گاهی «مکان» شخصیت اول روایت است




عنوان داستان : خطهای نامرئی
نویسنده داستان : حسن تقی پور

لعنت به دریا ،لعنت به زمین ،لعنت به آدما ،لعنت به این رادیو که حتا نمیتونه یک پیام مخابره کنه .
خششش
خشششش
اسم من اصلا اسم من مهم نیست. من یک انسانم، یکی از هم نوعان شما که به کمک نیاز دارم. من روی تمام فرکانس های رادیویی ای ام پخش می کنم، لطفا اگه کسی صدای من رو می شنوه به من کمک کنه من اینجا گیر افتاده ام، تمام...
این جملات به مدت سه ماه آزگار تنها راهی بود که برای ارتباط با دیگران میشد رفت، البته من غافل از این بودم که این راه تهش ناکجا آباده؛ جوری شده بود که دیگه نمیتونستم چهره یک انسان رو تصور کنم .
میدونی بعضی اوقات کمترین چیز ها که هر روز دم دست مونه میشه یک آرزو پس الان قدر هرچیزی رو که داری بدون. اون روز تنها آرزوی من ارتباط با دنیای بیرون بود. یک گوشی یک فرستنده هر چیزی که بتونم به بیرون تماس بگیرم. اون روز همانطور که توی جنگل و در بین درختان مختلف پرسه میزدم، با یک ساختمان در میانه درختان رو به رو شدم به سرعت به طرفش دویدم. یک ایستگاه رادیوی بود، به نظر متروک میومد با دیدن ایستگاه مثل کسی بودم که بعد سال های زیاد معشوقه اش رو دیده. نزدیک تر شدم در وسط و بالای درختان به یک مثلث بزرگ آهنی برخوردم یکی از آنتن ها که بزرگ آنتن ها دیگه بود، زندگی به مجالش خوش نیومده و سر تعظیم فرود آورده بود .
ساختمان ایستگاه ،سنگی و در آهنی زنگ زده ای داشت، در نیمه باز بود انگار کسانی که اینجا کار میکردن، فرصتی برای بستن در نداشتن با عجله هر چه تمام اینجا رو ترک کردن. با صدای غرش لولا های در وارد شدم، به محض ورودم چند پرنده از شیشه شکسته جلو فرار کردن. تنها نور ورودی به ساختمان، پرتوهای نوری که از لا به لای شاخه و برگ درختان از پنجره جلویی وارد میشد بود. چند لحظه ای طول کشید که مردمک چشمم به این نور عادت کنه، موتور برق رو پیدا کردم و روشنش کردم. همه دستگاه ها روشن بودن و از غذای های روی میز میشد فهمید که اتفاق بدی افتاده. سراغ میکروفون رفتم و شروع به صحبت کردم، ولی بعد از چند دقیقه که جوابی نشنیدم فهمیدم که افتادن آنتن، مثل تموم شدن سوخت ماشین وسط بیابون میمونه راه نجات من رو هم با خودش برده، خوشبختانه مواد غذایی تا یکسال اینجا توی انبار های ایستگاه وجود داشت. دستگاه ظبط صدای اونجا من وسوسه به ظبط کردن خاطرات و آرزوهام کرد، که اگه زنده نموندم اینا رو از خودم به یادگار بزارم.

روز اول امروز رو به کشف دور اطرافم گذروندم. فهمیدم که اینجا مثال یک باغ می مونه وسط یک بیابون البته باغ رو باید با خشکی و بیابون رو با اب عوض کرد یعنی من توی یک جزیره متروک گیر کرده ام جوری که نقشه های ایستگاه نشون میدن این جزیره بین دو کشور که با مرزهای آبی به هم متصل اند. احتمالا الان دیگه نگرانم شده ان و دنبالم میگردن، امیدوارم زودتر پیدام کنن تمام.
.
.
.
.
.
روز بیستم آب و هوا جوریه که میخواهد ازم به خاطر کارهای که نکردم، انتقام بگیر صدای رعد برق خواب رو ازم گرفته. دلم برای همسرم تنگ شده، یعنی الان مشغول چه کاریه ای کاش میتونستم دوباره ببینمش حتی برای یک لحظه (صدای هق هق )....
.
.
.
.
.
روز چهل و پنجم میخواهم بهتون بگم که چرا اینجا گیر افتادم میدونید چه خط های که حتی وجود خارجی ندارن، ولی افراد زیادی به خاطر اونها مردن، توی دنیای ما بهش میگن مرز. میدونی انسان هایی که دستور حمله به یک جای دیگر رو صادر میکنن چه جور آدمایی اند، اینا همون انسان های اولیه با غریزه وحشی گری اند که لباس تمدن به تن کردن و فقط در زمان جنگ خود واقعیشون رو نشون میدن. اصلا چرا جنگ مگه ما همه مون از یک جنس نیستیم چرا مرز و محدودیت هممون انسانیم هممون یک جور متولد شدیم و ههمون یک جور از دنیا میریم، به خاطر یک مشت مزخرفات مثل زبان ، رنگ پوست و و و و به جون هم افتادایم و همو تیکه پاره می کنیم. درست مثل انسان های اولیه پس این همه سال گذشت و ما عاقل تر شدیم چه فایده ای، فقط برای اینکه اسلحه های جدید تر بسازیم گاهی اوقات ما آدم بزرگ ها مثل بچه ها به دلایل مضحکانه یک جنگ رو شروع میکنیم. هرجا این کره خاکی تعدادی دورهم جمع شدند و یک خط دور خودشون کشیدن که اصلا دیده نمیشه و میگن بدون اجازه ما کسی نباید وارد اینجا بشه جالبه مگه نه؟
گیر افتادن من هم اینجا به همین دلایل مضحکانه است وقتی که از بین دو کشور رد میشدم، یک ناو جنگی باهام تماس گرفت من همه چیز رو توضیح دادم از بی طرف بودنمون از اینکه داریم بار برای یک جای دیگه میبریم ولی اونا حرف تو کلشون نرفت وشروع کردن به آتش توپ ها به سمت ما در عرض چند ثانیه کشتی که سال ها مثل مادر از من و هم قطارام در برابر طوفان و هرچیز دیگه ای محافظت میکرد، یکدفعه ما رو تنها گذاشت و جایی رفت که تا آخر عمرش استراحت کنه و شاهد، بازی و شنا کردن ماهی ها بشه و فقط من در بین اون ها زنده موندم
.
.
.
.
.
روز هشتاد و هشتم امروز نزدیک سه ما گذشته گاهی اوقات با خودم میگم برم این بازی روتموم کنم، از این دنیا و بدبختی هاش راحت بشم. نههههه هنوز هستن کسانی که برای من اهمیت قائل اند، هنوز منو دوست دارند. ولی اگه اینجوریه چرا کسی به دنبال من نگشته. چرا؟ یک کشتی نجات از این اطراف رد نشد شاید دیگه همه منو فراموش کردند و به زندگی عادی خود برگشته اند از من فقط وسایلم باقی مونده و یک قطعه سنگ توی قبرستان که زیرش هیچکسی نخوابیده. آیا دیگه دلیلی برای ادامه این زندگی دارم، یا بهتره همینجا کار نیمه تموم رو تموم کنم....
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
آقای حسن تقی‌پور سلام.
در پیام برای منتقد و در ارتباط با «خط‌های نامرئی» نوشته‌اید: «بعد یک وقفه طولانی در داستان نویسی نوشتمش و یک جورایی بعد چهار سال اولین داستان من حساب میشه» با توجه به اینکه داستان دیگری از شما در پایگاه نقد داستان ثبت نشده، پس بحث مقایسه با آثار پیشین منتفی‌ست و ملاک تنها می‌تواند همین داستان باشد که اجرای تازه‌ای از «رابینسون کروزئه» دانیل دِفوست. [دانیل دِفو (به انگلیسی: Daniel Defoe) ‏(۱۶۶۰–۱۷۳۱) نویسنده انگلیسی است که به خاطر رمان رابینسون کروزوئه، معروف‌ترین اثرش، به او لقب «پدر رمان انگلیسی» را داده‌اند. او به غیر از فعالیت در زمینه نویسندگی، یک تاجر، مأمور اطلاعاتی و روزنامه‌نگار نیز بود... رمان رابینسون کروزئه با موفقیت بسیاری در انگلستان و دیگر کشورهای اروپایی روبرو شد و دفو در رمان دیگری ادامه ماجراهای کروزوئه را نگاشت. اجراها و فیلم‌های سینمایی بسیاری تا به امروز بر اساس این کتاب ساخته و کتاب‌های بسیاری به پیروی از آن نوشته شده‌است، که از آن جمله کتاب «خانواده سوئیسی رابینسون» به قلم یوهان ویس است... جیمز جویس، نویسنده ایرلندی هم که بسیار به این کتاب علاقه داشت به ستایش ارزش‌های ادبی کتاب پرداخته اما با این ایده موافق است که قهرمان داستان نمونه تیپیک استعمارگران کلاسیک به شمار می‌رود. ادوارد سعید، متفکر فلسطینی‌الاصل هم رابینسون کروزوئه را از نخستین نمونه‌های «ادبیات استعماری» توصیف کرده و معتقد است که دوفو در این اثر ذهنیت استعمارگران انگلیسی دوران خود را به خوبی به تصویر کشیده‌است./ ویکی‌پدیا] سعی شما در ارائه‌ی اجرایی جدید از این ایده [تک‌افتادن یک انسان در مکانی که خود باید از پسِ مشکلاتش برآید] قابل تقدیر است اما به گمانم شاید بهتر بود برای اجرای بهتر، دو فیلم جهنم در اقیانوس آرام [Hell in the Pacific‎ اثری کلاسیک به کارگردانی جان بورمن و بازی لی ماروین و توشیرو میفونه محصول سال ۱۹۶۸] و دورافتاده [Cast Away محصول سال ۲۰۰۰، فاکس قرن بیستم و دریم‌ورکس به کارگردانی رابرت زمکیس و با بازی تام هنکس] را هم می‌دیدید یا اگر دیده‌اید [هر دو فیلم، چندین بار از شبکه نمایش پخش شده‌اند] با دقت و ریزبینی بیشتر به سراغ فیلمنامه‌شان می‌رفتید. در هر دو فیلم [و البته رمان رابینسون کروزئه] دو عنصر داستانی «شخصیت» و «مکان» بسیار برجسته‌اند اما در داستان شما، «مکان» به شخصیت اصلی روایت بدل نشده است. [به یاد داشته باشیم اهمیت رمان دِفو، در بدل کردن «مکان» به شخصیت اصلی روایت است و «انسانِ روایت» در درجه دوم اهمیت قرار دارد و اهمیت‌اش به عنوان «شخصیت دوم» داستان، موقعی برجسته می‌شود که از جنگ با «مکان» دست برمی‌دارد و به همزیستی مسالمت‌آمیز با آن می‌رسد.] اهمیتِ فیلم بورمن، برای ویرایش و بازنویسی داستان شما و داستان‌هایی از این دست، شاید بیشتر باشد چون در آن دو شخصیت [به جای یک شخصیت] زندانیِ مکان شده‌اند و آن هم از دو کشور متخاصم در جنگ جهانی دوم. آرزوی موفقیت روزافزون‌تان را دارم. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]،مدرس، ویراستار،روزنامه‌نگار داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت