس شما اسم نوشتم. فکر می‌کردم، نوشتن کار راحتی است. چهارتا تکنیک و فوت و فن یاد می‌گیری و بعد هرچه دلت خواست می‌نویسی. چه می‌دانستم یادگرفتن این تکنیک‌ها، اول بدبختی است و تا می‌نشینی پای نوشتن تازه یادت می‌افتد که هیچی بلد نیستی، و عزای اصلی آنجاست که می‌بینی اصلا چیزی نداری که بنویسی.
قبل از آنکه به کلاس‌های شما بیایم فکر می‌کردم خیلی حرف‌ها دارم که بنویسم. فکر می‌کردم جهان منتظر نشسته من بیایم و با افکارم ادبیات را متحول کنم! اما خب عاقبت هرکسی یک روز حقیقت را می‌فهمد. آن قربان صدقه رفتن‌ها که مادرها نثارمان می‌کردند، دیگر هرگز تکرار نمی‌شود. من هم فهمیدم زندگی‌ام ارزشی ندارد و به قول جعفر آقا، صاحب خانه‌ام، پخ قابل داری نیستم. جعفر آقا مرد بدی نیست. خیلی دنیا دیده است و به قول خودش، سر و ریشش را توی آسیاب سفید نکرده. فقط گاهی از کوره در می‌رود و هرکه دورش باشد را با فحش و لیچارهای آنچنانی لجن مال می‌کند. اما دلش مثل برف پاک است. یک ذره بدجنسی در ذاتش نیست. هیچ موقع سر اجاره بها به من فشار نیاورده. تنها عیبش همین زبانش است، که نیش دارد. جز فحش دادن‌های وقت برزخی شدنش، حرف‌های روزمره و سوال و جواب‌هایش هم با نیش و کنایه است.
تو چه جور دانشجویی هستی که وقت تعطیلی درس و بحث هم سر به بابا ننه‌ات نمی‌زنی؟
هربار این سوال را می‌پرسد، چیزی توی سینه‌ام می‌ترکد و راه گلویم را می‌بندد.
آن اوایل فکر می‌کردم تنها زندگی کردن در این زیرزمین، بهترین فرصت برای نوشتن است. اما این اتاق درست شبیه بازداشتگاه است، تنگ و خفه و تاریک. شیشه‌های کوچک و چرک مرده‌ی بالای دیوار، به هیچ نوری مجال عبور از خود نمی‌دهند. همه چیز زیر نور زرد لامپ بالای سرم از ریخت می‌افتد و کتاب‌های ولو شده روی زمین، دور سرم چرخ می‌زنند. اتاق آنقدر ساکت می‌شود که صدای سوت کشدار چندش‌آوری توی گوش‌هام می‌شنوم. هربار خودکار دست می‌گیرم همین بساط است.
لامپ بازداشتگاه هم زرد بود. فقط جای این همه کتاب، یک جنایت و مکافات داشتم که نصفه خوانده بودم و از خواهرم خواستم برایم بیاورد. آن هم اصلا نشد بخوانمش. سرم را می‌گذاشتم رو جلد قطورش و زل می‌زدم به دیوار سیمانی رو به رویم. مثل یک تکه آشغال شده بودم. مثل ته مانده‌ سیبی که داشت کنج دیوار می‌پلاسید و بو می‌کرد. خشک شده بودم. چشم‌هام خشک شده بودند و عمق مردمک‌هایم خالی بود.
همه می‌گفتند بازداشت موقت اسمش یک هفته و یک ماه است. آنقدر اینجا می‌مانی تا مگر چه شود، دری به تخته و بخورد و پرونده‌ات به جریان بی‌افتد. راست می‌گفتند. بازداشتی‌های هشت نه ماهه هم، توی بند بودند. و من به همه چیز فکر می‌کردم و این فکرها مثل خوره روحم را می‌خورد.
فکر می‌کردم. فکر می‌کردم. شب و صبحم شده بود فکر و خود را لعن و نفرین کردن. کاش قلم پایم خرد شده بود. کاش دستم شکسته بود و یواشی سوییچ ماشین را از سر طاقچه بر نمی‌داشتم بروم سراغ مرجان. تازه گواهینامه گرفته بودم. شوق داشتم مرجان را ببرم کنار برکه‌ای که میانه‌های جاده‌ خاکی بیرون زده از کمربندی شهرمان پیدا کرده بودم. برکه‌ی نسبتاً زلالی بود. نیزارهای بلند و قلمی، دور تا دورش را گرفته بودند. صدای وزغ‌های خاکی و قورباغه‌های سبز توی جیرجیر جیرجیرک‌ها می‌دوید و نغمه‌ی قشنگی می‌ساخت.
وقتی رسیدیم، غروب بود. آسمان خون شده بود و ابرهای نارنجی، از توی آب برکه به ما لبخند می‌زدند. خواستم دستش را بگیرم ببرمش وسط نیزار، چشم‌هایمان را ببندیم و باد لای موهایمان بخزد.
گفت می‌ترسم، این جا خیلی پرت است. واقعا ترسیده بود. لرز توی جانش افتاده بود. نگذاشت پیاده شویم. گفت همین جا بنشین، برکه‌ات را تماشاکن که زود برگردیم. دلم نمی‌خواست زود از آنجا بروم. دوست داشتم همانطور آن جا بنشینم و دست مرجان را بگیرم و بی‌آنکه با هم حرف بزنیم، به منظره‌ی برکه و نیزار نگاه کنم. اما دست‌های مرجان، مثل همیشه گرم نبود. اضطرابش روی لذّت باهم بودنمان زخم می‌انداخت. کم کم آفتاب از پهنه آسمان پاک شد و نم باران، آرام آرام روی شیشه‌های ماشین می‌نشست. سوییچ را چرخاندم. موتور ماشین به لرزه افتاد.
هیس! شنیدی؟
مرجان گوش‌هایش را تیز کرده بود و گردن می‌کشید، توی آینه بغل را بهتر ببیند. توی آینه نگاه کردم، دیدم نور زرد چراغ‌های جلوی ماشینی، نزدیک می‌شود. فکر کردم مثل تک و توک نیسان‌هایی که آمدند و از کنارمان گذشتند، رد می‌شود‌، اما آمد درست پشت سر ما دستی کشید. خفه شده بودیم و نفسمان هم بالا نمی‌آمد. مرجان زیر لب گفت تو رو خدا برو، خیلی می‌ترسم. تو صداش خلط جمع شده بود و می‌لرزید. مغزم قفل کرده بود و گنگ بودم. یک آن سایه‌ی سیاهی توی ماشین افتاد و دیدم بارانی برزنتی تیره‌ای با خط‌های سفید نازک روی آستین‌هایش، از کنارم رد شد و رفت جلوی ماشین ایستاد.
چراغ قوه درآورد و نورش را پاشید توی صورت ما. سر شانه‌هایش ستاره دوخته شده بود. پلیس بود. داد زد یالا از ماشین پیاده شید. مرجان لباسم را کشید و ناله کرد، جان مادرت برو، بابام اگه بفهمه این جا و با تو بودم، سرم رو می‌برّه!
اولین بار بود، پلیس جلوی ماشینم می‌دیدم. پیش از آن حتی برای سرعت و سبقت بی‌جا هم نگهم نداشته بودند. خون توی شقیقه‌هام دویده بود و قلبم مثل طبّال روز قتل، می‌کوبید. کنارم مرجان بود که نک و نال می‌کرد و رو به رویم پلیسی که نور چراغ قوه‌اش را توی چشم‌هام ریخته بود.
دست بردم، دنده را عقب کشیدم و پا روی پدال گذاشتم. از پشت صدای شکستن چیزی آمد. دنده را راست کردم و گاز دادم. پلیس را دور زدم و افتادیم توی جاده. باران تند شده بود و جاده را لیز می‌کرد. پدال گاز را محکم فشار می‌دادم. لاستیک‌های ماشین گل جاده را می‌جوید و پیش می‌رفت. از توی آینه، چراغ گردان قرمز پلیس را می‌دیدم که دور و نزدیک می‌شد و ابداً خیال پا پس کشیدن نداشت. مرجان مدام زجه می‌زد؛ بدبختم کردی، بدبختم کردی! التماسش کردم آرام باشد، اما درون خودم طوفان بود. خون توی رگ‌هام قل می‌زد و پوستم می‌پرید و همه‌ی تنم را عرق سرد کشنده‌ای پوشانده بود. یک کابوس وحشتناک بود. ماشین توی تاریکی خیس جاده، زوزه می‌کشید و می‌تاخت. تعقیب و گیرز مثل فیلم‌ها و بازی‌های کامپیوتری ساده نبود. هرچه می‌رفتم، چراغ گردان قرمز ، سپر به سپر دنبالم بود و آژیر می‌کشید. عقربه‌ی سرعت رفت روی هشتاد، نود، صد. جاده تحمل این همه سرعت را نداشت و پیچ خورد. پا روی ترمز گذاشتم و فرمان را چرخاندم. فرمان خودش را از دست‌هایم کند. مثل کشتی‌ای که بازیچه‌ی دست موج‌ها شده باشد، بالا و پایین می‌شدیم و سر و شانه‌مان می‌خورد به در و پنجره‌های ماشین. دور خودمان چرخیدیم و چرخیدیم تا عاقبت تپه‌ی خاکی کنار جاده، تنه به پهلوی ماشین زد و نگهمان داشت.
یک لحظه فکر کردم همه چیز تمام شده، اما نشده بود. شیشه‌ها عرق کرده بودند و از کاپوت ماشین، بخارغلیظی بیرون می‌زد. در باز شد و دست مامور آمد پشت یقه‌ام را گرفت و بیرون کشید. انگار داشت از خواب عمیقی بیدارم می‌کرد. همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاده بود. منگ بودم. عینک از چشمم افتاده بود کف ماشین و همه جا تار شده بود. باد سیلی‌های نرمی به صورت گُر گرفته‌ام می‌زد تا حالم را جا بیاورد. صدای پلیس شبیه صدای کسی که دارد زیر آب فریاد می‌کشد، توی سرم می‌پیچید.
ماه، گرد و کامل، خودش را از پشت ابرها بیرون کشیده بود و نور می‌پاشید به زمین خیس خورده از بارانی که تازه تمام شده بود. همه جا گِل بود. بخار از سینه‌ها ها می‌شد و صورت‌ها را می‌پوشاند. استواری که راننده ماشین پلیس بود، پیاده شده بود و داشت جرثقیل خبر می‌کرد.
همان جا روی گِل‌ها نشستم. تن آش و لاش و زخمی ماشین، با لاستیک‌های بیرون زده‌اش رو به رویم بود و داشت نفس‌های آخرش را می‌کشید. مرجان هنوز روی صندلی کنار راننده نشسته بود. دست‌هایش را روی صورتش گرفته بود و شانه‌هایش می‌لرزید.
کاش همه‌ی این‌ها خواب بود. کاش این کابوس وحشتناک حقیقت نداشت و دست مهربان مادرم، عرق پیشانی‌ام را می‌گرفت و لیوان آب را روی لب‌هام می‌گذاشت، تا فراموشش کنم.
سوار ماشین پلیس شدیم و بردنمان کلانتری۱۲. هرکس به ما می‌رسید، چه لباس شخصی و چه درجه‌دار، چینی روی پیشانیش می‌انداخت و دهن کج می‌کرد و می‌پرسید چه نسبتی باهم دارید؟
مرجان هنوز اشک می‌ریخت و التماس می‌کرد، بگذارند برود. چاره‌ای نبود، باید فرم شناسیی پر می‌کردیم. یکی از ستوان‌ها از من و مرجان جدا جدا، شرح ماوقع را پرسید و روی کاغذ نوشت. زنگ زده بودند پدرهایمان بیایند و من افسوس می‌خوردم که چرا ماشین چپ نکرد، تا جای اینجا، روی تخت بیمارستان یا سینه‌ی قبرستان، راحت خوابیده بودم.
اول، پدر من آمد. رنگش سفید و چشم‌هایش وق زده بود. فکر می‌کرد کسی را زیرگرفته‌ام که از کلانتری خواسته‌اندش. مرا که دید، آمد پیشم و پرسید، چی شده بابا؟
سرم پایین بود. نمی‌توانستم توی صورتش نگاه کنم. پاهایم سُست شده بود. پشتم را به دیوار سنگی و سرد کلانتری تکیه دادم و آوار شدم روی پنجه‌هام. رئیس کلانتری صدایش زد که برود با هم صحبت کنند. من همان جا کنج دیوار نشسته بودم و از دور، سر تکان دادن‌های بابا را زیر شلاق کلماتی که از دهان رئیس کلانتری به سر و صورتش می‌خورد، می‌دیدم. سرافکنده‌اش کرده بودم. تمام زندگی‌اش دل خوش بود، پسری دارد که سرش توی درس و کتاب است. این همه حقیقت ناگهانی، برایش سنگین بود.
پدر مرجان را اولین بار بود می‌دیدم. سر کم مویی داشت با ته ریش سیاه و سفید و نامرتب. قد بلند بود و لاغر و با گام‌هایی کشیده راه می‌رفت. ماجرا را که شنید، سمت من حمله‌ور شد. چشم‌هایم را بستم و خودم را جمع کردم، آماده کتک خوردن، اما بابا جلویش درآمد و نگذاشت دست روی من بلند کند.
کاش می‌گذاشت بزندم. کاش همراه پدر مرجان می‌شد و زیر مشت و لگدهایشان، استخوان‌هایم را خرد می‌کردند. اما بابا تا به حال هیچ وقت کتکم نزده. و همین بیشتر دلم را می‌چلاند.
پدر مرجان، هر چه حرص از نزدن من داشت قاتی دلخوری از پنهان کاری دخترش کرد و جلوی همه‌ی ما، کشیده آبداری روی صورتش خواباند. آخر شب، همه رفتند. داد و قال راه انداختن‌های پدر مرجان هم جواب داد و موفق شد دخترش را ببرد. فقط مرا نگه داشته بودند و من تا صبح دور اتاق راه می‌رفتم و به خودم فحش می‌دادم. دلم مثل پرنده‌ای که خودش را به میله‌های قفس می‌کوبد، می‌خواست از سینه‌ام بپرد بیرون. هوا سنگین و چسبناک شده بود و از ریه‌هام پایین نمی‌رفت. باید صبر می‌کردم ببینم چه بلایی قرار است سرم بیاید.
صبح که شد، پرونده را فرستادند دادسرا. چند ساعت پشت در اتاق قاضی پرونده، کنار سربازی که دستش به دستم زنجیر شده بود، نشستم و آدم‌هایی را دیدم که تا آن زمان ندیده بودم. زن و مردهایی با صورت‌های زمخت و آفتاب سوخته، که به هم پرخاش می‌کردند، یا گوشه‌ای توی خود مچاله شده بودند و چنگ می‌زدند به موهای ژولیده و خاکستری‌شان. هرگاه قاضی یا وکیلی کت و شلوار پوشیده با ریش‌های آنکارد و چانه‌ای افراشته از کنارشان عبور می‌کرد، دنبالش می‌افتادند و گردن کج می‌کردند و بنای خواهش و تمنّا می‌گذاشتند. قاضی‌ها و وکیل‌ها کیف‌های چرمی و سامسونت‌شان را محکم‌تر می‌گرفتند و خود را از دست آن‌ها بیرون می‌کشیدند و تکرار می‌کردند در دست بررسی است، در دست بررسی است.
قاضی پرونده‌ام تنها پنج شش سال از من بزرگتر بود و حسابی بوی گلاب می‌داد. صورت گوشتی و چشم‌های ریزی داشت که به زحمت از زیر لایه‌های چربی و گوشت ورم کرده‌ی زیر پیشانی‌اش، بیرون را می‌دید. ریشی کم پشت و کوسه‌ای، دور لب‌ها و روی گلویش فر خورده بود و می‌رفت توی یقه‌‌ی لباس نخی سفیدش که آن را تا زیر چانه‌اش بالا کشیده بود. جوری حرف می‌زد، انگار دارد از روی کتاب فقه، می‌خواند. کلمات را با مخرج عربی و از ته حلق ادا می‌کرد. قبل از من، استوار کاظمی، همان پلیسی که گیرم انداخته بود، را دیده بود. مرا که دید، نگذاشت حرف بزنم. همان جا حکمِ یک ماه بازداشت موقت را نوشت. استوار کاظمی گفته بود موقع فرار، پایش را زیر گرفته‌ام و دیه می‌خواست. خلوت با نامحرم، فرار از پلیس، تخریب اموال پلیس و حالا، حمله به مامور قانون حین انجام وظیفه. پرونده‌ام سنگین‌تر می‌شد و مثل وزنه‌ای که به پای آدم بسته باشند تا توی آب فرو برود و غرقش کند، پایینم می‌کشید.
از اتاق قاضی که بیرون آمدم، سینه‌ام سنگین شده بود و نفسم بالا نمی‌آمد. اشک توی چشم‌هام جمع شده بود و آدم‌ها را تار می‌دیدم. هنوز مردم آفتاب سوخته، راهروها و طبقات دادسرا را بالا و پایین می‌کردند و سر و صدا راه می‌انداختند. حس کردم یکی از آن‌ها شده‌ام. یکی از همین مردهای یغور و دست‌بند به دستی که بی‌خیال همه چیز، با رد بخیه‌های روی مچ و ساعدشان ور می‌روند یا زیر انبوه ریش و سبیل‌هایشان را می‌خارانند.
صداها بیشتر می‌شد و دیوارهای دادسرا دور سرم می‌چرخید. مردها سر به دیوار می‌کوبیدند و زن‌ها شیون می‌کردند و بچه‌های کوچکی که مف بینی‌شان سرازیر بود، دنبال مادر‌هایشان جیغ می‌کشیدند. دلم، مادرم را می‌خواست که بروم زیرچادرش، پایش را بغل بگیرم و پشتش قایم شوم. بعد دستی به سرم بکشد و بلندم کند توی آغوشش، و ببردم به خانه‌ای که تا شش سالگی‌ام، آن جا بودیم. خانه کوچک و کلنگی بود و توی حیاطش یک درخت انجیر داشت، که همیشه از شاخه‌هایش آویزان بودم و با خواهرم انجیرهای خشکش را از زمین برمی‌داشتیم و توی سر و کله‌ی هم می‌زدیم. بابا همان موقع‌ها هم کم حرف و آرام بود، اما همیشه چشم‌هایش می‌خندید. بعد از آن شب، دیگر خنده‌اش را ندیدم. چشم‌هاش مات و موهای سفیدش بیشتر شده بودند.
شش سالم که بود، یکبار توی همان خانه‌ی قدیمی، با توپ زدم به گلدان چینی محبوب مادر، که سر طاقچه بود. گلدان افتاد و تکه تکه شد. مادر بغلم کرده بود و دلداری‌ام می‌داد، اما من همینطور داد می‌زدم و اشک می‌ریختم و خودم را نمی‌بخشیدم. حالا پدرم شده بود همان گلدان چینی.
توی بازداشتگاه به خودکشی زیاد فکر می‌کردم. می‌شد همان جا، یکبار برای همیشه خودم را تمام کنم، تا این همه درد نکشم. اما هربار صورت پدرم جلوی چشم‌هام می‌آمد، که لباس سیاه تن کرده و بالای مزارم ایستاده، فاتحه می‌خواند. و چقدر پیرتر و شکسته‌تر شده بود.
یک ماه بازداشت موقت تمام نشده بود که پرونده به جریان افتاد. هر هفته چندبار می‌آوردندم دادسرا، برای همان سوال و جواب‌های تکراری. من و مرجان و استوار کاظمی را جلو می‌نشاندند و پدر و مادرمان را یک ردیف عقب‌تر. مرجان به صورتم حتی نگاه هم نمی‌کرد. مادرم هربار مرا می‌دید، بغلم می‌کرد و می‌بوسید و اشک‌هایش را به صورتم می‌مالید. بابا تمام آن روزها گردنش کج بود و التماس هر کسی را می‌کرد. دلم می‌خواست خرخره استوار کاظمی را بجوم، وقتی رو ترش می‌کرد و جواب خواهش‌های بابا را نمی‌داد. دوست داشتم با مشت، ورم‌های صورت قاضی را متلاشی کنم، وقتی کف دستش را روی میز می‌کوبید و با تشر به بابا می‌گفت، گفتم بفرمایید بیرون.
اما روز به روز هر چه می‌گذشت، این حس‌ها درونم می‌مردند. می‌نشستم روی صندلی، دست هایم از تنه آویزان و سرم روی یکی از شانه‌هایم می‌افتاد و چشم‌هام به نقطه‌ای خیره می‌شد، اما به هیچ نگاه می‌کردم. نسبت به همه چیز بی‌حس شده بودم و برایم فرقی نداشت، قاضی چه حکمی صادر می‌کند.
در تمام موارد محکوم شدم. چون سوء پیشینه نداشتم، جای شلاق و زندان، همه را جریمه نقدی حساب کردند. بابا، لاشه‌ی ماشین را فروخت و چند میلیون ‌رویش گذاشت و دیه‌ی پای استوار کاظمی و جریمه‌های مرا داد.
خانه هم با بازداشتگاه فرق زیادی نداشت. مادر و خواهرم سنگین و جدی شده بودند و بابا، لام تا کام حرف نمی‌زد. بیشتر از همه از پدرم خجالت می‌کشیدم و دلم نمی‌خواست جلویش آفتابی شوم. او هم انگار که حالم را فهمیده باشد، هیچ وقت مستقیم توی چشم‌هام نگاه نمی‌کرد.
مرجان خطش را عوض کرده بود و جوابم را نمی‌داد. شنیدم خواستگار برایش آمده و از قرار معلوم، خیلی هم جدی است. دیگر نمی‌توانستم تحمل کنم. می‌خواستم از هر که مرا می‌شناسد، فرار کنم. نتیجه‌ی کنکور، همان وقت که توی بازداشتگاه بودم، آمده بود. موقع انتخاب رشته که شد، دورترین شهرهایی که به چشمم آمد را انتخاب کردم. و این شد که همشهری شما شدم.
تنها زندگی کردن در شهر غریب، سخت است، اما هرچه باشد، آسان‌تر از نشستن سر سفره‌ای است که آدم‌های دورش، سرشان را پایین انداخته‌اند و با بغض لقمه‌هایشان را می‌جوند.
مادر و خواهرم ‌هر از چند گاهی تماس می‌گیرند و از خورد و خوراک و اجاره خانه و اوضاع درس و دانشگاهم می‌پرسند. بابا هیچ موقع پای تلفن نیامده، اما مادر و خواهرم هربار می‌گویند سلام می‌رساند. درباره‌ی شما و کلاس داستان نویسی هم برایشان گفته‌ام. خواهرم فکر می‌کند نویسنده خوبی می‌شوم. همیشه زیادی به من امید دارد. چه می‌داند نوشتن چقدر سخت است و درد دارد.
نوشتن، کره روی نان مالیدن نیست. نوشتن مثل تیغه‌های آبمیوه‌گیری است که درونت را می‌تراشد و لاشه‌ات را مثل پوست چروکیده‌ی پرتقالی قاچ خورده رها می‌کند. دیگر نمی‌خواهم بیش از این خودم را زجرکش کنم و وقت شما را بگیرم. شرمنده اگر دست‌خطم خوب نیست و جا به جا لکه جوهر خودکار روی کاغذ پخش شده.
این نامه را می‌دهم به یکی از بچه‌ها بگذارد روی میزتان.
ارادتمند: م.گ.
نقد این داستان از : علی علی بیگی
باسمه تعالی
با سلام. دوست عزیز خسته نباشید. دوست عزیز داستان شما را خواندم. داستان شما چند ایراد اساسی دارد. نخست پیشنهاد می‌کنم کتاب «از به» رضا امیرخوانی و کتاب «هرگز اسمت را عوض نکن» مجید قیصری را بخوانید. این دو کتاب فقط نامه هستند. نامه‌هایی که داستانی را جلو می‌برند. خواندن این کتاب برایتان در ادامه راه کمک می‌کند. سوال اول من از شما این است: چرا این داستان را در قالب یک نامه نوشته‌اید؟ علت انتخاب این فرم چیست؟ ببینید یک بحث بسیار مهم در داستان‌نویسی انتخاب قالب و فرم است. فرم به هیچ عنوان از مضمون جدا نیست. ما حق نداریم هر مضمونی را در هر فرم دلخواهی جای دهیم. این مضمون است که به ما خواهد گفت کدام فرم را انتخاب کنیم. و برعکس. داستانی که در قالب نامه نوشته می‌شود باید این پتانسیل را داشته باشد که در قالب نامه بیان شود و اگر در این قالب گفته نشود قطعاً ناقص خواهد بود. اگر سوژه انتخابی‌تان اینگونه است پس درست انتخاب کرده‌اید. اما داستان شما اینگونه نیست. هیچ ضرورتی به نوشتن نامه نبود. شما می‌توانستید بدون اینکه نامه‌ای در کار باشد داستان‌تان را بیان کنید.
مورد بعد این است که هیچ نیازی به کلاس داستان نیست. داستان شما کاملاً بی‌ربط به کلاس داستان است. پس وجود استاد و کلاس داستان‌نویسی هم بی‌مورد است و باید حذف شود.
اما تنه اصلی داستان شما. ببینید موضوع اصلی داستان شما چیست؟ عشق به مرجان؟ زندگی در شهر دیگر؟ هیچ کدام از اینها جدی نیستند. عشق آنقدر جدی نشده است. شما باید رابطه با مرجان را شدیدتر می‌کردید. در واقع باید این موضوع اول برای نویسنده مساله شود، دوم برای شخصیت اصلی و در نهایت برای مخاطب. الآن ما به عنوان مخاطب هیچ مساله و درگیری با مرجان نداریم. هم مرجان به سادگی این رابطه را قطع می‌کند و هم شخصیت اصلی به سادگی با این موضوع کنار می‌آید. پس مخاطب هم هم‌دردی نخواهد کرد.
در ادامه سوالی ایجاد می‌شود. اگر واقعاً یک دختر و پسر را به جرم دوستی بگیرند، پسر به پرداخت جریمه چند میلیونی محکوم می‌شود؟ و مجبور می‌شود ماشین پدرش را بفروشد؟ به نظرم غیرقابل باور است. البته این جای تحقیق دارد. من هیچ ادعایی در مورد غلط بودن این بحث ندارم و فقط منظورم این است که غیرقابل باور است. ضمناً ترک خانه توسط پسر هم منطقی نیست. اینکه همه با بغض سرشان را پایین می‌اندازند و ناهار می‌خورند، دلیل قانع کننده‌ای برای ترک خانه توسط پسر نیست. الآن در داستان طوری برخورد می‌کنید که گویی پسر قتلی مرتکب شده و یکی از اعضای خانواده را کشته است! دوستی آن‌ها این‌قدر بار سنگینی ندارد که پسر خانه‌اش را ترک کند و با پدرش حتی پشت تلفن هم صحبت نکند.
منتظر داستان‌های دیگری از شما هستم. موفق باشید.

منتقد : علی علی بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۱
مبین گلستانی » 9 روز پیش
سلام ممنون از وقتی که گذاشتید. قصد دفاع از داستان را ندارم و در مورد فرم و محتوا با شما موافقم. اما در مورد غیرمنطقی بودن جریمه چند میلیونی به نظرم باید به تخریب ماشین پلیس و دیه پای پلیسی که آسیب دیده بود توجه کرد.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت