از خود بپرسید برای چه می نویسم؟




عنوان داستان : اسماعیل
نویسنده داستان : مبین گلستانی

هنوز گوش چپش زنگ می‌خورَد. جای چهار انگشت زمخت، روی صورت گُلی باقی ‌مانده. باد از لابلای درخت‌های لخت دامنه‌ی کوه، می‌پیچد و هو می‌کند. دست اسماعیل را محکم گرفته، از راه مال‌رو بالا می‌روند. هنوز هوا تاریک نشده، اما می‌شود از آن بالا، درخشش فانوس را پشت بعضی پنجره‌ها دید.
به ییلاق که می‌رفتند، روی همین دامنه‌ها، "کرین" را برای بار اول دیده بود. پدر جلودار ایل بود. گُلی همیشه از رفتن به ییلاق سرمست می‌شد. دلش می‌خواست دست بکشد به تنه‌‌ی خزه بسته‌ درخت‌های اسالم. پدر می‌گفت از آن بالا آبی دریای خزر را هم می‌بیند. گُلی اما هر چه چشم‌هایش را تنگ می‌کرد و با دستش سایه‌بان می‌ساخت، باز موفق به دیدن خزر نمی‌شد.
شاید روی همین تپه بود که سرآستین پدر را کشید و پرسید: «آتاجان، اسم اون دهات چیه؟» پدر خم شد و پیشانی گُلی را بوسید. همیشه پیشانی‌اش را می‌بوسید. گفت: «اونجا کرینه جانِ قربان. قشنگه نه؟» گُلی سر تکان داد. پدر گُلی را در آغوش گرفت و بلند کرد. «گوش کن. صدای چلچله‌ها رو می‌شنوی؟» اما گُلی این بار تنها صدای کلاغ‌هایی را می‌شنید، که آن پایین، در پشت و پسله‌های خانه‌های کاه‌گلی، یا روی شاخه‌های خشک درختان گردو، قار می‌کشیدند.
کرین باغی نداشت که در آن گردو نباشد. هر جا که نگاه می‌کردی گله به گله درخت گردو می‌دیدی؛ با تنه‌ای ستبر که ریشه‌های محکمش به عمق خاک چنگ انداخته. اوایل پاییز هر سال، پوست سبز گردو‌ها ترک می‌خورَد. مرد‌ها چوب دستی بلندی برمی‌دارند و با آن به سر شاخه‌ها می‌کوبند. زنها و بچه‌ها گردوهای باریده بر زمین را جمع می‌کنند. اما بعضی شاخه‌ها آنقدر دورند که مرد‌ها مجبور می‌شوند از درخت بالا بروند.
گُلی خانه را جارو می‌زد که صدای شیون و فریاد از دور آمد. دلش شور ابراهیم را زد. چارقدش را به سر کشید و از خانه بیرون دوید. بعدها ابراهیم میان اشک‌هایش تعریف کرد، که برادرش یوسف بالای شاخه‌ی یکی از درخت‌های پیر و بلند "درّه‌باغ" بوده. شاخه مدت زیادی سنگینی یوسف را تحمل نمی‌کند. می‌شکند و زیر پایش را خالی می‌کند. یوسف از آن بالا پرت می‌شود. درست تا پایین درّه، جایی که رود کوچکی از آن می‌گذرد، غلت می‌خورد. ابراهیم بالای سر برادرش زانو زده تن آش و لاش و غرق در خونش را می‌بیند. آب رود، آرام آرام سرخ می‌شود. انگار دارد از زمین خون می‌جوشد. گُلی بارها این تصویر را در ذهنش ساخته و هر بار با تصور نگاه‌های ابراهیم، اشک در چشم‌هایش حلقه می‌زند.
باد اشک حلقه زده در چشم‌هایش را بیرون می‌پرانَد. دیگر هوا تاریک شده. قرص کامل ماه در آسمان پیداست. کوه اول را دور زده‌اند. انعکاس نور ماه روی گنبد امامزاده‌ی بالای کوه، برق می‌زند. اسماعیل بی‌تابی می‌کند. نمی‌تواند پا به پای مادرش راه برود. گُلی پسرش را در آغوش می‌کشد و روی شانه‌هایش می‌نشاند.
دو سال بود که با ابراهیم زیر یک سقف می‌خوابید، اما آبستن نمی‌شد. زنهای همسایه نیش می‌زدند که دختر "سجهرودی" اجاقش هم کور است. ابراهیم هیچ‌وقت بهانه‌ی بچه را نمی‌گرفت، اما گُلی خیلی دلش می‌خواست کسی باشد از گوشت و خون خودش، که رنگ و بوی ابراهیم را بدهد. کسی که در نبود ابراهیم او را زنده نگه دارد. کاش بچه داشت. شاید اینطور، کمتر دل‌تنگ پدر می‌شد. شاید بی‌خیال طعنه‌های زن حضرت قلی خان می‌شد، که شوهر هیزش وقت مستی از چشم‌های او تعریف می‌کرد.
بی‌بی روشن، مادر ابراهیم، تنها زنی بود که با گُلی مثل غریبه‌ها رفتار نمی‌کرد. او هم آنقدر پیر بود که حرف‌های گُلی را یکی در میان می‌شنید. اما هرچه بود، بهتر از خیره شدن به دیوار و فکر و خیال کردن بود. بی‌بی روشن از آن پیرزن‌هایی بود که برای هر مشکلی می‌توانند از صبح تا شب توصیه و نصیحت کنند. به گُلی گفته بود، شبی که قرص ماه کامل می‌شود با شوهرت بخواب. نیمه شب بلند شو، یکه و تنها از کوه بالا برو. خودت را در آب چشمه‌ی پای امامزاده غسل بده. هفت مرتبه حمد و سوره بخوان و هفت مرتبه پاشنه‌ی پای راستت را بکوب روی سنگ‌های سیاه کف چشمه. آفتاب نزده نماز صبحت را همان‌جا کنار ضریح آقا بخوان. قنوت که گرفتی بگو "اللهم اعطنی ولداً صالحاً" بی‌ برو برگرد بچه‌ات می‌شود. اگر دختر شد اسمش را بگذار"هاجــر"، اگر پسر شد "اسماعیل".
اسماعیل خواب رفته. روی شانه‌ی گُلی سنگینی می‌کند. گُلی سر اسماعیل را آرام جا به جا می‌کند، مبادا بیدار شود. راه زیادی آمده‌اند. تنها صدای جیرجیرک است و باد. هر طرف که نگاه می‌کنی، فقط صخره می‌بینی و گَوَن‌های خشکیده‌ای که از لابلای صخره ها بیرون زده‌اند. آن موقع که هنوز ایل کوچ می کرد، گُلی گل‌های ارغوانی و سفیدِ گَوَن‌های تازه روییده را خیلی دوست داشت. پدر می‌گفت: «مراقب باش دستت به خار‌هایشان نخورد که از خار مغیلان بدتر است.» خار مغیلان را ملا روی منبر تعریف می‌کرد که چه به روز اُسرای دشت کربلا آورده.
مُحرّم شده بود. حال یوسف روز به روز بدتر می‌شد. استخوان‌های شکسته‌اش کج و ناجور جوش خورده بودند. نه حرف می‌زد و نه تکان می‌خورد. مثل تکه گوشتی، کنج خانه افتاده بود. مادرش روزی سه نوبت غذا به حلقش می‌ریخت. تشک زیرش بوی تعفن می‌داد. هر هفته، گُلی همراه ابراهیم و بی‌بی روشن، تشک را با هزار مکافات بیرون می‌کشیدند تا بشورند. گُلی بی‌بی روشن را جای مادری که هرگز ندیده بود، دوست ‌‌داشت. مادری که داشت مثل خیمه‌های عصر عاشورا می‌سوخت و فرومی‌ریخت. شب تا صبح بالای سر پسر نیمه جانش می‌نشست و قرآن می‌خواند. می‌خواند و اشک می‌ریخت. سواد خواندن نداشت، سوره‌هایی که از حفظ بود را چند بار می‌خواند. گاهی هم لابلای سوره‌هایش زیارت عاشورا و ادعیه دیگر قاطی می‌شد.
ابراهیم بعد از افتادن یوسف، دیگر ابراهیم همیشگی نشد. تا دیر وقت بیدار می‌ماند و صبح کله سحر از خانه بیرون می‌زد. شب‌های دهه اول محرم، اهالی کرین دسته راه می‌انداختند. مردها و پسرهای جوان با قمه یا دست خالی به سر و سینه می‌زدند. پا می‌کوبیدند و نوحه می‌خواندند. آخر شب چند جوان زیر بغل‌های ابراهیم را می‌گرفتند و به خانه می‌آوردند. تمام تنش غرق در خون بود. با قمه آنقدر به فرق سر خود می‌کوبید تا از حال می‌رفت. نمی‌گذاشت گُلی دست به زخم‌هایش بزند. حالش که جا می‌آمد، خودش سرش را می‌شُست و با دستمال سفیدی می‌بست. بعد لحافش را دور از گُلی و اسماعیل پهن می‌کرد و دراز می‌کشید. دراز می‌کشید اما خوابش نمی‌برد. گُلی بچه به بغل، گوشه‌ای می‌نشست و بی‌صدا اشک می‌ریخت. اشک گونه‌هایش را خیس می‌کرد. قطره قطره می‌افتاد روی پستانش و قاطی شیری می‌شد که اسماعیل می‌خورد.
ظهر عاشورا، ابراهیم حال دیگری داشت. به خانه که آمد گُلی را بغل گرفت. بعد از افتادن یوسف اولین بار بود که لبخند به لب داشت. صورت گُلی را بوسید. اسماعیل را روی دست بلند کرد، بوسید و به چشمهایش مالید. می‌گفت باید به زیارت کربلا برود. سیدالشهدا حتما شفای برادرش را می‌گذارد کف دستش. گُلی نمی‌خواست ابراهیم برود. می‌ترسید تک و تنها، با اسماعیل شیرخواره‌اش، توی روستایی که هنوز در آن غریبه بود، بماند. اما ابراهیم اصرار داشت هرطور شده خودش را به کربلا برساند. خرج سفرش را هم از حضرت قلی خان قرض کرده بود. می‌گفت اگر همین فردا راهی شوم، اربعین وسط بین الحرمین قمه می‌زنم. بی‌بی روشن ابدا مانع ابراهیم نشد. جای زخم‌های قمه روی فرق پسرش را بوسید و گفت: «قرآن پشت و پناهت.» گُلی نمی‌توانست رفتن ابراهیم را نگاه کند. چشمش به اسماعیل بود که دست‌هایش را از دو طرف باز کرده بود و پنجه‌هایش را به تمنای در آغوش کشیده شدن، باز و بسته می‌کرد.
باد ابرهای سیاهی را به آسمان آورده. ماه پشت ابرها گم شده است. راه تاریک‌تر از قبل شده. سر انگشت‌های گُلی یخ زده و می‌سوزند. پاهایش دیگر توان راه رفتن ندارد. هر قدمی که برمی‌دارد، با هر بار بالا و پایین شدن پاهایش، انگار درختی از تنه قطع شده به زمین می‌افتد. نگران اسماعیل است. آنقدر با عجله راه افتاده بود، که یادش نماند لباس بیشتری برای پسرش بردارد. صدای گرگ‌هایی می‌آید که در دوردست‌ها، بالای کوه‌های سیاه زوزه می‌کشند. گُلی با اسماعیلِ خوابیده بر دوشش، از کوه دوم پایین آمده‌اند. راه مال رو دو شاخه می‌شود. چپ یا راست؟ نمی داند کدام راه درست است. تمام زندگی‌اش پر از دوراهی بوده.
پانزده سالش تمام نشده بود. چند سالی می‌شد که دیگر پدر همراه ایل به ییلاق نمی‌رفت. تمام سال را در سجهرود می‌ماندند. پدر دنبال پیشرفت بود. مدام به رشت و گیلان سفر می‌کرد. سودای شهری شدن داشت. در گیلان، با "انوش فرسایی" آشنا شده بود. انوش یکی از خان‌های ثروتمند گیلان بود. اسم انوش از دهان پدر نمی‌افتاد. می‌گفت آن‌قدر پول دارد که می‌تواند کل زمین‌های خلخال را یک جا بخرد. از وقتی دمخور انوش شده بود عرق می‌خورد. شیشه عرق را بالا می‌برد و همه‌اش را یک نفس سر می‌کشید. کله‌اش که داغ می‌شد، از آمال و حسرت‌هایش می‌گفت. می‌گفت: «من چه کم از انوش دارم؟ من هم باید کت و شلوار بپوشم و کراوات از یخه‌ام آویزان کنم. کلاه شاپو سرم بگذارم. اُتول سوار شوم و دو سه تا زنِ سفید و تپل کنارم بنشانم.» گُلی از مستی پدر می‌ترسید. از وقتی مادرش مرده بود، پدر برایش مادری هم می‌کرد، اما امان از شب‌هایی که عرق می‌خورد. بی‌اعتنا به گُلی یک بند با خودش حرف می‌زد. آخرسر هم از حرف‌های خودش عصبانی می‌شد و شیشه عرق را زمین می‌کوبید. عاقبت روزی انوش فرسایی، به قول پدر، قدم رنجه فرمود و چند روزی مهمان خانه‌شان شد. مردی بود هم‌سن و سال پدر اما هیچ شباهتی به او نداشت. قدِ کوتاه و شکمی به بزرگی خیک داشت. سری بی‌مو با دماغی عقابی و چشم‌های زاغی که بد نگاه می‌کردند. به پدر گفته بود از همان نگاه اول دلباخته‌ی گُلی شده. پدر بدش نمی‌آمد پدرزن انوش بشود. هرچه گُلی می‌گفت حالش از ریخت انوش بهم می‌خورد، به خرجش نمی‌رفت. گُلی نمی‌فهمید چطور می‌شود زن چنین مردی شد. چطور می‌شود خانه‌ای را تحمل کرد که در آن زنهای بزرگتر خان با نفرت به آدم نگاه می‌کنند؟ چرا پدر هیچ‌وقت ابراهیم را نمی‌بیند؟
ابراهیم جوان خوش قامتی بود که برای کار از کرین به سجهرود می‌آمد. پدر کار‌های نجاری‌اش را به او سپرده بود. گُلی عاشق این بود که از دور به تماشای چوب ارّه کردن ابراهیم بنشیند. یک دستش را روی چوب می‌گذاشت و با دست دیگرش ارّه را عقب جلو می‌کرد. بعد نفس جمع شده در سینه‌اش را با قدرت روی چوب‌ها فوت می‌کرد. ذرات خاک ارّه در هوا پخش می‌شدند. دانه‌های ریز و کوچکی که میان بارقه‌های خورشید، مثل ستاره می‌درخشیدند و بالا می‌رفتند. پدر، ابراهیم را جوان یک لاقبایی می‌دانست که فقط به درد حمالی می‌خورد. اما از نظر گُلی، ابراهیم خیلی بیشتر از اینها بود. حرف‌های ابراهیم ساده و دلنشین بودند. روزی که با گُلی تنها شده بود او را کناری کشید و گفت: «من فراریت می‌دهم. نمی‌گذارم زن این کفتار بشی. با من بیا. با هم می‌ریم کرین، خودم تا عمر دارم مراقبتم.» گُلی سرخ شده بود. نمی‌توانست تصمیم بگیرد.
مثل همین حالا که هنوز رو به دو راهی ایستاده است. اسماعیل را آرام زمین می‌گذارد.
- اسماعیل جان! ننه قوربان کدوم طرف بریم؟
اسماعیل روی پا بند نمی‌شود. مست خواب است. تلو تلو می‌خورد. گُلی دوباره قربان صدقه‌اش می‌رود و می‌پرسد: «اسماعیل جان! ننه کدوم وری بریم؟» اسماعیل همانطور خواب آلوده، دست چپش را بالا می‌آورد. گُلی دستش را می‌بوسد. پشت خود سوارش می‌کند و راهی جاده‌ای می‌شود که اسماعیل نشان داده. باد هر لحظه شدید‌تر می‌شود. گُلی خمیده راه می‌رود. سعی می‌کند سرش را بالا بگیرد تا مانع اصابت ضربه‌های وحشیانه باد به اسماعیل شود. نمی‌تواند چشم‌هایش را باز نگه دارد صورتش نقطه نقطه خیس می‌شود. اولـین برف زمستان همراه باد شده، بوران درست کرده است. صورت گُلی می‌سوزد.
ظهر بود. آفتاب از لابلای شاخه‌های لخت درختان گردو، روی صورتش می‌تابید. ایستاده بود، رو در روی "حضرت قلی" خون خونش را می‌خورد. تند تند نفس می‌کشید. حضرت قلی آدم جمع کرده بود و می‌خواست درخت‌های باغشان را قطع کند. سنگینی نگاه سرد حضرت قلی، آزارش می‌داد. مرد‌های تبر به دستی را نگاه می‌کرد که سر‌هایشان را پایین انداخته، عقب ایستاده بودند. بیشترشان از دوست‌های قدیمی ابراهیم بودند. گُلی فریاد کشید: «نمی‌گذارم ببریدشون. این درختا مال اسماعیلن» حضرت قلی پقی زد زیر خنده. سبیل‌های پرپشتش بالا رفت و دندان‌های زرد و یکی در میانش نمایان شد. با لودگی گفت: «اسماعیل درخت به چه کارش میاد، نکنه درختم اسبابِ بازی شده؟»
مردهای پشت سرش به خنده افتادند. دوباره چهره‌اش را در هم کشید و جدی‌شد. گفت: «حیف نیست خودتو مضحکه این قلچماقا کردی؟» گُلی نگاهش را از صورت حضرت قلی برداشت و گفت: «بر باعثش لعنت.»
حضرت قلی صدایش را بالا برد: «بشمار... بر مردی که چهار سال آزگار به بهانه‌ زیارت کربلا، زن و بچه‌شو ول کرده به امون خدا و معلوم نیست کدوم قبرستون درّه‌ای غیبش زده، لعنت!»
راه افتاد توی باغ. برگ‌های خشک گردو زیر پاهایش خش خش صدا می‌کردند. گفت: «من چه گناهی کردم که پولمو به ابراهیم قرض دادم؟»
گُلی گفت: «سه سال همه محصولات باغمون رو بردی برا خودت فروختی، بدهی ابراهیم پاک نشد؟ از این چهار تا درخت که سهم پسر ابراهیمه هم نمی‌گذری بی‌انصاف؟»
حضرت قلی آه کشید و گفت: «هنوزم داری سنگ اون گور به گور شده رو به سینه می‌زنی؟ ابراهیم تا الان هفتاد تا کفن پوسونده.»
تیره‌ی پشت گُلی تیر کشید. سرش را پایین انداخت و زیر لب گفت: «ابراهیم زنده ست.»
حضرت قلی نزدیک‌تر آمد و گفت: «بیچاره... آخه اگه زنده باشه که بدتره. تو باید شکر خدا کنی که گرگ یا راهزن بهش زده باشه. فکر نمی‌کنی زنده‌اش تو این چهار سال چه غلطی می‌کرده؟ حتما بیخیال زن و بچه و ولایت خودش شده، چهار سال چشم به در منتظر نشستی چی شد؟ تو هنوز جوونی. هنوز بر و رو داری. هنوز چشات آدمو اسیر می‌کنه. اینطور خودتو از بین می‌بری. من خودم زیر پر و بالتو می‌گیرم صد تای این باغ گردو رو می‌ریزم به پات. برات قصری تو رشت می‌سازم کیف کنی. ول کن اون مادرمرده رو. مال من شو ببین چجوری خودت و پسرتو تو پر قو نگه می‌دارم. تو از اولم از سر ابراهیم زیادی بودی.»
گُلی نتوانست خشم و نفرتش را در سینه نگه دارد، تف کرد به صورت حضرت قلی و گفت: «بی‌غیرت!» حضرت قلی سرش را عقب برد و چشم‌هایش را بست. چشم که باز کرد خون توی آن‌ها دویده بود. بدنش می‌لرزید. دست راستش را بالا برد، اما نه برای پاک کردن صورتش. دست سنگینش را با چهار انگشت زمخت روی صورت گُلی خواباند. ضربه آنقدر محکم بود که برق از سر گلی پرید. همه جا سیاه شد. گوش چپش زنگ می‌خورد. پاهایش به لرزه افتاد و مثل ستون‌های یک خانه کلنگی فرو ریخت. مردها دورشان حلقه زده بودند. نفس کسی در نمی‌آمد. قفسه سینه‌ حضرت قلی تند تند بالا و پایین می‌شد. کلاغ‌ها سر شاخه‌ی درخت‌ها بلند بلند قار می‌کشیدند. گُلی دستش را به تنه درختی گرفت و آرام بلند شد. برگ‌های خشکیده گردو لای چین‌های دامنش گرفتار شده بودند. مردها را یک به یک نگاه کرد. چشم‌هایش پر خون بود و چانه‌اش می‌لرزید. آب دهانش را به سختی فرو داد. قطره اشکی روی گونه‌ی چپش غلتید و به زمین افتاد.
همه جا تاریک است. همه جا برف است. برف و بوران با شدت می‌بارد. مسیر جاده زیر برف‌ها گم شده. گُلی کورمال کورمال بین برف‌ها پا می‌کشد و جلو می‌رود. دانه‌های برف سرازیر می‌شوند توی پاپوشش، آب می‌شوند و سرما را به مغز استخوانش می‌رسانند. چقدر مانده برسند؟ پاهای گُلی دیگر قدرت قدم برداشتن ندارد. زیر پایش لیز می‌خورد، تعادلش را از دست می‌دهد و همراه با اسماعیل، زمین می‌خورد. اسماعیل از خواب پریده، وحشت زده گریه می‌کند. گُلی اسماعیل را در آغوش می‌گیرد، به شکمش می‌چسباند و رویش چنبره می‌زند.
ابراهیم... ابراهیم... باید ابراهیم را پیدا کند. اما چطور؟ نمی‌شود تک و تنها، پای پیاده تا کربلا رفت. خدایا نکند بلایی سرش آمده باشد... نه. پیدایش می‌کند. پدر حتما کمک می‌کند. راستی چطور با پدر رو به رو شود؟ باید به سجهرود برگردد. دلش می‌خواهد خانه‌ی پدر را جارو کند، به یاد بچگی‌هایش دنبال مرغ و خروس‌های توی حیاط بدود. دوست دارد دست بکشد به در و پنجره‌هایی که ابراهیم ساخته بود. سرش را از خجالت پایین بی‌اندازد، شاید پدر مثل همان وقت‌ها بغلش بگیرد و پیشانی‌اش را ببوسد. یعنی دلش با دیدن اسماعیل نرم می‌شود؟ یا غیرت عشایری‌اش نمی‌گذارد به صورت گُلی نگاه کند؟ نه، پدر خیلی غیرت دارد؛ نمی‌گذارد اسماعیل یتیم بزرگ شود، حتما ابراهیم را پیدا می‌کند. حتما جای سیلی را که روی صورتش ببیند، گردن حضرت قلی را می‌شکند، سرش را می‌برد، می‌گذارد روی سینه‌اش تا عبرت همه‌ی خان‌های خلخال شود. اما...، نکند یک کشیده آبدار بخواباند بیخ این یکی گوشش؟ آخ که چقدر دلش برای دست‌های پدر تنگ شده! باید به سجهرود برگردد. حتی اگر پدر توی گوشش بزند و قلم پایش را بشکند. به سجهرود که برسند حتما به پدر می‌گوید، کرین آنطور که از بالای تپه‌ها به نظر می‌رسید، قشنگ نیست.
نباید بخوابد. تا سجهرود راهی نمانده. اما این برف... این بوران... این وقت شب...
نکند گرگ بهشان حمله کند؟ دست‌هایش را بیشتر از هم باز می‌کند. اسماعیل را بیشتر می‌پوشاند.
شب است. صدای زوزه‌ی گرگ، بین تار زدن عاشیق‌ها و کل کشیدن زنها به گوش می‌رسد. لباس عروس تنش است. سوار اسب سرخی شده که انوش فرسایی افسارش را می‌کشد. عاشیق‌ها دیوانه‌وار ساز می‌زنند، زنها می‌رقصند و "ساری گلین" می‌خوانند. مردی از دور نزدیک می‌شود. پدر است. چشم در چشم گُلی خیره می‌شود و می‌گوید: «آبرومو بردی.» بعد سرش را پایین می‌اندازد و آرام آرام دور می‌شود. گُلی هرچه پدر را صدا می‌کند برنمی‌گردد. انوش قاه قاه می‌خندد. خنده‌ای وحشتناک و طولانی. می‌چرخد رو به گُلی. انوش نیست، حضرت قلی است که دندان‌های زرد و یک در میان، توی دهانش تاب می‌خورد. گُلی جیغ می‌کشد. زین اسب کج می‌شود و گُلی را پرت می‌کند توی درّه. همه‌ی بدنش کوفته شده. افتاده وسط رود کوچک ته درّه. لباس‌هایش همه خیس شده. از رود خون جاریست. یوسف را می‌بیند، با استخوان‌های بیرون زده بالای رود. آرام به یوسف نزدیک می‌شود. خوب که نگاه می‌کند، می‌بیند ابراهیم است که با آن حال و روز وسط رود افتاده. گُلی جیغ می‌کشد اما صدا از گلویش بیرون نمی‌آید.
صدای قار قار کلاغ می‌آید. بیدار می‌شود. هنوز چنبره زده روی اسماعیل. بوران آرام گرفته. هوا کم کم روشن می‌شود. سرتاسر دشت سفید پوش شده. پشتش دو سه بند انگشت برف نشسته است. بلند می‌شود و خود را می‌تکاند. اسماعیل سرفه می‌کند. گُلی اسماعیل را بغل می‌گیرید. پیشانی‌اش را می‌بوسد. خیلی داغ است. تب دارد. اسماعیل روی شانه‌ی گُلی خواب و بیدار است. نفس‌هایش خس خس می‌کند، آب می‌خواهد. گُلی روی برف‌ها راه می‌افتد.
- «الان می‌رسیم جانِ قوربان. نخوابی‌ها اسماعیل... الان می‌رسیم سجهرود. میریم خونه آتاجان آب میخوری. زیر کرسی دراز میکشیم برات قصه ابراهیم و اسماعیل میگم.» گُلی حرف می‌زند و راه می‌رود. دیگر پاهایش را حس نمی‌کند، اما مهم نیست، هنوز می‌تواند راه برود.
شب فرا رسیده بود. ستاره‌ها پشت پنجره سوسو می‌زدند. گُلی اسماعیل را بوسید و توی گهواره چوبی،‌ که ابراهیم ساخته بود خواباند. ابراهیم دست‌هایش را دور کمر گُلی حلقه کرد و گردنش را بوسید. گُلی ابراهیم و اسماعیلش را نگاه می‌کرد که زیر تابش‌ فانوس می‌درخشیدند. سرش را خم کرد و خیره به صورت ابراهیم شد. دلش می‌خواست دست ببرد توی موهایش و آشفته‌شان کند. دست ابراهیم را فشرد. با لطافت گفت: «ابراهیم... بیا برگردیم سجهرود. نمی‌دونی چقدر دلم برای آتام تنگ شده!» ابراهیم لبخند زد و گفت: «مطمئنی آتاجانت سر منو نمیبره بذاره رو سینم؟» گُلی خندید و ابراهیم را در آغوش گرفت.
- آتاجانم حتما مارو می‌بخشه وقتی ببینه اسماعیل چقدر شبیهش شده.
کم کم درخت‌هایی پیدا می‌شوند که برف شاخه‌هایشان را خم کرده. چند کلاغ با هم سر گردویی که زیر برف‌ها پیدا کرده‌اند، دعوا راه انداخته‌اند. صدای کلاغ‌ها دشت را پر کرده. برف یکدست و سفید همه جا را پوشانده. تنها جای پاهای گُلی است که خط ممتدی روی آن‌ها کشیده. بوی هیزم سوخته می‌آید. گُلی دود سیاهی که از دودکش خانه‌های آبادی پایین دشت، بالا می‌رود را می‌بیند. بغض می‌کند. اسماعیل را روی شانه‌هایش جا به جا می‌کند و سریع‌تر قدم برمی‌دارد.
- اسماعیل، ننه، رسیدیم. رسیدیم قربون سرت بشم.
اسماعیل هیچ چیز نمی‌گوید. دیگر حتی خس خس هم نمی‌کند.
- اسماعیل ننه؟ اسماعیل جان؟
گُلی می‌ایستد. تن سرد و بی‌جان اسماعیل را روی برف‌ها می‌خواباند. اسماعیل دیگر نفس هم نمی‌کشد.
روی تمام کوه‌ها و درخت‌ها، پشت بام همه‌ی خانه‌ها برف نشسته. رود کوچک، یخ بسته است. برف همه چیز را ساکت کرده، تنها صدای قار قار کلاغ می‌آید و نعره‌های زنی که مو از سر خود می‌کند و فریاد می‌زند: «اسماعیل اسماعیل»
فردا دوباره برف می‌بارد. برفی که ردپاهای گُلی را پاک می‌کند.
نقد این داستان از : احسان رضایی کلج
جناب آقای گلستانی سلام
سوالی که هر نویسنده بعد از شناخت عناصر داستان باید از خود بپرسد این است که برای چه می‌نویسم؟ پاسخ به این سوال همان نظرگاه نویسنده است. این نظرگاه گاه آشکارا در داستان گفته می‌شود و گاهی نیز در زیرمتن اثر نهفته است و مخاطب با کشف آن به لذت می‌رسد. اما اگر نظرگاه و هدفی در نوشتن اثر وجود نداشته باشد می‌توان به راحتی گفت متن تبدیل به داستان نشده است.
در «اسماعیل» ما با گونه‌ای از داستان عامیانه مواجهیم. در قالب کاملا شناخته شده و کلیشه‌ای، دختری برای فرار از ازدواج اجباری با پسری کارگر می‌گریزد و در جایی شروع به زندگی می‌کنند. بعد از سال‌ها مرد به بهانه‌ی گرفتن شفا راهی کربلا می‌شود و هرگز بازنمی‌گردد و زن درحالی به خانه‌ی پدر بازمی‌گردد که فرزند خود را از دست می‌دهد و بعد؟ هیچ. هیچ گونه برداشتی از متنی که نوشته‌اید نمی‌توان داشت. حتی نمی‌توان به خرافه‌های آن ایراد گرفت چرا که نه پشتوانه‌ی مذهبی مشخصی دارند و نه ارجاعی به ماجرای اسطوره‌ای داده شده است.
البته زبان قلم شما زبان خوبی است. شما قلم قصه‌گویی دارید اما این قلم را باید در راهی استفاده کنید که بهره‌ای برای مخاطب داشته باشد. حتی اگر علاقه‌مند به داستان‌های عامه پسند هستید باید در این زمینه بیشتر مطالعه کنید و بدانید این ژانر ادبی خواستگاه نویسندگان بزرگی همچون ویکتور هوگو، بالزاک و غیره است.
شروع متن شما بد نیست هرچند می‌توانست کشش بیشتری داشته باشد اما همان که زمان و مکان وقوع رویداد به صورت حدودی مشخص می‌گردد مخاطب را جذب می‌کند. همچنین شخصیت‌ها به خوبی معرفی می‌شوند اما سوال بی‌پاسخ این است که ماجرا چیست؟ زنی با معشوق خود گریخته و حالا نمی‌دانیم چرا و به دست چه کسی مورد آزار قرار می‌گیرد. در میانه‌ی اثر پاسخ این سوال داده می‌شود اما کماکان نمی‌دانیم جریان چیست؟ چرا تمام این اتفاقات افتاده است؟ آیا نام فرزند او اسماعیل انتخاب شده تا قربانی شود؟ قربانی چه چیزی؟ فرار مادر و یا خرافه پرستی پدر؟ یا زیاده خواهی و تنگ نظری دنیا؟ ایراد اصلی داستان شما دقیقا در انتهای اثر است. آن‌جا که شما باید در پایان‌بندی به نتیجه‌ای می‌رسیدید و مخاطب را هم با مقصود خود آشنا می‌کردید. درحالیکه همان‌گونه که زن داستان در زمینی سرد و فرزند مرده رها شده، مخاطب شما هم در میانه اثر رها می‌شود.
به شما پیشنهاد می‌کنم به نظرگاه خود فکر کنید. این‌که در این داستان چه می‌خواهید بگویید بسیار مهم است و بعید می‌دانم هیچ ایده‌ای در ذهنن نداشته باشید و فقط احتمالا موفق به ورود این فکر به داستان نشده‌اید. شما می‌توانید با توجه به نظرگاه، پایان‌بندی داستان خود را اصلاح کنید و به داستانی خوب در ژانر عامه‌پسند دست پیدا کنید.

ارادتمند
احسان رضایی کلج

منتقد : احسان رضایی کلج

با ارایه چند دست‌نویس در 13 سالگی به عضویت آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمدم. پنج سال تمام هر هفته از غرب به شرق تهران راه می‌پیمودم تا در جلسات نقد استاد عزیز محمدجواد جزینی شرکت کنم. هم زمان با حضور در دانشگاه، دومین آفتاب ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت