شخصیت فرعی را زیادی پررنگ نکنید.




عنوان داستان : شلیک
نویسنده داستان : زهرا حضوری

طوری بالای نخل آویزان بود که می توانست از آن بالا همه را به اندازه یک مورچه ببیند ، زنش زینب داشت میثم را می شست و دخترش حوا داشت پشمش را می ریسید، دوباره خودش را دولا کرد تا شاخه زیر پایش را کمی بتکاند ، امسال به قدر کافی خرما نگرفته بود ، شاید هوای دم کرده بصره نسیمی از سرزمین عجمان از بدن های سفید و باد کرده زن های عجم آورده بود و نخل را مست و مسحور کرده بود ، توی سرش داشت دست های زینب را با دست های سرور دخترک عجم مقایسه میکرد ، بندر ماهشهر کنار بازار ماهی فروش ها سرور دست های سفید و ناخن های لاک زده اش سیگار را کنار لب یوسف خشکانده بود ، و یوسف فقط آدرس یک داروخانه را خواسته بود ، داروهای زینب و سرفه های مکررش نه بخاطر خاک بود نه باد سرگردان بیابان های تفت دیده ، فقط دل یوسف بود که سرید توی چشم های سرور ، و چشمکی که سرور زد و لب های نیمه بازش .....
_های یوسف خرما ها رو حروم نکن ، نزدیک غروب شد یالا .
توی فکرش آن طرف شط العرب بود آن طرف که همه دنیایش جا مانده بود فقط بخاطر یک ژن ، یک خط قرمز .
لبخندی روی لب هایش ماسید ، از مناره های آجری مسجد صدای اذان مغرب تمام ده را پر کرد بود ، یوسف از نخل پایین آمد و دانه های خرما را روی پارچه دستارش جمع کرد و توی دامن حوا ریخت ، و زینب همین طور که مشک آب را روی دستانش خالی میکرد زیر لب استغفار کرد ،" اما چشم های سرور پشت آن رو بنده آن دست هایی که اشتباهی کاغذ را روی زمین انداخت ..."
-استغفرالله
شیطان فقط آن طرف شط نبود شاید فراتر از شط العرب منتظر، شاید همان هایی که توی تلویزیون هر روز می رقصند و یوسف بی پروا به زینب اشاره میکند تو هم کمرت را اینطور بجنبان زن ، و همه هر و هر به زینب می خندند به آن چشم های سیاه و گیس حنا بسته اش ، به شکم بزرگی که هر نه ماه خالی می شود ، و کف دست های که پینه بسته .
_استغفرالله
توی مسجد روی زیلویی از خرما می نشیند و امام جماعت برایشان وراجی می کند،" چقدر یوسف هنوز دلش ماهشهر را می خواهد "
مردی که سال ها پشت سرش اقامه می کرد حالا از مردان ده می خواهد بخاطر حفظ شریعت و اصل اسلام دست از داس و دستار بردارند و اسلحه ها را این بار نه به سوی عجمان که به سوی کفار خارج از دین وطنی بگیرند ، می گفت "بهشت را به کسانی می دهند که کافران را بکشد ، آنان خارج از دین هستند و خونشان حلال ، مردانی که شمشیر و اسلحه دارند بعد از نماز اسم بنویسند و آنان که ندارند از کسانشان بگیرند تا در جهاد در راه خدا از قافله جا نمانده باشند "
یوسف تمام دنیایش چهار گاومیش و تکه زمینی موروثی که گندم سالانه اش را برای نان پختن زینب تامین میکرد و خانه ای که سقفش یکی بود و اتاق هایش را با پرده های کتانی از هم جدا کرده بود ، و میثم پسر سه ساله اش که همیشه خدا دماغش آویزان بود و عرعر میکرد ، دخترش حوا چهارده ساله و نو رسیده که یوسف به فکر شوهر دادنش بود هر چه بود دیگری در راه بود و یوسف جای خوابی را حتما برای پسر دومش باید در نظر می گرفت .
تا دم در خانه اش توی فکر پیش نماز بود ، پشت در خانه که رسید مکثی کرد .
_زینب ، زینب ، کلاشینکف ابو یوسف کجاست ؟

### آسمان هنوز در آغوش تاریکی بود ، سیصد نفر مرد با لباس های سیاه و صورت های پوشیده سوار بر لندکروز به بیست کیلومتری بصره رسیده بودند ، یوسف پشت تیربار نشسته بود ، نوک مگسک رو به قلب کسی بود که باید به درک می رفت و یوسف را هر چه زودتر در آغوش حوریان نرم تن بهشتی می انداخت ، حسابش را که کرد تا دیشب سی و هفت تن را بی سر کرده بود و فقط سه نفر دیگر می خواست تا چهله را بشکند ، چهل روز دور از زینب و حوا و میثم می ارزید به حوریان نرم تن ، بوی خاک آغشته به خون را تا ته ریه هایش حس می کرد .به روستایی رسیدند بی آنکه تابلویش را بخواند فریاد زدند "لا اله الا الله ....."
نوک مگسک روی صورت پیر مردی بود دشتاشه پوش شبیه ابو یوسف بیل بر دوش بود و فریاد زد :ایها الناس بگریزید حرامیان ، دا.....
هنوز جمله اش در واپسین نفس هایش بود و گلوله ای توی جمجمه اش دیگر توان فریاد زدن را به او نمی داد .
از هر چه بود برای خودشان برداشتند ، زن ، دختر ، پول ، و النگو و خلخال زنان ، سفید تر ها را می بردند و جهاد نکاح می خواندند و سیاه و پیرتر ها را با بچه های دماغو و عر عرو توی چاله ای انداختند و فریادشان را با خاک خاموش .

### جلوی آینه ایستاد و یکبار دیگر خودش را بر انداز کرد ، به قدر کفایت زنان عرب را دیده بود حالا نوبت چشم های آبی و پوست های سفید و نازک پیازی انگلیسی ها بود .
گوشی را برداشت و شماره ترزا را گرفت "الو ترزا امشب میشه با من به کنسرت بیایی عزیزم ؟
اه البته که میام دنبالت فقط اون لباس قرمز خوشگلت رو بپوش "
دستان ترزا بی رمق توی دست های زبر یوسف جا خوش کرده بود ، ترزا نگاهی به یوسف کرد و گفت "یوسف فکر میکنی بعد از کنسرت زمان مناسبی باشه که به بار بریم ؟"
توی سرش داشت یک بار دیگر سوگندش را توی مسجد مرور میکرد ، ریش های حنا بسته پیش نماز وعده های حوریان و جوی های عسل و اینکه روزی چند هزار زن زیبا مال اوست و او خسته نمی شود ، به قدر کفایت دلار توی حساب بانکی زینب هم بود که زندگی میثم و رفائه و حوا را تامین کند و خانه ای دو طبقه در بغداد با کلفت های سفید و ناخن بلند خوشگل تر از سرور جلوی زینب که باز هم شکمش بر آمده بود خم شوند "
ترزا فریاد زد هورا ااااا یوسف ببین خواننده مورد علاقه من اینجاست ، اوه یوسف متشکرم که من رو به اینجا آوردی تو خیلی دوست داشتنی هستی .
حتی هیچ کس متوجه لباس بر آمده یوسف نبود ، یوسف دستان مثل حریر ترزا را رها کرد ، لا به لای جمعیت جلو تر نزدیک سن رفت ، دستان ترزا توی هوا می چرخید و می رقصید ، خوشگل تر از تمام رقاصه های بغداد ، فریاد زد "دوستت دارم یوسف "
_لا اله الا الله .......
همه جا بوی باروت پیچیده بود ، ترزا با موهای زرد آغشته به خون های دلمه بسته و چشمان آبی باز ، آسمان را نگاه می کرد .
نقد این داستان از : احسان عباسلو
انتخاب سوژه کار جالبی به نظر می‌رسد. کمتر زاویه نگاه چنین افرادی در داستان استفاده شده. دو نکته در مورد داستان‌تان قابل بحث است. یکی زبان و دیگری تعدد صحنه‌ها یا به عبارتی تحرک جغرافیایی.
کمی دقت زبانی و دستوری لازم دارید. از گشایش داستان شروع می‌کنم و " طوری بالای نخل آویزان بود که می توانست از آن بالا همه را به اندازه یک مورچه ببیند" کلمه "طوری" با ریز دیدن خیلی ارتباطی ندارد. طوری بر کیفیت دلالت دارد و نه بر اندازه. برای این که چیز و کسی را کوچک دید باید از اندازه نوشت و ارتفاع. بنا بر این کلمه "اینقدر" درست‌تر است تا "طوری". "طوری" زاویه دید را شاید تعیین کند و یا اصلاً دیدن و ندیدن را، اما اندازه را نه.
هنگام نوشتن متن را باید سلیس کرد و یک راه سلیس کردن متن حذف اضافات است. اصلی ترین ابزار کار یک نویسنده حذف است. هرگز از حذف نترسید. حذف بسیار به نویسنده کمک می‌کند تا بخواهد آسیب بزند. این حذف حتی اگر در حد یک کلمه باشد هم خوب است و چه بسا این یک کلمه خودش را خوب نشان بدهد. در این جا "زنش زینب داشت میثم را می شست و دخترش حوا داشت پشمش را می ریسید". "داشت" دوم را می‌شود بنا به قرینه حذف کرد.
در مواردی هم غلط تایپی دارید و جاافتادگی که تلاش کنید خود را عادت دهید تا همواره متن‌تان را پیش از ارسال به جایی مرور و ویرایش کنید. مثل کلمه "ژن" که احتمالاً "زن" بوده و یا جاافتادگی کلمه "با" در عبارت " سرور دست های سفید".
از طرفی سعی کنید جمله مبهم و گنگ نباشد. هر چه فاعل و مفعول مشخص‌تر باشند خواننده هم بهتر و راحت‌تر با متن ارتباط برقرار می‌کند. به این جملات نگاه کنید:"و زینب همین طور که مشک آب را روی دستانش خالی میکرد زیر لب استغفار کرد ،" اما چشم های سرور پشت آن رو بنده آن دست هایی که اشتباهی کاغذ را روی زمین انداخت." ... - استغفرالله"
در این جا ساختار به نوعی است که فاعل زینب شده اما بدیهی است شما یوسف را مدنظر دارید. اشکال به خاطر محل قرار گرفتن نام زینب است. اگر زینب بعد از "همین طور که" بیاید جمله درست می‌شود.
یا ابهامی که در این جا وجود دارد " چقدر یوسف هنوز دلش ماهشهر را می خواهد". این را چه کسی دارد می‌گوید؟ قاعدتاً یوسف که نیست چرا که در مورد خود او دارد گفته می‌شود. او که در مسجد نشسته، پس چه کسی این را دارد می‌گوید که داخل علامت نقل قول قرار داده‌اید. به نظر علامت نقل قول اضافی است. اگر ایده حضور شیطان و وسوسه‌های شیطانی را داشته‌اید که خیلی نامتناسب می‌شود چرا که این حضور باید در همه جای داستان پررنگ می‌شد اما شما آن را از همان اواسط رها کرده‌اید و فقط دو سه جا در همان اوایل چنین نقل قول‌هایی را داریم. پس گوینده این سخن کیست؟
حال تعدد صحنه‌ها. نظر کلی بر این است که تمرکز در داستان کوتاه باید بیشتر باشد و در بهترین حالت بر روی یک مکان و زمان متمرکز شود. حرکت زمانی و مکانی در نوشته شما به نظر زیاد است. البته داستان‌های زیادی نوشته شده که این قاعده را رعایت نکرده‌اند و دیگر حرکت در زمان و مکان چندان مهم نیست. اما با این حال باز هم برای این حرکت باید منطقی وجود داشته باشد. دامنه حرکت جغرافیایی از آسیا تا اروپا می‌رود. چه چیزی برای این حرکت نیاز بوده که باعث شده شما تا آنجا بروید؟ آیا نمی‌شد چیزی را که می‌خواستید بگوئید در همان مکان اول گفته شود؟ شاید کمی ایده‌پردازی به شما کمک می‌کرد به جای حرکت جغرافیایی، همه چیز را در همان تک مکان رقم بزنید. دنبال ساده‌ کردن کار خود نباشید. دنبال ساده کردن متن و داستان خود باشید. طبیعتاً ساده‌ترین کار برای نشان دادن خطر داعش برای تمام کشورها بردن آن‌ها به این سرزمین‌ها بود اما نویسنده باید سختی کار را بپذیرد و ببیند چطور کار خودش سخت‌تر می‌شود اما داستان راحت‌تر. قصد من این نیست که بگویم کارتان غلط است. می‌خواهم برای رسیدن به داستان بهتر، تمام زوایای کار را همیشه در خاطر داشته باشید. این که یوسف سر از انگلستان دربیاورد در جهان داستانی پذیرفته شده است. اما یک داستان تراش‌خورده با تلاش و سختی‌های نویسنده به شکل ایده‌آل رسیده است. باید دید می‌شود پیام را فشرده کرد و در یک زمان و مکان آن را شکل و انتقال داد یا نه.
از طرفی شما قصه سرور را مطرح کرده‌اید اما ناتمام آن را رها ساخته‌اید. وقتی شخصیتی به پررنگی سرور بر روی صحنه می‌آورید نمی‌شود به راحتی ناگهان او را کنار گذاشت. قصه او چه کمکی به داستان بوده که آورده شده؟ انتظار ایجاد کرده بودید که یوسف در نزدیکی بصره با سرور مواجه شود و تردید به کشتن و نکشتن او کند، اما ناگهان مسیر داستان به سمتی دیگر چرخید. سرور اصلا غیبش زد در داستان. اگر سرور برای نشان دادن مبارزه یوسف با نفسش و سطح دینداری او بوده نباید سرور را با نام پررنگ می‌کردید. باید در حد اشاره به "زن دستفروش" جلو می‌رفتید. شخصیتی که با هویت اسمی وارد داستان شود یعنی حضورش هم باید پررنگ باشد. چنین شخصیتی را نمی‌شود هر زمان که خواستیم رها کنیم.
خیلی بر میل خود حرکت نکنید. بر منطق داستان و کنش‌ها سوار شوید. تابع شخصیت و باورهای او باید جلو بروید نه اراده خودتان به دادن پیامی در داستان یا داشتن مضمون.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت