از ایده تا پرداخت



عنوان داستان : فرار

تنها چیزی که بیاد داشتم جیغ های همسفرانم بود ، تا چشم کار میکرد آب بود ، من بین جزیره ای گیر افتاده بودم ، با وجود تنهایی و سکوت آرام بودم ... بلند شدم نگاهی به اطرافم انداختم ، ناگهان چشمم افتاد به یک جسم تیره رنگ کوچک ، نمیدانم چه باعث شد روی ماسه های داغ بدو م و خودم را به آن برسانم .... با انرژی و حال خوب زل زدم به آن ، فاصله ای بامن نداشت و میتوانستم ببینمش ....
یک قایق بود ....
با خودم گفتم خدایا شُکر حالا با این قایق میتوانم به مقصدی برسم ......
یک قدم دیگه برداشتم و نزدیکش شدم ....
پر از امید بودم .....
ناگهان افکار منفی مثل مار ماهیای دریا که بین پاهایم وول میخوردند ، وول خورد در سَرم ....
_حالا اگر قایق خراب باشد و غرق شوم چه؟
_اگر بین دریا گیر کنم و طوفان شود چه؟
_اصلا مگر من پارو زدن بلدم؟
_مقصد را چطور پیدا کنم؟

من دوراه داشتم یا باید میماندم در جزیره و زندگی جدیدی را شروع میکردم ،
یا باید سوار قایق میشدم و خودم را میرساندم به خشکی دیگری...

دل را زدم به دریا و یک قدم دیگر نزدیک قایق شدم بلاتکلیفی و استرس به سراغم آمده بود و اجازه نمیداد از هوای خوب و منظره ای که دورم بود استفاده کنم ....
باخود گفتم مقداری خوراکی در جزیره میابم و صبرو تحملم را هم زیاد میکنم و مهم تر از همه خدایی هست که هوایم را دارد ...
پس سوار قایق شدم ....
خودم را ولو کردم کف قایق ...
قایق شناور شد روی آب .
سر که بلند کردم دیگر جزیره پیدا نمیشود ...
میلرزیدم
به گمانم از ترس بود و تنهایی ...
مدام به بچه هایی که همسفرم بودند فکر میکردم ...
بچه هایی که ناخواسته و با تصمیم والدینشان هم سفرم بودند .
هیچ خوراکی همراهم نبود من بودم و قایق چوبی و یک پارو ...
نمیدانم چن روز گذشته بود شوری آب دریا تشنه ترم میکرد
گشنگی امانم را بریده بود
گریه ام گرفته بود
به هق هق افتاده بودم
مطمئن بودم کارم تمام است
با التماس به خدا میگفتم :(( چه حکمتیست بین این همه مسافر من زنده بمانم ؟ اگر قرار بود بمیرم چرا همان موقع نمردم؟ چرا زجر کشم میکند؟ چرا آزارم میدهد؟ من که تمام تلاشم را میکردم خوب زندگی کنم ، چرا من؟
طلبکار بودم
چشم هایم سیاهی رفت و وقتی بهوش آمدم زنی را دیدم ....
کتابی دستش بود و مدام لبهایش را تکان میداد
هیچ چیز یادم نمی آمد حتی اسمم را ،
توان حرف زدن نداشتم ...
انگار ماه ها خوابیده بودم .
ناگهان جیغ ها بلند شد صدا ها مثل مته در مغزم فرو میرفت
بنظر از چیزی خوشحال بودند ...
از چه؟
از بهوش آمدن من ... ؟

مسافری که به دنبال زندگی بهتر میخواست پناهنده کشوری شود ...

من فرار میکردم از کشورم و دلم را به موفقیت و پیشرفت آن طرف مرز ها خوش کرده بودم ...
سختی مسیری پر خطر را به جان خریده و تا پای مرگ رفته بودم ...
حالا برگشته ام به کشورم ...
تقدیر مرا برگردانده....
حالا صدا ها را میشنوم و
بهتر میبیینم
مادرم است که بالای سرم نشسته ...
چند سال پیرتر شده و با صدای لرزانش توسل میخواند.
نقد این داستان از : علی علی بیگی
باسمه تعالی.
با سلام خدمت شما دوست عزیز. داستان شما را خواندم و در کل باید بگویم با توجه به این که شما تازه وارد دنیای داستان‌نویسی شده‌اید، این داستان نسبت به نوشته قبلی‌تان به مراتب بهتر است. نوشته قبلی‌تان اساساً داستان نبود. اما این نوشته رگه‌های داستانی را در خود دارد. یک دنیایی است که خودتان آن را خلق کرده‌اید و اصلاً شبیه به گزارش نیست. نوشته قبلی‌تان بیشتر خاطره و گزارش‌نویسی به حساب می‌آمد. اما شما به خودتان جرات داده‌اید و داستان و دنیایی را خلق کرده‌اید. این اولین قدم شماست و جای تبریک دارد.
ببینید داستان شما ایده خوبی دارد. کسی که از یک طوفان در یک کشتی نجات پیدا کرده است و به جزیره‌ای راه یافته است. تنها در جزیره است باید برای خود راه چاره‌ای پیدا کند. قایقی از دور می‌بیند. دلش را به دریا می‌زند و سوار قایق می‌شود. در واقع دست به انتخاب می‌زند. بین ماندن در جزیره و رفتن و پیدا کردن راه نجات. او پس از مدتی متوجه می‌شود تنها در دل دریا گیر افتاده است. چند روزی گرسنه و تشنه در دریا علاف می‌ماند و پایان‌بندیِ داستان شما این است که او نجات یافته است و به خانه‌اش رسیده است. در واقع او می‌خواست از کشورش بگریزد ولی به آغوش کشورش بازگشته است. ایده یک ایده خیلی خوب برای داستان است. نه تنها داستان‌کوتاه، که پتانسیل این را هم دارد که ایده یک رمان باشد.
اما خب از ایده که بگذریم داستان شما ایرادهای زیادی دارد. شما اولین قدم را خوب برداشته‌اید، اما در پرداخت با مشکلات زیادی مواجه هستید. نمی‌توان گفت در داستان ایده مهم‌تر از پرداخت است و باز نمی‌توان گفت پرداخت مهم‌تر از ایده است. هر کدام مراحلی از داستان‌نویسی هستند و هر کدام باید در داستان‌نویسی رعایت شوند. شما در مرحله پرداخت خوب عمل نکرده‌اید. من پیشنهاد می‌کنم حتماً تا می‌توانید داستان‌کوتاه بخوانید. تا می‌توانید رمان بخوانید. حتماً رمان 《پیرمرد و دریا》 را بخوانید. برایتان راه‌گشا خواهد بود. اگر داستان‌کوتاه بخوانید متوجه پرداخت در داستان خواهید شد. این که شروع ما چگونه باشد؟ چطور هدف قهرمان را در داستان بیان کنیم؟ و چطور موانع این هدف را بچینیم؟ و در نهایت پایان‌بندیِ داستان ما چگونه باید باشد؟ به عنوان مثال شروع شما در این داستان خوب نیست. شما باید در همان اوایل داستان اشاره می‌کردید که اینها از کشور فرار می‌کنند. هم‌چنین باید جزیره را بسیار باورپذیر توصیف می‌کردید. و آنقدر اضطراب را در جزیره ترسیم می کردید که ما به عنوان مخاطب، این تنهایی در جزیره را باور می‌کردیم. اما این اتفاق نیفتاده است.
یا پایان‌بندی کار نباید اینقدر تصادفی و شانسی اتفاق می‌افتاد. و باید پایه‌های محکم‌تری برای پایان‌بندی‌تان تقسیم کنید. منتظر داستان‌های بعدی شما هستم. تا می‌توانید داستان‌کوتاه بخوانید. با تشکر.

منتقد : علی علی بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت