انتخاب نثر و زبانی متناسب با محتوا




عنوان داستان : دلواپس
نویسنده داستان : قربانعلی قربانی

نگران بود . سابقه نداشت پسرش تا این موقع شب بیرون از خانه بماند . تمام سوراخ سنبه های تاریک فاضلاب را زیر و رو کرده بود . سر راه خود به هر کس رسیده بود ، سراغی از پسرش گرفته بود . هیچکس از پسر دلبندش خبر نداشت . هر چه می گذشت نگرانی جایش را به ترس می داد . بیشتراز هزار بار در برنامه های تربیتی که برای پسرش گذاشته بود ، نکات ایمنی را به او گوشزد کرده بود . با اینحال کم کم داشت دچار وحشت می شد . مدام در این فکر بود که کجا می تواند رفته باشد . اما خوب همه جا را گشته بود . هیچ اثری از او نبود .
وقتی پسرش را می دید یاد شوهر مرحومش می افتاد . خاطرات خوشی با هم داشتند و در مدت کوتاه زندگی مشترکشان سخت به هم وابسته شده بودند . اما شوهرش مرده بود . تنها چیزی که برایش باقی مانده بود ، یک مشت خاطره شیرین زناشویی اش بود و همین یک پسر . پس از مرگ شوهرش ترجیح داد دیگر ازدواج نکند و با خاطره بازی ، باقی زندگی را سپری کند . مضاف بر این که یادگار شوهرش هم با او بود . یعنی پسرش که با خود عهد کرده بود ، او را همان طور که شوهرش می خواست و آرزو داشت ، به ثمر برساند . تمام هم و غمش پسرش بود و تربیت او که بدون شوهرش کاری بود سخت و توانفرسا . البته او مادری کارآمد بود از این نظر . زمانی که شوهر مهربانش زنده بود ، پشت یخچال ، کابینت ها و توالت و گاهی هم در حمام زندگی می کردند . اما پس از مردن او دیگر از چنین مکانهایی احتراز می کرد . چون از آدمها می ترسید . آخر دیگر مثل قدیم پشت و پناه نداشت . تنها تکیه گاهش شوهر مرحومش بود که اکنون در دیار ارواح روزگار می گذرانید . آهی کشید و دفتر خاطرات ذهنش را گشود و دوران طلائی زندگی اش را ورق زد . لبخند کوتاهی به لبها راند . زمانی که شوهرش زنده بود ، دست به چه ماجراجویی هایی می زدند ! کجاها که نمی رفتند . گاهی برای خنده و ارضای هیجانات جوانی دم پر آدمها می رفتند تا آنها را کمی سربه سر بگذارند و از ره این شیطنت ها لحظاتی را بخندند و خوش باشند . درست یادش نمی آمد از کجا آمده بود ؟ فقط می دانست از راه بسیار دوری آمده . با یک کشتی غول پیکر باری از یک جای بسیار دور می آمد که با شوهرش آشنا شد . این را خوب یادش بود . در قسمت انبار ، میان کیسه های سیب زمینی او را دیده بود که دارد دنبال غذا می گردد . یادش می آمد که او را با خود به قسمت انبار پیاز برده بود و به مهمانی دعوت کرده بود و همان موقع فهمیده بود عاشقش شده . در همان انبار بود که با هم قرار گذاشتند که هیچ وقت هم را تنها نگذارند و تا آخرین لحظه زندگی کنار هم بمانند . اما شوهرش توسط آدمها کشته شده بود .
یادش آمد که پسرش دیر کرده . دلش نمی خواست به آن چیزی فکر کند که همیشه از آن وحشت داشت . تا جایی که به یاد داشت ، از پسرش قول گرفته بود ، هیچوقت نزدیک آدمها نرود . به او گفته بود که آدمها موجودات بی رحمی هستند . به او متذکر شده بود که آدمها موجودات خودخواهی هستند و هیچ حاضر نیستند منابع خود را در اختیار موجودات دیگر قرار دهند . به او یادآور شده بود که آدمها همه چیز را برای خودشان می خواهند . اما افسوس پسرش هم مانند شوهرش ماجراجو بود و جسارتی داشت عظیم . پسری بود مانند شوهرش پر شور و هیجان با سری پر از سوال که مکتبی جز تجربه ، یارای پاسخگویی به مجهولاتش را نداشت . می ترسید که مبادا ، پسرش هم به دیدن آدمها رفته باشد . آخر آدمها رحم و مروت که ندارند . اگر او را ببینند ، بی هیچ دلیلی او را می کشند . روشهایشان هم برای کشتار او و هم نوعانش بی رحمانه و وحشتناک بود . بعد از قتل شوهرش توسط آدمها ، همیشه با خود فکر می کرد ، خوب بود اگر این آدمها از صفحه زمان پاک می شدند . جایی شنیده بود ماموت ها و دایناسور ها در هجوم یک سرمای بی سابقه که نامش را عصر یخبندان گذاشته بودند ، نسلشان منقرض شده بود . با خود فکر می کرد ، خوب بود اگر نسل انسانها هم منقرض می شد تا دیگر هیچ خطری او و خانواده اش را تهدید نمی کرد . اما بیشتر که فکر می کرد ، به این نتیجه می رسید که مرگ آدمها احتمالا به نفع آنها نبود . آخر این آدمها بودند که خانه می ساختند و همانها بودند که خانه هایشان سوراخ سنبه های زیادی داشت برای پناه گرفتن آنها و همانها بودند که مواد غذایی شان تبدیل به زباله می شد که مهم ترین منبع تغذیه آنها بود . حمامهایشان ، پشت لوله های آب گرم ، جایی نزدیک سیفون ظرفشویی ، توالتها و فاضلاب های شان . نه ... این فلسفه ای نبود که سوسک آینده نگر بتواند سرمشق و راهنمای زندگی خود و احتمالا دیگران قرار دهد . چه غم انگیز است محتاج بودن به خصم . حال پائیزی اش زرد تر می شد وقتی به این فکر می کرد که باید از دشمن بی رحم کینه در دل فسیل کند لکن در ضمن ضعیف و آسیب پذیر بودن در برابر این دشمن غدّار ، حتی توانایی نفرین را هم نداشته باشد . ننگین تر از این قرارداد نانوشته و تحمیلی چه چیزی در این دنیای بی معنی و بی فلسفه می تواند وجود داشته باشد ؟ شاید مغز او توانایی تحلیل خیلی از مسائل را نداشت . نمی توانست این مسائل را در ذهنش حلاجی کند چون هیچ خروجی قانع کننده ای از آن به دست نمی آورد و سرگشته و حیران تر از همیشه به جای اولش باز می گشت و تنها خستگی فکر کردن ارمغان پژوهشهای بی نتیجه اش بود . دوباره تراژدی مرگ شوهر بی باک ، روی پرده خاکستری خاطرات بی رنگش اکران شد . جلوی چشمانش شوهر نازنین را از دست داده بود . آن هم زمانی که برای تهیه آذوقه به آشپزخانه لعنتی آدمها پا گذاشته بودند . دیده بود که آن خانوم تنگ دل با آن افشانه بی بوی چیزی را اسپری کرد به طرف شوهرش . گاهی با خود فکر می کرد ، کاش در واپسین لحظات ، کنار شوهر در حال جان کندنش می بود تا با هم می مردند . اما آن روز به دلیلی ناشناخته دلش شور می زد و احساس خوبی نداشت . به شوهرش گفته بود که می ترسد به آشپزخانه نزدیک شود . باز هم یادش آمد که مرد با غیرتش به او گفته بود که نگران نباشد و همه چیز را به عهده او بگذارد . از او خواسته بود جایی نزدیک لبه سوراخ فاضلاب منتظر باشد و همه چیز را از دور تماشا کند . به او گفته بود که با دست پر برمی گردد . به او تاکید کرده بود که تا مرا داری از چیزی نترس . به او گفته بود که یقینا ما کار بدی نمی کنیم . فقط مقداری از غذای آنها را که دور می ریزند برمی داریم تا گرسنه نمانیم . آنها حتما این موضوع را درک می کنند . آخرین باری که چشمانشان در هم پیوند خورده بود ، شوهرش به او گفته بود که دوستش دارد و برای اداره زندگیشان دست به خطرناک ترین کارها می زند و پای در هولناک ترین ورطه ها می گذارد . پس از آنکه آن زن افشانه را اسپری کرد ، دید که شوهرش پس از یک ثانیه یا کمتر فریاد وحشناکی کشید و ناگهان به پشت افتاد و در حالی که با حالتی رعب آور ، با سرعت زیادی در دایره نامرئی کوچکی می چرخید و فریاد می زد : سرم ... سرم ... سرم ترکید . سرم ترکید . کم کم از سرعت گردش دایره وارش کاسته شد تا جایی که از حرکت ایستاد . دیده بود که در آخرین لحظات ، دست و پاها و شاخک های زیبا و بلندش آرام آرام می لرزند و بالا و پائین می روند و این لحظه جان کندن شوهر غیور ، شاید از خود مرگ شهادت وار، دردناکتربود . دست و پاهای شوهرش از حرکت افتادند و شاخک هایش ثابت شدند . شوهرش دیگر مرده بود .
در همین افکار بود که صدای فرزندش را شنید که با تمام دست و پاهایش به سمت او می دود . قبل از این که او را ببیند ، تصمیم گرفته بود ، بخاطر نافرمانی و اقدام خودسرانه اش ، چند حرف درشت و قلمبه بارش کند و با او اتمام حجت کند تا دیگر شاهد این چنین رویدادهای حادثه آفرینی نباشند . به مسیری چشم دوخت که فرزند نور دیده اش ، از آنجا مراجعت می کرد . وحشتش دو چندان شد . با آنکه خوشبختانه اتفاقی برایش نیفتاده بود ، مع هذا همین که در ذهنش تجسم می کرد ، پسرش مدتی را در نزدیکی آدمها گذرانیده ، حالش را دگرگون می ساخت و چشمانش را محکم بهم می دوخت به خیال اینکه آن تصاویر وحشناک را که در اندیشه اش مصور بود ، نبیند . البته این اقدام ناآگانه موفقیت آمیز نبود . چون به سختی می توان جلوی تصویر سازی و تخیلات ذهن سیال را که اغلب غیر ارادی است ، با این دست تدابیر ناشیانه گرفت . تلاش کرد کمی به خود مسلط باشد . وقتی غلیان و خروش قلبش آرام تر شد ، تصمیم جدی و ناشی از عصبانیت خود را تغییر داد . اگر او را مواخذه می کرد ، چه بسا دوباره و اینبار خودش او را در چنین موقعیت های خطرناکی قرار می داد . با خود فکر کرد هر چه بیشتر او را از این کار منع کنم ، عطش او نسبت این موضوع بیشتر و در نتیجه غیر قابل هدایت می شود . این مسئله بخصوص در مواجهه با پتانسیل شدید و غیر قابل اغماض فرزندش ، اهمیت بیشتری پیدا می کرد .
قیافه جدی بخود گرفت . مثل همیشه دستانش را از هم نگشود تا او را در آغوش بگیرد . لبانش را هم با لبخند همیشگی آذین نبست . در عین حال چین و شکنی هم به چهره بی تفاوت خودش نداد . از تقویتهای مثبت شرطی سازی کنش گر هم خبری نبود . فقط آرام بود و منفعل در رابطه با اشتباه نابخشودنی فرزند . در نتیجه چنین نمایش غریب و غیر قابل پیش بینی که مادر نگران به اجرا گذاشت ، کم کم لبخند فرزند از صورت کودکانه اش محو و با حالتی آمیخته با شک و تردید به مادر نزدیک شد .
مادر ژست متفکرانه ای به خود گرفته بود ، وقتی از دور پسرش را می پایید . از این زاویه ای که فرزندش را نظاره می کرد ، به نظرش می رسید که او بزرگتر شده . حرکات و سکناتش خیلی شبیه پدرش شده بود . شاخک های بلندش که در هوا ، جریان نرم و آهسته چپ و راست داشت ، به او چهره ای جسورانه و تعالی نگر بخشیده بود . فرزند خاطی در فاصله کمی از مادر توقف کرد و با چشمانی که به جای مردمک ، علامت سوال بزرگی میان آنها در اهتزاز بود ، به او خیره شد . احساس می کرد خبر هایی هست اما نمی توانست جزئیات آن را حدس بزند . البته مادر به همان رفتار انفعالی لحظه رویارویی بسنده و در تمام مدت آن روز سکوت پیشه کرد . اما ضمن این سکوت ، به تلاشی ذهنی اشتغال داشت تا در مورد مسایل پیش آمده تدابیری اتخاذ کند با این راهبرد که ضریب امنیت فرزند را تا حد ممکن بالا ببرد .
چند روزی از آن ماجرا گذشت و مادر نگران هنوز نتوانسته بود در مورد چالشی که میان او و پسرش حاکم بود ، تدبیری اتخاذ کند . این آخریها به نتایجی رسیده بود که البته به بررسی ها و بازبینی های بیشتری نیاز داشت تا به مرحله تصویب و نهایتا ابلاغ به فرزند برسد . اما افسوس بر اساس قانون " و ناگهان زود دیر می شود" ، دوباره اتفاق مشابهی افتاد . دوباره مراجعت فرزند به تاخیر افتاد . خود را اینبار ملامت می کرد که چرا با وجود مسائل پیش آمده ، برای آمد و شد فرزندش هیچ محدودیت زمانی و مکانی قائل نشده . سرآسیمه مسیر فاضلاب را پیش گرفت و خود را به آشپزخانه رسانید . جایی که احساسش می گفت ، قرار است پیشامدهای سوء رخ دهد . از دهانه فاضلاب که به آشپزخانه مشرف بود ، به اطراف سرک کشید . ناگهان چشمش به پسرش افتاد که همراه با دوستش کنار یکی از پایه های میز ناهارخوری آدمها کز کرده اند و هر دو به خود می لرزند . آخر داخل آشپزخانه یک دختر بچه ، پشت میز ناهارخوری نشسته بود و غذا می خورد . باید کاری می کرد . بچه ها گیر افتاده بودند . اگر حرکت می کردند ، حتما توسط آدمها دیده می شدند . موقعیت ، بحرانی بود . اصلا نمی توانست حضور دوست فرزندش را هم در چنین شرایطی توجیه کند . دخترکی که مشغول غذا خوردن بود ، همزمان با فرد دیگری هم صحبت می کرد . ظاهرا پدرش هم در خانه بود و این شرایط را بغرنج تر می کرد . جگر گوشه اش را می دید که از ترس به دوستش چسبیده و نای حرکت کردن ندارد . چون وحشت همه وجودش را فراگرفته بود و مغزش هیچ فرمانی صادر نمی کرد . مادر در اندیشه نجات فرزند با خود کلنجار می رفت که ناگاه قاشق دختر بچه ای که غذا می خورد به زمین افتاد . دخترک زیر میز خم شد تا قاشقش را بردارد که چشمش به دو تا سوسک کوچک افتاد . کسی نمی داند از ترس بود که آن جیغ بلند و هولناک را سرداد یا موجودات چندشناکی را آن پائین رویت کرده بود . به محض اینکه سوسک های کوچک را دید ، از جا پرید و صندلی را در نتیجه این حرکت ناگهانی به پشت سر خود پرتاب کرد . صندلی با سرعت زیادی به سمت دهانه فاضلاب سُر خورد و مادر مترصد بی اختیار به درون فاضلاب خزید . یکی از سوسکها به طرف اتاق پذیرایی فرار کرد و پدر آن دختری که غذا می خورد ، او را دید و با یک لنگه دمپایی به تعقیب او پرداخت . دیگری هم از میان پاهای دخترک جستی زد و خود را داخل فاضلاب انداخت . دخترک با عبور سوسک از زیر پایش، جیغ دیگری کشید و به داخل اتاق پذیرایی فرار کرد . مادر دوباره خواست به سمت دهانه فاضلاب بیاید تا از سرنوشت پسرش جویا شود که با دوست فرزندش روبرو شد . دوست فرزندش با چشمانی که از وحشت بزرگ تر از حد معمول به نظر می رسید ، لحظه ای کوتاه به مادر هراسان خیره شد . اما خیلی زود از پیش چشم او گریخت و در مجرای تاریک فاضلاب ناپدید شد . مادر هاج و واج به اطراف نگاه می کرد و انگار نمی توانست آنچه را که رخ داده باور کند . چاره ای نبود . باید خود را به مهلکه می انداخت تا فرزندش را نجات دهد . بعد از مرگ شوهرش هرگز تصور نمی کرد دیگر پا به این مکان شوم بگذارد . اما تقدیر ، عاقبت او را طور دیگری رقم زده بود . راست است که می گویند ، از هرچه بترسی به سرت می آید . از دهانه فاضلاب گذشت و به آشپزخانه وارد شد . دیگر نمی ترسید . حالا پای فرزندش به میان بود و ترس محلی از اعراب نداشت . دیگر زمان تصمیمگیری و انتخاب نبود . چه تنها یک انتخاب وجود داشت آنهم پریدن در دهان شیر بود . آشپزخانه را خالی از حضور آدمها دید . از پسرش هم خبری نبود . به این فکر می کرد که او کجای این خانه می تواند باشد ؟ در این هنگام صدای برخورد چیزی را شنید . چیزی شبیه تق و توق . کم مانده بود از ترس سکته کند . صدا از توالت خانه می آمد و مشخص بود ، پسرش به داخل توالت فرار کرده . چون به فراست دریافته بود که از آنجا می تواند به مجرای فاضلاب راه پیدا کرده ، به خانه مراجعت کند . از طرفی به انتخاب آگاهانه فرزندش آفرین گفت و از سویی می دانست احتمالا جایی یا گوشه از توالت گیر افتاده و آدمها با شیئی او را هدف حمله قرار می دهند و احتمالا او هم به این طرف و آنطرف می جهد و جایش را برای ضربات خالی می کند . در چنین شرایطی ، هیات چندش آور این موجود ، شانس زنده ماندنش را افزایش می داد . محدوده توالت کوچک است و با هر حرکت اتفاقی سوسک به طرف آدمها ، آنها را به عقب می راند . البته این خیزش به عقب باعث نمی شود که آدمها از ضربه زدن منصرف شوند بلکه ضربات را بصورت آزمون وخطا به نقاط تقریبی حضور سوسک وارد می کنند به این امید که نتیجه دلخواه که همانا کشتن اوست ، حاصل شود ، چه بسا یکی از همین ضربات ، کار سوسک بی نوا را به پایان برساند . باری مادر خود را به توالت رساند . مردی داخل توالت بود و بی امان ضربات سهمگین لنگه دمپایی را - که اغلب به زمین اصابت می کرد - وارد می آورد . دخترک هم که به نظرمی رسید تحت حمایت پدر ، ترسش کمی ریخته ، همراه پدر داخل توالت بود . البته هیچ کمکی نمی کرد . بلکه فقط این طرف و آنطرف می پرید و داد می زد . و با این رفتار پدرش را کلافه کرده بود . چون با این سبک و سیاق تمرکز او را بهم می ریخت . مادر بدون اقدامات پیشگیرانه و بدون هیچ برنامه از پیش تعیین شده خود را به داخل توالت انداخت . چون می دانست دیگر رمقی برای فرزند عزیز تر از جانش باقی نمانده و عن قریب است که یکی از آن ضربه ها بر پیکر ضعیف او وارد شود و او را هلاک کند . همین که به توالت وارد شد ، خود را میان پاهای پدر دید . با سرعت سرش را چرخاند و پسرش را یافت . فریاد زد : سوراخ . سورا خ . پسرش صدای مادر را شناخت و با یک حرکت سریع به سمت صدای او برگشت و با نگاه حاکی از تشکر به او فهماند که : می دانستم مرا تنها نمی گذاری مادر .
مادر با صدایی آمرانه دوباره فریاد زد : سوراخ . گفتم سوراخ . که ناگهان درد شدیدی را در قسمت سخت پشتش احساس کرد . اما فریاد نزد مبادا که پسرش بترسد و ناامید شود و در نتیجه از دشمن بی رحم شکست بخورد و کشته شود . دختری که همراه پدرش داخل توالت بود فریاد زد : پدر جان زیر پاهات . زیر پات . و به دنبال آن دهانش را کج کرد و گفت اییییییی .... حالم بهم خورد . مایعی از بدن مادر بیرون زده بود و با هر تقلای او روی زمین تکان می خورد . فرزندش دید حواس پدر و دختر جای دیگری است . وقت را غنیمت شمرد و خود را به داخل سوراخ توالت انداخت . پدر آن دخترک به پایین پاهایش نگاه کرد و همین که سوسک مادر را دید فریادی از خشم و تهوع کشید و دمپایی را با شدت بر پیکر مادر کوفت . مادر ایثار گر صدای شکسته شدن کمرش را شنید و درد را با تمام قدرتی که برایش باقی مانده بود ، فرو برد . لختی که گذشت ، احساس کرد دیگر درد ندارد . لبهایش را با آن لبخند همیشگی مزین ساخت . سرش را به اطراف چرخاند . مایع زیادی از بدنش بیرون زده بود . آن پدر و دختر مهاجم وقتی از کار مادر فارغ شدند ، از توالت بیرون رفتند . فرزندش خود را لبه سوراخ توالت آویخته بود و زار می زد . چون خودش را مقصر می دانست . میان گریه ها به مادر آش و لاش خود نگاه می کرد . مادر هنوز نمرده بود اما در حال جان کندن بود . فرزندش با گریه ای که بیشتر به جیغ می مانست ، فریاد می زد و می گفت : مادرجان مرا ببخش . من فقط آمده بودم دوستم را نجات دهم فقط همین . مادر جان من تصمیم داشتم دیگر هیچوقت پایم اینجا نگذارم بخدا که راست می گویم .
مادر توان حرف زدن نداشت . نفس های آخر را می کشید . صدای پسرش را می شنید . هنوز هوشیار بود و می فهمید پسرش چه می گوید . اما تنها لبخند می زد و خوشحال بود از این که فرزندش را زنده می بیند . خوشحال بود و آرام . پسرش هنوز داشت زجه می زد . مادر آرام چشمان مهربانش را بست اما لبخند زیبای مادرانه اش از چهره محو نشد . میان های های گریه فرزند ، ناگهان در توالت باز شد و مرد مهاجم با یک خاک روبه وارد شد ، جنازه مادر را با خود برد و پشت سرش چراغ توالت را خاموش کرد . فرزند که به هنگام ورود مرد سرش را دزدیده بود ، دوباره سرش را بیرون آورد . اما اینبار همه جا تاریک بود و خالی از حضور .
نقد این داستان از : نازنین جودت
آقای قربان‌علی قربانی عزیز، سلام. کم‌تر از یک سال است به نوشتن روی آوردید. «دلواپس» اولین داستانی است که به پایگاه ارسال کردید و باید اذعان کنم داستان خوبی نوشتید. به شما تبریک می‌گویم. امیدوارم نوشتن برای‌تان امری جدی باشد و به زودی داستان‌های بیش‌تری از شما دریافت کنیم.
متن از جای خوبی شروع می‌شود. مادری دلواپس دیر کردن فرزندش است. نویسنده در همان پاراگراف اول به خواننده نشانه می‌دهد و او را آگاه می‌کند که شخصیت‌ اصلی داستان انسان نیست: «تمام سوراخ سنبه‌های تاریک فاضلاب را زیر و رو کرده بود.» همین حرکت، نظر خواننده را جلب کرده و او را مشتاق می‌کند که باقی داستان را بخواند و از ماجرا سر در بیاورد.
شروع داستان همان طور که اشاره کردم خوب است. بخش پایانی داستان هم کارش را درست انجام داده. اما تنه یا بخش میانه دچار اطناب شده. داستان کوتاه همان‌طور که از اسمش پیداست باید کوتاه باشد. در کم‌ترین استفاده از کلمات، جملات، توصیف و صحنه ها ماجرا را روایت کند. در غیر این صورت موجز نخواهد بود. بخش‌هایی از تنه‌ی داستان به راحتی قابل حذف هستند بدون این‌که به متن ضربه‌ای بخورد. امیدوارم در بازنویسی، این کار را با دقت و حوصله انجام دهید تا ایجاز اتفاق بیفتد.
داستان کوتاه محدودیت زمان و مکان و محتوا دارد. شما محدودیت مکان و محتوا را به خوبی رعایت کردید. به راحتی و با تغییراتی جزئی می‌توانید زمان داستان را هم محدود کنید. بچه سوسک در اول داستان دیر کرده و مادرش نگران است. او برمی‌گردد و نگرانی مادر برطرف می‌شود. اما این اتفاق دوباره می‌افتد. می‌توانید برای محدود کردن زمان داستان، روایت را از اتفاق دوم تعریف کنید. یعنی بچه سوسک دیر کرده و مادرش اشاره می‌کند که این بار دومی است که چنین خطایی از او سر زده و کاش همان دفعه‌ی اول طوری برخورد می‌کرد که این اتفاق تکرار نمی‌شد. با همین تغییر محدودیت زمانی در متن رعایت می‌شود.
شما نثر شیوایی دارید. کلمات و واژه‌هایی که در متن بکار رفته، توصیفات و تشبیهات خواننده را به وجد می‌آورد اما توجه داشته باشید که نثر و زبان باید متناسب با متن، محتوا، شخصیت‌ها و موقعیت انتخاب شود. این نثر مناسب چنین داستانی نیست. این روایت، روایت ساده‌ی دیر کردن یک بچه سوسک است و کشته شدن مادرش برای نجات او. می‌شود که شخصیت اصلی داستان سوسک باشد و متن فلسفی باشد اما این قضیه در مورد داستان شما صدق نمی‌کند. پس بهتر است در بازنویسی به ساده روایت کردن توجه بیش‌تری کنید. جملاتی مثل : «باید از دشمن بی رحم کینه در دل فسیل کند.» یا «تصاویر وحشتناک که در اندیشه‌اش مصور بود.» جملات آهنگین و زیبایی هستند اما در این داستان جایی ندارند.
نویسنده از آغاز قرار را با خواننده می‌گذارد و داستان را از نظرگاه مادر برای خواننده روایت می‌کند. پس شایسته‌تر است که تا پایان به این قرار وفادار بماند. اگر متن از دید مادر روایت می‌شود پس جایی که مادر چشم‌هایش را می‌بندد داستان تمام می‌شود.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۲
قربانعلی قربانی » 13 روز پیش
سلام خانم جودت. سپاسگزارم از اینکه برای داستان من وقت گذاشتید. حتماً توصیه های شما رو در بازنویسی داستان لحاظ می کنم. نقد منصفانه شما باعث دلگرمی من است.
نازنین جودت » 13 روز پیش
منتقد داستان
سلام. خواهش می کنم. موفق باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت