پاک کردن غبار کلیشه از سر و روی شخصیت‌ها




عنوان داستان : آینه بغل
نویسنده داستان : مبین گلستانی

مسعود پک محکمی به سیگارش زد. سیگار را گوشه‌ی لب‌هایش نگه‌داشت و گفت: جون داداش از ظهر نسخ همین یه نخ بودم.
سهراب ابروهایش را در هم کشید و گفت: شیشه رو بده پایین خفه‌مون کردی. من نمی‌فهمم، آخه مگه تو چند سالته پسر؟ هر روز داری پاکت پاکت پول سیگار میدی. آبکش میشن آخر اون ریه‌هات.
مسعود شیشه را پایین داد. سرش را بیرون برد و دود غلیظ جمع شده در ریه‌هایش را به دست باد سپرد. خودش را در آینه‌ بغل بزگ تریلی ورانداز کرد. موهای مجعدش پیچ‌وتاب می‌خوردند. زورکی به خودش لبخند زد. سبیل نازک قیطونی‌اش بالا رفت و دندان‌های زردش پیدا شد. راستی مگر چند سالش بود؟ بیست‌وهشت ، سی‌ودویا هر عدد دیگری، چه فرقی دارد؟ از کودکی عادت داشت خودش را بزرگتر جا بزند. حالا اما حساب سال و ماه هم از دستش در رفته بود. چند سالی می‌شد که در شرکت گلبار کار می‌کرد. درست از وقتی که مادر پیرش مرد و برای همیشه به تهران آمد. هیچ‌کس نمی‌دانست اصالتا اهل کجاست، حتی آقا سهراب.
زیر چشمی نگاهی به سهراب انداخت. مرد میانسالی با ریش پرپشت و موهای خاکستری صاف و یک‌دست، که دو دو دستی به فرمان چسبیده بود. آقا سهراب آدم کم‌حرف و توداری بود. زیاد با کسی گرم نمی‌گرفت. اما تک‌تک راننده‌های شرکت به مرام و معرفتش قسم می‌خوردند. مسعود با چشم‌های خودش مردانگی سهراب را سر گرفتن همین بار دیده بود. بار جنوب گیر هر کسی نمی‌آید. شرکت دستمزد خوبی بابت آن پرداخت می‌کند. سهراب که حسرت مسعود را دیده بود، بار را با او شریک شد.
مسعود آخرین پک را به سیگارش زد و دودش را فوت کرد به آینه بغل بزرگ تریلی، که انعکاس غروب خورشید در آن می‌درخشید. حرف‌های آقا سهراب را زیر لب زمزمه کرد: آبکش می‌شن آخر اون ریه‌هات...
بعد جوری که سهراب هم بشنود، ادامه داد: خب آبکش بشن. آخرش که چی؟ این ریه‌ها رو سالم و آکبند ببریم زیر خاک برا کی؟ که خوراک کرم‌ها بشن و اون زیر بپوسن؟
سهراب سر تکان داد و گفت: این رسم امونت داری نیست. قهرش می‌گیره اوس‌کریم.
مسعود فیلتر سیگارش را پرت کرد و خیره شد به جاده. با خودش فکر کرد، اوس‌کریم سال‌هاست که با او قهر کرده. در تمام این سال‌ها که شب و روزش را در همین جاده‌های بی‌انتها سپری کرده بود، اوس‌کریم حتی یکبار هم خودی نشان نداده بود. حتما اوس‌کریم هم مثل آقای خدابیامرزش عادت دارد یک گوشه بنشیند و بی‌تفاوت به دست و پا زدن‌های او نگاه کند.
مسعود سرش را پایین انداخت و آه کشید. سهراب با دستش ضربه آرامی به ران پای چپ مسعود زد و گفت: خسته شدی؟ تا مهریز راهی نمونده ها، می‌ریم داخل شهر، یکی دو ساعت استراحت می‌کنیم از اون‌جا به بعد تو بشین.
چشم‌های مسعود گرد شد. سرش را بالا آورد و گفت: داخل شهر چرا؟ از کمربندی می‌ریم دیگه.
سهراب گفت: تعارف نداریم که؛ تو جای برادرم. چه فرقی می‌کنه؟ می‌ریم خونه آبجی من.
مسعود آب دهانش را قورت داد و گفت: زشته آقا سهراب. بی‌خودی مزاحم هم شیره شوما نشیم بهتره.
سهراب گفت: نه داداش چه مزاحمتی؟ یه استکان چای که این حرفارو نداره. من خودم هر موقع بار جنوب بهم بخوره، حتما یه سر به آبجیم می‌زنم. اونم مثه من تنهاس. جز من کسیو نداره.
مسعود ساکت شد. همدردی با دیگران را هیچوقت یاد نگرفته بود، اما احساس تنهایی را عمیقا درک می‌کرد. تنهایی، داغی بود که از ازل بر گرده‌ی بدبخت بیچاره‌هایی مثل او زده بودند. سکوت پیش‌آمده داشت آزار دهنده می‌شد. گفت: فضولی نباشه آقا سهراب، چرا نمیاریش تهرون پیش خودت؟
سهراب گفت: خیلی اصرارش کردم. راضی نمی‌شه. نمی‌تونه از دخترش دل بکنه.
مسعود پرسید: دخترش ازدواج کرده این‌جا؟
سهراب آهی کشید و گفت: اگه زنده بود، الان وقت شوهر دادنش بود. پنجه‌ی آفتاب بود این دختر. حظ می‌کردی نگاش کنی. میومد می‌نشست رو زانوم، می‌گفت دایی برات شعر بخونم؟
اشک در چشم‌های آقا سهراب حلقه زد. آب دماغش را بالا کشید و ادامه داد: تصادف کرد. درست هشت سال پیش. اون شب هم قرار بود از مهریز رد شم. آخر شب که رسیدم، دیدم آبجیم پریشونه. می‌گف دخترش برا خرید رفته بیرون، اما خیلی دیر کرده بود. خدا می‌دونه چی کشید اون شب خواهرم. کل شهرو وجب به وجب گشتیم. دم صبح تو بیمارستان پیداش کردیم. خدا خدا می‌کردم مشخصاتی که می‌دیم درست نباشه، ولی درست بود. گفتن، اگه زودتر می‌رسوندنش بیمارستان، شاید زنده می‌موند. هنوز جلو چشامه، انگار هیچ‌وقت قرار نیست تموم بشه اون شب.
سهراب به سمتی که تابلوی داخل شهر نشان می‌داد، پیچید. مسعود در سکوت به جاده و آسمانی که داشت تاریک می‌شد، چشم دوخت. احساس خفگی می‌کرد. با انگشت به یقه‌اش ور می‌رفت و به گردنش دست می‌کشید. وانتی‌ها کنار جاده بساط راه انداخته بودند. آقا سهراب تریلی را در شانه جاده نگه داشت. حالا آرام‌تر شده بود. گفت: شوهرخواهرمم زیاد دووم نیاورد. بنده خدا خیلی فکر و خیال می‌کرد. حقم داشت. سالگرد دخترش نرسیده، یه شب، تخت خوابید و دیگه بیدار نشد. طفلی خواهرم، کمرش خم شد اون سال. حالا اون این‌جا تنها و بی‌کس، منم که اسیر جاده ها. _آهی کشید و ادامه‌داد_ بگذریم. خوش ندارم از غصه‌هام برا کسی قصه بگم. این یکی هم از دستم دررفت. تو همین‌جا بشین من برم دو کیلو پرتقال بگیرم، دست خالی نریم.
ترمزدستی را کشید و بیرون رفت. مسعود سرخ شده‌بود. انگار دو دست نامرئی گلویش را به سختی می‌فشردند. سرش را به شیشه کنار دستش تکیه داد. در آینه بغل آقا سهراب را می‌دید که داشت سر قیمت پرتقال‌ها چانه می‌زد. در تریلی را باز کرد و بیرون پرید. هوا ابری بود. باد صورت برافروخته‌اش را خنک می‌کرد. حرف‌های آقا سهراب در سرش می‌پیچید: اگه زودتر می‌رسوندنش بیمارستان، شاید زنده می‌موند. انگار هیچ‌وقت قرار نیست تموم بشه اون شب.
آن شب خیلی تاریک بود. شیشه ماشین کاملا خورد شده بود. برف پاک‌کن‌ها هنوز تند تند تکان می‌خوردند. نفسش بالا نمی‌آمد. جرات نداشت برگردد و پشت سرش را نگاه کند. آرام سرش را بالا آورد و به آیینه بغل نگاه کرد. چتری مچاله شده، کیسه‌ی میوه‌ای پاره شده و پرتقال‌هایی که پخش شده‌بودند.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای مبین گلستانی سلام

«آینه بغل» را خواندم. با اینکه سابقۀ داستان‌نویسی‌تان کوتاه است اما داستان خوبی نوشته‌اید. یکی از امتیازهای اثر این است که بدون اتلاف وقت صاف می‌رود سر اصل مطلب. کار را با لفاظی و حاشیه رفتن‌های بی‌ربط شلوغ نکرده‌اید و اگر توصیف و صحنه‌ای در کار آمده همگی در خدمت پیشبرد اثر است؛ در خدمت داستان است. نویسنده خودش را گرفتار مقدمه‌چینی‌های بی‌ربط و بی‌اساس و وقت‌کش نکرده است و مخاطب را یک‌راست به قلب ماجرا کشانده است. لطفا یک بار دیگر به آنچه در افتتاحیه آمده نگاه کنید: «مسعود پک محکمی به سیگارش زد. سیگار را گوشه‌ی لب‌هایش نگه‌داشت و گفت: جون داداش از ظهر نسخ همین یه نخ بودم.
سهراب ابروهایش را در هم کشید و گفت: شیشه رو بده پایین خفه‌مون کردی. من نمی‌فهمم، آخه مگه تو چند سالته پسر؟ هر روز داری پاکت پاکت پول سیگار میدی. آبکش میشن آخر اون ریه‌هات...» همین صحنه و دیالوگی که میان مسعود و سهراب رد و بدل می‌شود دست‌کم پاسخ دو پرسش اساسی را در خودش دارد: اینجا کجاست؟ و داستان داستان چه کسی است؟ معلوم است که داخل ماشین و در جاده هستند و داستان داستان مسعود است. بعد از دیالوگی که در افتتاحیه می‌آید، دوربین داستان دوباره به مسعود برمی‌گردد یعنی اینجا: «...مسعود شیشه را پایین داد. سرش را بیرون برد و دود غلیظ جمع شده در ریه‌هایش را به دست باد سپرد...» شاید تنها ایرادی که از همین ابتدای کار توی ذوق می‌زند جمله‌ای است که مسعود خطاب به سهراب می‌گوید. به خاطر داشته باشید که استفاده از تکیه‌کلام‌های نخ‌نما شده و تکراری، ممکن است شخصیت‌پردازی را به شدت ضعیف بکند و در این صورت به سادگی خطر افتادن به دام تیپ‌سازی‌ها را برای داستان فراهم خواهید کرد. این دو نفر قرار نیست شبیه تیپ‌های فیلم‌فارسی‌ها باشند و یا حتی شبیه هیچکدام از راننده‌های ماشین سنگین در انواع فیلم‌های سینمایی یا مجموعه‌های تلویزیونی یا حتی آثار داستانی؛ شبیه هیچکدام آن‌ها نیستند. این‌ها مسعود و سهراب داستان شما هستند. شخصیت‌های ویژۀ جهان داستانی شما هستند پس در داستان‌ها تا آنجا که ممکن است غبار کلیشه‌ها را از سر و روی شخصیت‌هایتان پاک ‌کنید. از دیالوگ‌هایی که میان این دو نفر برقرار است ما به جنس رابطه‌ها هم پی‌می‌بریم حتی بدون توصیف ظاهری که متن از آن‌ها ارائه کرده می‌توان فهمید که مثلا سهراب از مسعود بزرگتر است به این معنی که با توجه به همین دیالوگ‌ها مخاطب می‌تواند پی‌ببرد که سهراب نسبت به مسعود دل‌نگرانی‌های پدرانه‌ای دارد. مسعود بعد از مرگ مادرش به تهران آمده و هیچکس، حتی سهراب نمی‌داند از کجا آمده است و در وصف جوانمردی سهراب همین بس که «بار جنوب گیر هر کسی نمی‌آید. شرکت دستمزد خوبی بابت آن پرداخت می‌کند. سهراب که حسرت مسعود را دیده بود، بار را با او شریک شد» نویسنده در کوتاهترین جمله‌های ممکن بیشترین اطلاعات را در اختیار خواننده می‌گذارد. آن هم اطلاعات مفید و اطلاعات لازم و اطلاعات کاربردی. اگرچه ماجرای خواهر سهراب و مرگ فرزند و شوهر او کمی شتابزده طرح شده اما پایان‌بندی یکی از بهترین نمونه‌های مثال‌زدنی است. سهراب دربارۀ مرگ دختر خواهرش در تصادف حرف می‌زند که اگر او را زودتر به بیمارستان رسانده بودند شاید زنده مانده بود و بعد ماشین را نگه‌می‌دارد تا برای خواهرش چند کیلو پرتقال بخرد و دست‌خالی نباشد. اینجاست که پل‌تداعی شکل می‌گیرد و پایان‌بندی درخشان خودش را نشان می‌دهد تا معلوم شود چرا کسی نمی‌داند مسعود از کجا آمده است و دلیل اندوه و رنج پنهان او چیست؟ مسعوددر آینه بغل تریلی به ظاهر سهراب را می‌بیند که با میوه‌فروش چانه می‌زند اما در واقع تصویر شبی را می‌بیند که برای او هرگز تمام نمی‌شود: «...آرام سرش را بالا آورد و به آیینه بغل نگاه کرد. چتری مچاله شده، کیسه‌ی میوه‌ای پاره شده و پرتقال‌هایی که پخش شده‌بودند.» به مطالعه، تمرین و تلاش ادامه بدهید. امیدوارم خواننده داستان‌های فراوان و خواندنی شما باشیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
مبین گلستانی » 9 روز پیش
سپاسگزارم از لطف شما استاد محترم و سایت خوب نقد داستان.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت