اهمیت نحوه ی پرداخت




عنوان داستان : سایه
نویسنده داستان : رضا شیری

عرفان به صدای ساعت دیواری قهوه ای رنگ روی دیوار گوش می داد. شب هیاهوی شهر را خوابانده بود. سردی درختان را میکیده بوده و بی رحمانه در هوا دمیده بود. عرفان به رد لامپ مهتابی سیاه شده روی دیوار خیره شده بود. سیاهی تنومند و محکم روی کاغذ دیواری سیاه شده دیوار نشسته بود. فکرهای کوتاه تلخ خیال عرفان را خراب می کرد. هربار جوری در ذهن عرفان می آمد و بخشی از روانش را فشار می داد. بارها قصد تغییر را در سر پرورانده بود که هر باری فکری قامت نحیف تغییر را زیر پا خم کرده بود. ناچار برگشته بود و به زندگی تکراری اش چنگ زده بود. ایستاده بود تا کسی از راه برسد تا کمکش کند. چندرغاز سود سهم پدرش از باغ خاندان پدری اش کفاف زندگی را نمی داد. تنها بود، نه زنی نه کسی و کاری. عمویش بارها گفته بود:
-تو باعث بدبختی ما هستی. از ما دور باش و تنها زندگی کن.
انگار آمدنش به تهران خلف وعده بوده است. عمویش و عمه اقدس اش بارها گفته بودن که:
-اگه نمی رفت تهران. الان برادر ما و زنش زنده بودن. اونا چشم امیدشون به این دونه پسرشون بود.
****
اتوبوس ولو سفید رنگ که اردبیل را به قصد تهران کمابیش پر از جمعیت ترک می کند. راننده ای جوان که خیال پیر جاده شدن در سر داشته، خودش را به پیچ های گردنه حیران همیشه گرفتار مه می بازد. نبردی سخت که زندگی عرفان را سخت تر کرده است. ولو سفید کم می آورد و در پیچ تاب جاده می چرخد و در سینه خاکی دره مه گرفته گم می شود. عرفان چقدر خانه را مرتب کرده بود تا مادرش حظِ بصر کند. نیمه شب عمویش با صدای گرفته زنگ تلفن خانه عرفان را به صدا در آورد. در خیالش آمد شاید مادرش از استراحتگاه میان جاده ای دلش هوای عرفان را کرده باشد. عمویش که خبر را داد خوابش مثل پرنده ای از سرش پر کشید. هیچ گریه نکرد. عمویش هر بار ترفندی را به کار برد بود تا عرفان را از تهران به شهرشان برگرداند. بارها عمویش گفته بود:
-درس خوانده که خوانده، کار در باغ هم نوعی شغل است. با لیسانس مگر نمی شود باغدار بود؟
ترفند عمویش کار به جایی نبرده بود. عشق پدر و مادرش به تک فرزندش کم نشده بود. مسیر خانه تا ترمینال جنوب را دوید. بلیط اردبیل را گه گرفت دلش قرص شد.
-می رم و کار رو یکسره می کنم. مرتیکه هر روز یه داستان واسه من می بافه. با جون مادر و پدرم مگه شوخی داری؟
خشاب نصفه قرص آلپرازولام را در از کولی مشکلی اش بیرون آورد. یک نفس بطری آب معدنی دماوند را نصفه کرد. کوله را در قفسهِ خاکی بالای صندلی اش فرو کرد. هنذفری گوشی سامسونگ اش را داخل گوش هایش گذاشت. آهنگ رضا صادقی که شروع شد چشم هایش سنگین شد. هنذفری را بیرون کشید. دور گوشی اش پیچید و گوشی را در جیبِ شلوار جین اش گذاشت.
راننده تکانش داد و گفت:
-ماشاا... همشهری اردبیل نجه یاتوناااا ساغول گیده ساغول!
خودش را جمع کرد. پیراهن سیاهش را که از شلوار بیرون زده بود، تنظیم کرد. به محله شیخ صفی الدین اردبیلی نرسیده بود که خشک اش زد. تمام دیوار های خانه را بنر های سیاه پوشانده بود. به خانه نرسیده همه دور سرش ریختند. زن ها شیون می کردند و عمویش محکم در بغل اش فشارش می داد. باورش شد. خاطرات گویی تیرهای داغ رها شده باشند. امانش را بریدند. یاد روزهایی که بچه های کوچه بازی اش نمی دادن با مساعدت مادرش به عنوان نخودی قبول می شد، مثل پازلی تکه تکه در ذهنش شکل گرفت.
مراسم تمام نشده عمویش سهم عرفان را از باغ مشخص کرد. عمویش حریف تهران برگشتنش نشد. عرفان خسته به تهران بازگشت. تمام زمان حرکت اتوبوس در گردنه حیران گریه کرد. گردنه حیران را نفرین کرد. رمقی برایش نماند. کار نیمه وقت دفترخانه را رها کرد. تلفن همراه اش را خاموش کرد. چندین تماس رئیس دفترخانه بی جواب ماند. به خودش قول داد بهترین شود. قول داده بود رشته مدیریت صنعتی را تا بالاترین مدرک تحصیلی پیش ببرد. روزها سخت می گذشت. عرفان شبانه روز درس می خواند. یاد مادر و پدرش لحظه ای از ذهنش بیرون نمی رفت. عرفان می دانست که به جایی نخواهد رسید. می دانست که کتاب می¬خواند فقط حوصله اش سر نرود. می دانست که چرا جواب مادرش را نمی داد وقتی می گفت:
چرا از خونه بیرون نمی ری بچه. پسر که نباید خونه بمونه برو بیرون بازی کن.
نمی دانست چرا اصلاً دانشگاه رفته است. همه چیز را به آینده موکل کرده بود. آینده ای که تلاشی برایش نکرده بود.
چهل روز که گذشت. عمویش پولی را برای عرفان واریز کرد. عرفان بیرون زد و کلی وسایل خوراکی برای خود فراهم کرد. مثل زندانی به خانه برگشت. دیگر درس خواندن حتی از روی بی حوصلگی هم برایش جذاب نبود. با اولین صدای که در کوچه پخش می شد گوش هایش را تیز می کرد تا سر در بیاورد. دلش هوایی کوچه را داشت. دلش می خواست از خانه بیرون بزند و هم صحبتی برای خود پیدا کند.
عرفان از آدم ها می ترسید. می ترسید مسخره اش کنند. می ترسید سرک به تنهایی اش بکشند و ترهم کند. روزها بی هدف سپری می شد.
سایه ای روی شیشه ترک برداشته پنجره رو به کوچه ظاهر شد. سایه جان گرفت. صدای شکستن دانه های تخمه آفتابگردان در اتاق هشت در هشت متری عرفان پیچید. صدا نزدیک تر شد. به کنج اتاق رفت. گوش اش را به دیوار چسباند. صدا بیشتر شد. نفس هایش تند شد.. انگار کسی عرفان را از پشت سر نگاه می کرد. با خود گفت:
-به درک. چی می خواد از من بدونه؟ من اینجا چکار می کنم مگه.
ذهن عرفان درگیر بود. بارها عمع اقدش تلفنی گفته بود:
-از اون لونه موش بزن بیرون. برگردد شهرمون. به خدا روح مامان و بابات در عذابه.
توجه ای نکرده بود. از آن شهر جز نفرت و تحققیر چیزی را به یاد نداشت. جلوی آیینه قدی اتاقش رفت. به آن صدا فکر کرد. به آن دورانی فکر کرده که مادرش گفته بود. عرفان بی عرضه اس و به جایی نخواهد رسید. مسخره شدن در بین همکلاسی هایش روحش را مثل خوره می خورد. دستی به موهایی خرمایی اش کشید. نفس هایش تند شده بود.
عرفان می ترسید حرف بزند. می ترسید که نکند صاحب صدایی پشت پنجره بشنود. از دیده شدن می ترسید. نفس هایش تند می¬شد. عضلاتش منقبض می شد. دوست داشت فرار کند تا دیده نشود. هربار که وانتی با صدای ناجورش به کوچه می آمد و هوار می کشید: که بیا میوه دارم. عرفان تا درب ورودی خانه می رفت تا میوه بخرد، ولی ترس از دیده شدنش اجازه نمی داد. انگار این حس کشی به دورش انداخته و تا به طرف دیده شدن می رود، کش با سرعت بالا به عقب هدایتش می کرد. با صدای شکستن تخمه ها عرفان از جا می پرید. انگار کسی از پشت می خواهد بتراسندش. برق اتاق را خاموش کرد. به خیال اینکه صاحب صدا، شکستن تخمه پشت پنجره را تمام کند. بارها به این فکر کرده بود که چرا هر صدای او را از جا می کِند. دوباره با خودش تکرار کرد:
- ببخشین اینجا چیزی میخواین؟
صدا امانش را بریده بود. و مدام تکرار می شد:
-پاشو برو پنجره رو باز کن و بگو چه غلطی داری میکنی پشت پنجره خونه من؟؟؟
بغض اش گرفت. به حال زندگی اش گریه کرد. پسرجوان به این فکر می کرد که چرا به دهه سوم زندگی اش نرسیده، این همه بدبختی را باید تحمل کند. چرا صدای زنگ تلفن بلند نمی شود. چرا اصلاً تمام نمی شود این زندگی کوفتی. مداوم صدا ها تکرار می شد:
-اگه الان ازدواج کرده بودی و زنت می گفت چرا چیزی نمی گی چی؟
عرفان نفس عمیقی کشید. پتو را به سرش کشید و تمرکز کرد تا خوابش ببرد. تصویر صاحب آن صدا را در مغز می کشید. به آن صدا فکر می کرد. دلش فریاد می خواست. دلش کسی را می خواست که بیاد و نجاتش بدهد. دلش مادرش را می خواست. هر فکری که در ذهن عرفان می آمد بیرون رفتن در کارش نبود. آنقدر تکرار می شد که امان عرفان را می بُرید. چند ماهی بود که از خانه بیرون نرفته بود. روزها را ناامید شب می¬کرد. دور خودش پیله قطور کشیده بود. پاهایش ورم کرده بود. در اتاق کوچکش راه می رفت.
روزها می گذشتن و سرانجامی نبود. هدفی نبود. تلاشی نبود. صدا که می آمد تمام کارهایش را رها می¬کرد. تمام ذهنش اش پُر می¬شد از این که چرا نمی روی و تذکر نمی دهی؟ روبروی پنجره رفت. به آن سایه خیره شد. انگار بخواد پرنده ای رو بگیرد. کورمال کورمال به طرف پنجره رفت. یکهو پنجره را باز کرد. هیچ کسی نبود. محل اطراف پنجره را وارسی کرد. هیچ کسی نبود. پنجره را بست. گویش هایش را تیز کرد. صدایی نبود که نبود.
روزها گذشت و سایه هر روز سر ساعت 8 شب پشت پنجره خانه عرفان ظاهر می شد. هر روز پنجره و اطرافش را وارسی می کرد. هیچ نبود. صدایی سایه مدام در ذهن عرفان پخش می شد. سایه نزدیک و نزدیک شد. روی دیواری آشپزخانه ظاهر شد. دختر با موهایی بور و قدی بلند روی دیوار آشپزخانه کنار یخچال امرسان نقش بست. عرفان شوکه شد. دختر جوان که موهایش را خرگوشی بسته بود به طرف سینک رفت. لیوان های زرد شده را برداشت. پر از آب کرد. قطره ای را از جیب شلوارش بیرون آورد. در لیوان ها چکاند و رو میز زواره در رفته گذاشت. عرفان را صدا کرد. لیوان آب را دستش داد. به سلامتی هم لیوان را سر کشیدند. از خانه بیرون رفت. پله ها را بالا رفت. در ورودی پشت بام را باز کرد. عرفان تعقیبش کرد. گوشه دیوار پشت بام نشست. عرفان را صدا کرد و گفت:
-من تو خیلی خوب می شناسم. دلم میخواد همیشه پشت بمونم و تنهات نذارم. من از طرف مادرت آمده ام. دوستی مادرت رو ببینی؟
عرفان گفت:
-تو کی هستی؟ تو از کجا مادر منو می شناسی؟
-گفتم که از طرف مادرت اومدم.
-دروغ میگی تو هم مثل بقیه آدما قصد تخریب منو داری. مثل مدیری اون دفترخونه کوفتی که همیشه منو تخریب می کرد و می خندید.
-من دوست هستم. قصد تخریب تو رو هم ندارم.
-خب اگه بخوام مادرمو ببینم چی کار باید کنم؟
-پشت سرم من بیا.
از روی دیوار بلند شد. به طرف کوچه راه رفت. عرفان نگاهش کرد. دخترمو بور برگشت و نگاهش کرد و گفت:
-بیا نترس.
عرفان روی دیوار رفت. قدم اول را برداشت سقوط کرد. کوچه افتاد. خون سیاهی از سرش جاری شد. همسایه ها همه بیرون زدند. هر کسی چیزی می گفت. هر کسی ایده ای را می داد. دخترمو بور کنار عرفان نشسته بود. از دستهایش را گرفته تا بلندش کند.
نقد این داستان از : ندا رسولی
جناب آقای رضا شیری سلام و احترام
هر نوع داستانی و با هر ژانری نیازمند انسجام و تمرکز نویسنده است. خواننده نیاز دارد که این انسجام را در همه‌ی بخش‌های داستان مشاهده کند. توجه به قواعد کلی داستان نویسی و نوع پرداخت نویسنده است که داستان را برای خواننده ملموس و باورپذیر می‌کند یا برعکس...
داستان «سایه» ایده‌ی خوبی دارد و پتانسیل تبدیل شدن به یک کار خوب را دارد. شخصیت اصلی داستان پسری است که به نوعی با خودش در کشمکش است، در ابتدای داستان حرف از تغییر است. عرفان کسی است که دلش می‌خواهد این تغییر در وجودش اتفاق بیفتد که نمی‌افتد... در بخش بعد صحبت از یک تصادف است، اتوبوسِ پدر و مادر عرفان در سفری به تهران که به قصد دیدنِ او است، وارد دره می‌شود و هر دو فوت می‌کنند. عرفان در تهران زندگی می‌کند و به مراسمِ ختم پدر و مادرش در اردبیل می‌رود و بازمی‌گردد... و از این جا به بعد نویسنده بیشتر از عرفان و شخصیتش برای خواننده می‌گوید. یک بار شخصیت و شخصیت‌پردازی عرفان یا شخصیت اصلی را مرور کنیم: عرفان از شهر خودش مهاجرت کرده به تهران، دانشگاه رفته، کار می‌کند و به تنهایی در خانه‌ای زندگی می‌کند. در بخشی از داستان وقتی عمو به عرفان زنگ می‌زند و خبر فوت پدر و مادر را می‌دهد، خواننده چنین دیالوگی می‌خواند: «می‌رم و کار رو یکسره می‌کنم. مرتیکه هر روز یه داستان واسه من می‌بافه. با جون پدر و مادرم مگه شوخی داری؟» این دیالوگِ عرفان است. تا این جای کار، خواننده جوانی مستقل و موفق و تا حدودی جسور را می‌بیند... در بخش‌های دیگری خواننده در مورد عدم اعتماد به نفسِ عرفان می‌خواند؛ کسی که در بازی‌های کودکانه‌ با دوستانش نمی‌توانسته سهمی داشته باشد و... در بخشی دیگر عرفان کار نیمه وقت را رها می‌کند و درس می‌خواند: «به خودش قول داد بهترین شود و رشته مدیریت صنعتی را تا بالاترین مدرک تحصیلی پیش ببرد.» و... این بالا پایین‌ها و تناقضات برای شخصیت عرفان ادامه دارد. پرداخت این شخصیت برای چنین داستانی بسیار با اهمیت است و می‌تواند در نهایت موجب انسجامِ داستان شود... در بخشِ بعدی از وجود سایه‌ای پشتِ پنجره صحبت می‌شود. و باز کشمکشِ شخصیت اصلی با خودش وجود دارد. این جا سوال‌هایی دوباره مطرح می‌شود. کسی که از شهرستانی مهاجرت می‌کند به تهران و تنها درس می‌خواند و کار می‌کند چطور می‌تواند بگوید از آدم‌ها می‌ترسد و دیگر از خانه بیرون نرود؟ چطور می‌تواند خودش را در خانه حبس کند؟ اگر با توجه به وجود سایه و پایان‌بندی داستان قصد نویسنده درآوردنِ یک فضای وهمی بوده باز هم تناقضاتی وجود دارد که باید رفع شوند. یعنی اگر بنا بوده روی چنین فضایی تمرکز شود، خواننده باید نشانه‌های این فضا را در بخش‌های دیگر هم ببیند.
در پایانِ داستان وجود سایه، خیال‌بافی‌های راوی، تنهایی و از خود بیگانگی‌اش، رنگِ یأس و تلخی حاکم بر داستان فضا را تغییر می‌دهد و اتفاقا می‌تواند جذاب شود ولی این داستان در پرداخت ضعف دارد؛ هم در شخصیت‌پردازی و هم در داستان‌پردازی انسجام لازم را ندارد. پیشنهاد می‌کنم نویسنده یک بار دیگر روی آنچه می‌خواهد بگوید و سپس طراحی و مهندسیِ داستان متمرکز شود.
موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد نوجوان سال تحصیلی (97-98) و (98-99)



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت