ترس‌ها ایده‌های خوبی برای داستان هستند




عنوان داستان : دکه
نویسنده داستان : سید مصطفی حسینی

سرش را پایین انداخت و با نگاه خیره به سنگفرش های پیاده رو به راهش ادامه داد. نگاه سنگین مرد حتی از آن طرف خیابان هم حس میشد و شانه های پسرک را که از حجم کتاب داخل کوله خسته بود را خمیده میکرد. ساکت اما با ترس به راهش ادامه داد. سعی کرد مثل هر روز به آن طرف خیابان نگاه نکند. صدای بوق موتوری پسرک را ترساند. خود را به کناری کشاند و موتور سوار به سرعت از کنارش رد شد. نگاهش به آن طرف خیابان افتاد. مرد داخل دکه نشسته بود و با خنده ای بیمار گونه پسر را میپایید. نگاه پسر به چشمان مرد خیره شد. چشم هایی که بوی تعفن میداد. این را پسر از همان بار اولی که مرد را دید فهمیده بود. مرد هم چنان از داخل دالان دکه سرش را خم کرده بود و با خنده به پسر خیره شده بود‌. پسرک نگاهش را از چشمان مرد دزدید. مرد دست راستش را از دالان به بیرون دراز کرد و هم زمان که برای پسر دست تکان میداد چشمکی هم تحویلش داد.
تکان دست مرد حالت عادی نداشت و به مانند تکان های طعمه بر سر قلاب ماهیگیری فریبنده مینمود. پسرک ترسید و دوباره به سنگفرش پیاده رو خیره شد و راهش را ادامه داد.
چند هفته ای میشد که صاحب این دکه عوض شده بود. قبل از آن پسر عادت داشت سیگار عصر پدرش را روزانه از همین دکه بخرد. اما حدودا یک هفته یا شاید هم بیشتر میشد که پسرک دیگر از این دکه سیگار نمیخرید. هر روز با پول خرجی اش از یک مغازه نزدیک مدرسه سیگار میخرید و عصر که پدرش به او پول میداد پول را توی کیف میگذاشت و پاکت سیگار را از داخل کیف لای کش تمبانش جا میداد و از خانه بیرون میزد. چند دقیقه ای در کوچه پس کوچه های محله پرسه میزد و به خانه باز میگشت و پاکت سیگار را به پدرش میداد.

اولین باری که خواسته بود از صاحب جدید دکه سیگار بخرد مرد سعی کرده بود به بهانه پس دادن باقی پول پسرک را به داخل دکه بکشاند. اما پسر با دیدن هیکل چاق و لباس کثیف مرد حسابی ترسیده بود و دویدن در پیش گرفته بود. مرد سیبیل های دسته خنجری چربی داشت که از لا به لایش چند تار موی زرد شلخته اینجا و آن جا در آمده بود. کت مشکی با راه راه های سفید چرکی برتن داشت و زیر آن پیراهن زردی که یقه اش از کثیفی به قهوه ای متمایل بود. کمربند چرم نازکی به کمر محکم کرده بود که شکم گنده اش را دو تکه میکرد. یک لا بالا و یک لا پایین. دستمال قرمز چروکی بر گردنش بود که عرق عرق های گردن و پیشانی اش را پاک میکرد. دکه بوی تهوع آوری میداد. بویی کهنه و قدیمی. و آن چشم ها...
نگاه مرد به پسرک دوخته شده بود پسر دریافت که این نگاه با نگاه های عادی فرق میکند. شور و حرارتی غیر انسانی در چشمان مرد موج میزد. صدای نفس های گرم و عرق کرده مرد به همراه آتش چشمانش پسرک را فراری داد.
حالا چند ماهی میشد که پسر به کمک خرجی خود و کش تنبانی که پاکت سیگار ها را خوب قایم میکرد توانسته بود از آن دکه دور بماند. حتی دیگر برای بازی هم به محل نمیرفت. در خانه میماند و به درس و کتاب مشغول میشد. نمره هایش بهتر شده بود اما نسبت به تشویق معلم ها بی اعتنا بود. هم محله ای ها هم دیگر مانند سابق برای بازی به سراغش نمی آمدند. تنها بیرون آمدن پسرک از خانه همان چند دقیقه عصر بود. دیگر کم کم عادت کرده بود به اینکه بی توجه و بدون نگاه کردن به دکه مسیر مدرسه تا خانه را برود. کم حرف شده بود و کمتر در خانه از او صدایی شنیده میشد اما اهل خانه هم کم کم به این وضعیت او عادت کرده بودند.

یک روز عصر طبق معمول پاکت سیگار را لای کش شلوار ورزشی اش گذاشت و از خانه بیرون زد. دو کوچه آن طرف تر در یک بن بست ناگهان سایه ای در پشت سر خود احساس کرد . سایه دستی روی شانه پسر کشید. دست سنگینی بود‌. عرق سردی بر پیشانی پسر نشست. به سرعت برگشت و با نگاه مرد سکندری خورد و به زمین افتاد. نگاه حرارت بار مرد گرمای آفتاب عصر را در خود حل میکرد. آن شال چرکین قرمز و آن کت کثیف. آن نفس گرم و بد بو...

پسر نفهمید چگونه به خانه رسید. با صدای پدرش به خود آمد: هوی پسر چته؟؟ خوردی زمین؟ چرا اینجور عرق کردی؟ سیگارمو گرفتی یا نه؟
نقد این داستان از : علی علی بیگی
باسمه تعالی
با سلام. دوست عزیز داستان شما را خواندم. خسته نباشید. فوبیا یا ترس و هراس از دیرباز ایده خوبی برای قصه‌ها و داستان‌ها بوده است. داستان شما از یک فوبیا سخن می‌گوید. داستان ترس پسربچه‌ای از یک پیرمرد دکه‌ای.
خب این ایده یک ایده خوب برای داستان است. زیرا ترس همیشه برای بشر جذاب بوده است. جذابیت از عناصر مهم در داستان‌نویسی است. داستان شما اولین ویژگی را دارد. یک تِم خوب با عنوان هراس. اما این تم خوب چگونه باید به یک ایده خوب تبدیل شود؟
ببینید من ایده‌ها را به دو دسته تقسیم‌بندی می‌کنم. اول ایده جنینی و دومی ایده دراماتیک. ایده جنینی به ایده‌هایی گفته می‌شود که در نطفه خود درام را دارند. اما باید رویشان کار کرد تا به یک ایده دراماتیک تبدیل شوند. باید برای آن‌ها شروع، کشمکش، شخصیتِ درست، هدف، مانع و پایان‌بندیِ مناسب ساخت تا به یک ایده دراماتیک تبدیل شوند.
داستان شما ایده جنینی را به خوبی دارد اما این ایده، دراماتیک نشده است. یک شروع خوب و یک پایانِ خوب کم دارد. شما ترس یک بچه از پیرمردی را به تصویر کشیده‌اید، اما این اتفاق در یک بستر داستانی اتفاق نیفتاده است. کودکی که به مدرسه می‌رود و برای پدرش سیگار می‌خرد. این روزمرگی باید به چالش کشیده می‌شد. باید این اتفاق در دل یک حادثه‌ای دیگر اتفاق می‌افتاد. مثلاً این بچه مجبور بود از این پیرمرد خرید کند. آن موقع باید واکنش بچه‌ را در مقابله با پیرمرد می‌دیم. الآن هیچ کشمکشی اتفاق نمی‌افتد. فقط دورادور مراقب پیرمرد هستیم.
شخصیت داستانی شما باید به این پیرمرد نزدیک‌تر می‌شد. باید عوامل دست به دست هم می‌دادند و این درگیری را به اوج می‌رساند. هرچند شما پایان داستان سعی کردید این درگیری را نشان دهید، اما این اتفاق باید پله‌پله بیفتد. یعنی پیرمرد طعمه بگذارد برای به دام انداختن پسر. این پله‌پله بودنِ داستان، اتفاق نیفتاده است و پایان کار عجولانه بسته شده است.
البته در مورد توصیفات داستانیِ کار شما باید بگویم که موفق بوده‌اید. ما با توصیفات خوب از دکه و از پیرمرد داستان روبرو هستیم. این از نکات قوت داستان شما هست. اما همان‌طور که گفتم داستان شما به یک اتفاق بزرگ‌تر نیاز دارد. اتفاقی که اختیاری نباشد. نه اینکه پسرک به راحتی آن اتفاق را دور بزند و سیگار را از جای دیگر بخرد. شما باید به عنوان خالق داستان‌تان پسرک را چند باری برای خرید از دکه می‌فرستادید. مثلاً حتی یک روز با پدرش از دکه چیزی می‌خرید. روز بعد با دوستانش این اتفاق می‌افتاد. روز بعد پیرزنی از او تقاضا می‌کرد تا روزنامه‌ای یا آب‌میوه‌ای از دکه برایش بخرد. و اتفاقاتی نظیر این. در هر حال باید بگویم دستان شما نمره قبولی می‌گیرد. منتظر داستان‌های دیگرتان هستم. موفق و سربلند باشید. با تشکر.

منتقد : علی علی بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت