بهتر است شخصیت‌ها را یکی‌یکی وارد داستان کنید و به مخاطب بشناسانید.




عنوان داستان : نفوذی مادرو !
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

ارنستو از تراکتور پائین پرید . سالوادر در حالی که پوسته بلال تازه را جدا می کرد گفت :(( ارنستو بدو برو عمارت به آنا ماریا بگو من چندبار تلفن زدم مشغول بودی امشب مهنون داریم ، شاب همراه فرانکو داره میاد اینجا)) ارنستو سرتکان داد و گفت : (( شهاب ، سالوادور )) سالوادور گفت :(( همون که تومیگی ، بدو برو )) ارنستو بطرف عمارت دوید ، سالوادر به بلال پوست گرفته نگاه کرد و آنرا به دندان کشید و مشغول خوردن شد و گفت :(( به به ، به این رحمت خداوند )) جیپ سبزرنگی از راه رسید سالوادور ته مانده بلال را بداخل مزرعه پرتاب کرد . امیلبا نو از جیپ پیاده شد و اسلحه را روی دوشش انداخت و خودش را به سالوادر رساند سلام کرد خم شد انگشتر توی انگشت سالوادر را بوسید و گفت :(( خوان دیشب رخمی شد مجبور شدیم راحتش کنیم ، چاره ای نبود )) امیلیانو سپس سر پائین انداخت و به زمین خیره شد . سالوادر آهی کشید و گفت : (( این روزا تلفات زیادی داریم میدیم ، یکی تو ما داره با آدمای مادرو همکاری میکنه . پیداش کن ، پیداش نکنی خودم تو عمارت چالت می کنم حالام برو سرراه مهمون داریم چهارچشمی حواست را بده به جاده )) امیلیا نو خودش را به جیپ رساند و سوار شد ورفت . سالوادر به مزرعه چشم دوخت و گفت :(( اگر این پسره موفق بشه ، باپولش میتونم مزرعه سانتانا را از چنگش دربیارم ))سالوادر قدم زنان نزدیک تراکتور شد .الیزا از انباری بیرون زد و بادیدن سالوادر لبخندی تحویلش داد و گفت :(( پدر !)) سالوادر خودش را به الیزا رساند و دستهای اورا گرفت و گفت :(( شاب داره میاد اینجا ، میخوام بفرستمش وطنش تا یک کاری انجام بده )) الیزا پرسید :(( خطرناک که نیست ؟)) سالوادر شانه بالا انداخت ، الیزا دستهایش را از دستهای سالوادر بیرون کشید و گفت :(( اصلا بفکر من هستی ؟)) سالوادر گفت :(( معلومه که هستم ، اون میتونه منو صاحب در آمد کلانی کنه و من مزرعه سانتانا را بخرم .برای کی ، خودم؟ نه دخترم برای تو وفرانکو من هرچی تلاش می کنم بخاطر شمااست )) الیزا به مزرعه چشم دوخت و گفت :(( تو بفکر خودتی میخوای امپراطوری درست کنی ، نه بفکر منی نه اون فرانکوی بیچاره )) الیزا با عجله از او دور شد و درحال دور شدن گفت :(( بلایی سر شهاب بیاد نمی بخشمت پدر )) سالوادر دست در جیب پیراهنش فروبرد سیگار برگ کوچکی بیرون کشید و گفت :(( این جوو نا نمی فهمن پول قدرت میاره و قدرت یعنی همه چیز )) چشمش به جاده افتاد بادیدن ماشین سیاه رنگی که گردو خاک کنان به عمارت نزدیک می شد دست در جیبش فروبرد و گوشی همراه را بیرون کشید و شماره گرفت و گوشی را به گوشش چسباند و منتظر شد . و بعداز لحظه ای گفت :(( فرانکو قبل از رفتن به عمارت بیا جلوی انباری پسر فهمیدی ؟)) گوشی را در جیب شلوارش فرو برد . ماشین سیاه رنگ ازراه رسید .در چندقدمی سالوادر توقف کرد . فرانکو و شهاب از ماشین پیاده شدند . سالوادر لبخند برلب نزدیک آنها شد . با هردو سلام و احوالپرسی کردو به شهاب گفت :(( خوش اومدی شاب ، اگر کارمهمی نبود مزاحمت نمی شدم )) شهاب کلاه از سر برداشت و یقه کرواتش را شل کرد و گفت :(( اختیار داریدسالوادر من هرکاری شما صلاح بدانید انجام میدم . موضوع چیه ؟)) سالوادر به فرانکو نگاه کردو گفت :(( بهش نگفتی پسر ؟)) فرانکو گفت :(( نه پدر گفتم اگر بگویم بامن نمیاد انوقت الیزا ازدیدن شهاب محروم میشه )) سالوادر دست روی شانه شهاب گذاشت و گفت :(( میدونی که مثل فرانکو بهت علاقه دارم ، همه ما بهت علاقه داریم ، راستش برات یک ماموریت دارم باید بری وطنت و یک چیز مهم را برای من بیاری به کسی اطمینان ندارم )) شهاب سرتکان داد و گفت :(( شمامیدونی که وارد شدن من به وطنم خطرناکه اونا بدنبال من هستند اما قبول می کنم .بخاطر محبت های فرانکو . من هیچوقت یادم نمیره اگر او نبود دارودسته رودریگرز منم مثل بقیه آدمایی که در تونل مرزی گرفتار شدتد حتما کشته شده بود ند )) شهاب به فرانکو نگاه کرد و گفت :(( موقعیت خوبیه تا خودمم بعنوان عضوی از خانواده نشون بدم )) سالوادر لبخندی زد و گفت :(( من به تو افتخار می کنم شاب ، بهتره بریم الیزا و آنا ماریا منتظر ما هستند )) هرسه سوار ماشین شدند و فرانکو ماشین را بحرکت در آورد و پرسید :(( از امیلیانو شنیدم خوان از دست رفته پدر ؟)) سالوادر دستی روی سر طاسش کشید و گفت :(( بله پسرم فکر کنم خانواده نفوذی پیدا کرده )) شهاب گفت :(( کی ممکنه باشه ؟)) فرانکو گفت :(( من فکر نمی کنم پدر از خانواده باشه احتمالا خوان را زیر نظر داشتن )) سالوادر گفت :(( فرانکو تو این ماه سه نفر را ازدست دادیم آین طبیعی نیست )) شهاب گفت :(( من باسالوادر موافقم فرانکو )) فرانکو سر تکان داد و گفت :(( پس پیداش می کنم )) فرانکو ماشین را روبروی عمارت متوقف کرد هرسه پیاده شدند آنا ماریا از عمارت بیرون زد و لبخند سردی روی لب نشاند و گفت :(( پسرا خوش آمدین برین داخل )) به سالوادر اشاره کرد . فرانکو و شهاب وارد عمارت شدند آنا ماریا خودش را به سالوادر رساند و گفت : (( پاترشیا تلفن زد و گفت :(( مراقب شهاب باشین اون نفوذیه )) سالوادر به عمارت چشم دوخت و سپس به آنا ماریا و گفت :(( این بخاطر این نیست که تو مخالف ازدواج شهاب و الیزا هستی ؟)) آنا ماریا بادست روی سینه علامت صلیب کشید و گفت :(( باورکن نه ، اما پاتریشیا تاکید کرد و گفت " آمار شهاب را آدماش تو سیا به پدرو دادن آمدنش به مکزیکو سیتی با برنامه بوده )) سالوادر گفت :(( اگر اینطور باشه پس فرانکو هم بااو همد سته این او بود که شاب را وارد خانواده کرد)) آنا ماریاگفت :(( باید کلکش را بکنیم بدونه اینکه فرانکو یا الیزا بو ببرند ، تو واسه چکاری میخواستی شهاب را به وطنش بفرستی ؟)) سالوادر گفت : (( آوردن یک مومیایی ، سبستیان از من خواست وقتی فهمید شهاب باما کار میکنه، می گفت " یکساله مومیایی را میخواد خارج کنه نمی تونه کسی را نداره )) آنا ماریا گفت :(( بهتره بریم داخل تا مشکوک نشدن )) هردو وارد عمارت شدند . ارنستو از پشت ستون ایوان بیرون آمد و زیرلب گفت :(( باید به فراکو بگم )) ارنستو بعد از گفتن این حرف به پشت عمارت دوید و از در پشت عمارت وارد عمارت شد و مستقیم قدم به آشپزخاته گذاشت . جولبا بادیدن ارنستو گفت :(( باز تو تو آشپز خونه پیدات شد برو پسرم الان آنا ماریا میاد و غر میزنه به جونم )) الیزا وارد آشپزخانه شد بادیدن ارنستو گفت :(( تو اینجا چیکار می کنی میخوای مادرت از کار بیکار بشه ؟)) ارنستو نزدیک الیزا شد و آهسته گفت :(( باید با فرانکو حرف بزنم خانم خواهش میکنم موضوع مهمیه ، کسی متوجه نباید بشه )) الیزا پوزخندی زد و پرسید :(( نمیشه حالا بمن بگی ؟)) ارنستو دست بداخل سبد نان برد تکه نانی برداشت و به جولبا نگاه کرد و گفت :(( مربوط میشه به شهاب سالوادر قصد داره اونو بکشه )) الیزا باتعجب به ارنستو نگاه کرد و ارنستو گفت :(( خانم خودم شنیدم الان ، آنا ماریا به سالوادر گفت " شهاب نفوذیه )) الیزا گفت :(( یامریم مقدس ، تو برو من خودم خبرش می کنم )) ارنستو از آشپز خانه بیرون زد . الیزا به جولیا که سرگرم آماده کردن سالاد بود چشم دوخت و گفت :(( جولیا برو فرانکورا صدا بزن بیاد اینجا )) جولبا دستهایش را با پیش بندش پاک کرد و از آشپزخاته بیرون زد ، الیزا به میز پشت سرش تکیه کرد و دردل گفت :(( شهاب تفوذیه باورم نمیشه )) فرانکو همراه جولیا وارد آشپز خانه شد . جولیا به سراغ ظرف سالاد رفت و فرانکی گفت :(( بامن کارداشتی ؟)) البزا چیزی که از ارنستو شنیده بود گفت و پرسید تو باورت میشه ؟)) فرانکو گفت :(( درست گفته ماهردو از آدمای مادرو هستیم و به او اعتقاد داریم ، پدر برخلاف بقیه هم وطنامون علیه مادرو کار میکنه ، حتی کمک مالی میکنه ، یادش رفته روزی که آمریکایی ها مادرمونو تو کاراکاس بخاطر اختلاس پدر کشتن و ما آواره شدیم تا به اینجا آمدیم )) الیزا گفت :(( یعنی پدر واسه یانکی ها کار میکنه ؟)) فرانکو سرتکان داد :(( بله ، باید شهاب را نجات بدم خودمم حتما در خطرم این کار پاتریشیااست . حتما پدرو با بعضی لز مامورای سیا ارتباط داره )) الیزا گفت :(( حالا چیکار کنیم )) فرانکو آهسته گفت :(( تو شراب بیهوشی بریز زیاد آنا ماریا و سالوادر بیهوش شدند من شهاب را با خودم می برم ، نگران نباش تا بهوش بیان من اورا به مرز رساندم )) الیزا لبخندی زد و بطرف جولیا رفت . فرانکو از آشپزخانه بیرون زد.لبخند برلب خودش را به میز شام رساند. .
نقد این داستان از : مریم اسحاقی
جناب لطف اله ترنجی عزیز داستان‌تان را خواندم. خوش‌حالم که از نویسندگان پُرکار پایگاه نقد داستان هستید. امیدوارم در بازنویسی آثار نیز پشتکار خوبی داشته باشید.
داستان "نفوذی مادرو "با ورود چند شخصیت در همان سطرهای ابتدای اثر شروع می‌شود. نکته‌ این‌جاست که خواننده این شخصیت‌ها را نمی‌شناسد و مواجهه ناگهانی با شخصیت‌ها می‌تواند کمی گیج‌کننده باشد. بهتر است به مخاطب کمی مجال بدهیم، شخصیت‌ها را به او معرفی کنیم، چهره‌شان را، نسبت‌شان را کم‌کم نشان دهیم. قطعا با شخصیت‌پردازی قوی و جاندار، درگیری مخاطب با داستان و شخصیت‌ها نیز بیشتر خواهد شد. مردی به نام شهاب که وارد مکزیکوسیتی شده و با خانواده‌ای ارتباط برقرار کرده و سالوادور پدر خانواده اعتقاد به نفوذی بودن شهاب دارد. این داستان نیاز به طرح اندیشی دقیق‌تری دارد. بهره‌بردن از عناصر داستانی و تعادل در عناصر مانند شخصیت‌پردازی، فضاسازی و گفت‌وگوها قطعا به ارتقاء داستان‌تان کمک خواهد کرد
داستان در ابتدا تعلیق و گره‌افکنی خوبی دارد. آشنایی با شخصیتی به نام شهاب که همه به او مشکوک شده‌اند و در پایان نیز گره‌گشایی می‌شود. اما سرعت همه‌ی این‌ها زیاد است. داستان پرشتاب پیش می رود و برای خواننده باورناپذیر باقی می‌ماند. در این داستان به چند نکته بهتر است توجه کنید:
تعدد شخصیت در داستان کوتاه، به ویژه اگر پرداخت مناسبی نداشته‌باشند می‌تواند به داستان لطمه بزند. بهتر است شخصیت‌ها را یکی‌یکی وارد داستان کنید و به مخاطب بشناسانید. مسلما مخاطب برای شخصیت‌هایی که نمی‌شناسد کمتر ارتباط حسی برقرار می‌کند و این خطر وجود دارد که شروع داستان نتواند آن کشش و گیرایی را برای خواندن ادامه‌ی داستان ایجاد کند.
نکته‌ی دیگر در مورد فضاپردازی داستان است. در این داستان ما از مکزیکوسیتی جز نام‌های خارجی و کلمه‌ی بلال یا یانکی‌ها هیچ نشانه‌ی تصویری دیگری نداریم. بهتر است اگر قرار است داستانی در فضای خارج از کشور نوشته شود، روی فضاسازی و فرهنگ آن ها تمرکز بیشتری شود.
این اثر نیاز به کمی ژرف‌اندیشی و طرح اندیشی عمیق‌تر دارد. شاید بتوان گفت پرداخت عمیق به آن‌چه برای این خانواده رخ داده است در مجال داستان کوتاه نباشد و بیشتر جنبه‌ی سریال‌های خارجی دارد. قطعا نوشتن در مورد فرهنگ کشور دیگری نیاز به تحقیق بسیار و درونی‌شدن فرهنگ آنان در اثر دارد و باید پا را فراتر از انتخاب نام‌های خارجی گذاشت.
نکته‌ی دیگر در مورد کنش‌ها و دیالوگ‌ها در این داستان است. دیالوگ‌ها بهتر است در جهت شناساندن شخصیت‌ باشد. در طول داستان گفت‌وگوهایی است که پیش برنده نیستند نظیر : «باید با فرانکو حرف بزنم خانم خواهش میکنم موضوع مهمیه ، کسی متوجه نباید بشه.» دیالوگ‌هایی از این دست می‌تواند با ایجاز بیشتری نوشته‌شود. البته دیالوگ‌های پایانی داستان نقش گره‌گشایی دارند و جای مکث و تامل بیشتری دارند.

امیدوارم یادداشت‌ها و صحبت‌های من و سایر دوستان در بازنویسی آثارتان راه‌گشا باشد.
سپاس از شما

منتقد : مریم اسحاقی

متولد رشت دی ماه 1348 دانش آموخته رشته پزشکی فعالیت وبلاگ نویسی و انتشار نقدها در سایت های ادبی و روزنامه فرهیختگان از سال 81 فعالیت جدی در داستان نویسی از سال 1386



دیدگاه ها - ۱
لطف الله ترنجی » 2 روز پیش
ممنون .از لطف شنا

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت